شهید علی اصغر صفاری
- نام پدر: عباسعلی
- تاریخ تولد: 1346
- سن: 14 سال
- نام عملیات: تک دشمن
- تاریخ شهادت: 1360/11/26
- محل شهادت: چزابه
- علت شهادت: ترکش خمپاره
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
عزاداری امام حسین(ع) در ماه محرم سال 1346 در روستای شم آباد، همچون هر سال پر شور و شعور برگزار می شد. عمو عباسعلی شم آبادی و همسرش ملافاطمه در این مراسم شرکت می کردند. عمو عباسعلی شم آبادی در سبزوار و شم آباد مسگری میکرد. او در روستا به صفاری معروف بود. ملا فاطمه اشتیاق زیادی برای شرکت در مجالس عزاداری و روضه داشت. اما امسال در مجالس روضه حال دیگری داشت. زیرا نزدیک تولد فرزندشان بود. فرزند اولشان که عمرش به دنیا نبود و هنوز 3 سال بیشتر نداشت که از دنیا رفت. ملا فاطمه دوست داشت در این روزهای آخر بارداری، در مجالس روضه شرکت کند تا گوشت و پوست و استخوان فرزندش با ذکر «یاحسین(ع») عجین شود. هر «یاحسینی» که میگفت، یکبار برای عاقبت بخیری فرزندانش دعا میکرد. بالاخره عمو عباسعلی صفاری در عصر روز تاسوعا تولد فرزندش را دید. چون این نوزاد در این روز بزرگ به دنیا آمده بود، عمو عباسعلی و همسرش، او را علی اصغر نامیدند تا خداوند سرنوشتش را با حضرت علی اصغر گره بزند. بچه های شم آباد در آن دوران، قرآن را در مکتبخانه و دورههای قرآن فرا میگرفتند. آنها علی اصغر را به مکتبخانه خاله ربابه فرستادند تا قرآن را یاد بگیرد. او در مدت سه یا چهار ماه، قرآن را فراگرفت و بعد از آن وارد مدرسه ابتدائی شمآباد شد و دوره ابتدایی را به پایان رساند. ملافاطمه، هیچگاه محرم های کودکی علیاصغر را از یاد نمیبُرد. محرمهایی که در فصل زمستان بود. اگرچه عزاداری در روستا با مشکلات زیادی مواجه بود، اما به هر طریقی بود برگزار میشد. مجالس عزاداری امام حسین(ع) در سرمای زمستان آن سالها، برای ملافاطمه گرمتر از هر سال بود. شبهایی که اهالی روستای شمآباد، بعد از نماز مغرب و عشاء به خانه میآمدند تا بعد از کمی استراحت برای عزاداری به مسجد بروند، برای ملافاطمه فراموش نشدنی بود. شب- هایی که علیاصغر خواهش میکرد زودتر شام بیاورند تا بخورد و بتواند به حسینیه روستا برود. مادر اما نمیدانست عجله علیاصغر برای چیست؟ یک شب از او پرسید: پسرم! هنوز وقت زیادی تا شروع عزاداری مانده است. چرا اینقدر عجله داری؟ علیاصغر بخاطر اینکه مادرش نفهمد جواب سربالا داد و گفت: آخه میخواهم به موقع به حسینیه برسم. اما بعد از پرسوجوی زیاد، مادر فهمید که فرزندش زودتر از همه به حسینیه میرود تا حسینیه را برای عزاداری آماده کند. او از همه زودتر به حسینیه میرفت و از همه دیرتر به خانه برمیگشت.
ملافاطمه نتیجه عزادرای در دوران بارداری و شیردهی علیاصغرش را میدید. علیاصغر که در ماه عزای امام حسین(ع) به دنیا آمده بود، خود را نوکر اهل بیت(ع) میدانست. در مراسم عزاداری هم هر کاری را که از دستش برمیآمد، از مداحی گرفته تا چای دادن به عزاداران امام حسین(ع) انجام میداد. شبهای محرم برای او شبهای مهمی بود. برگزاری باشکوه مراسم عزاداری امام حسین(ع،) برایش خیلی اهمیت داشت. علیاصغر خوب میدانست که همه چیز درب خانه اهل بیت(ع) است. ملافاطمه هر وقت علیاصغر را میدید خدا را شکر میکرد. گاهی او را در حال مطالعه و گاهی او را در حال تلاوت قرآن میدید. او در کارهای خانه به مادر و در کارهای بیرون به پدرش کمک میکرد. پیش پدرش مسگری یاد گرفت. حتی در اوقاتی که میتوانست به قوم و خویشانش سرکشی میکرد و به آنها کمک مینمود. خصوصا به پدربزرگ و مادربزرگش زیاد سرمیزد و کارهای آنها را انجام میداد. سالهای منتهی به انقلاب اسلامی بود. علیاصغر با داییاش به تهران رفت. داییاش کاشیکار بود و علیاصغر هم شاگردی او را میکرد. آن زمان هنوز به سن تکلیف نرسیده بود ولی نمازش را مرتب میخواند. وقتی ظهرها در محل کارگاه ساختمانی نماز میخواند، کارگرهای دیگر مسخرهاش میکردند و گاهی اوقات نمازش را به هم میزدند. اما علیاصغر نماز را ترک نمیکرد. به پشت بام میرفت و در تنهایی نماز میخواند. مادر میخواست برای زیارت امام رضا(ع) به مشهد برود. گفت: علیاصغر جان! از مشهد چی برات بیاورم؟ علیاصغر گفت: یک قرآن برایم بخر و بیاور. روزهای پرهیاهوی اول انقلاب بود. ضدانقلاب هرجور میتوانست به مردم ضربه میزد. علیاصغر با موتورسیکلت از مسیرهای فرعی روستا عبور میکرد. یک نیسان جلوی او را گرفت. چند نفر پیاده شدند. بیدلیل علیاصغر را به قصد کشتن زدند. تا اینکه یکی از آنها دلش به رحم آمد و علیاصغر را رها کردند. سال 1359شده بود و عراق جنگ تمام عیاری را به ایران تحمیل کرد. علیاصغر صفاری از کودکی تحت تأثیر تربیت اسلامیِ خانواده و محیط شمآباد بود و تبدیل به یک نوجوان انقلابی شده بود. او عاشق جهاد شده بود و میخواست به جبهه برود. فصل برداشت محصول تمام شد. عموعباسعلی با کمک علیاصغر و دیگر فرزندانش، محصولات کشاورزی را جمع کردند. وقتش بود که علیاصغر درخواست خودش را بیان کند. به پدرش گفت: من میخواهم به جبهه بروم. عموعباسعلی رو به ملافاطمه کرد. نظرش را پرسید. مادر کمی فکر کرد و اشتیاق نوجوانش را برای جهاد دید. انگار این همان چیزی بود که آرزویش را داشت. روضههای حضرت قاسم(ع) در علیاصغر تأثیر گذاشته بود. او نمیخواست که علیاصغر مخالف روضههای حسینی عمل کند. با چهرهای گشاده، در حالی که دلش مملو از محبت فرزند بود، گفت: «چون جبهه است من حرفی نمیزنم». اما هنوز برای اعزام به جبهه یک مشکل بزرگ داشت. او برای رفتن به جبهه سنش کم بود و مسئولین بسیج او را به جبهه اعزام نمیکردند. یکبار با دستکاری شناسنامه توانست به دوره آموزش نظامی در شهر بجنورد برود. در اولین روز، فرمانده آنها را به صف کرد. علیاصغر در صفهای وسط ایستاد. برای اینکه قدش کوچک دیده نشود، زیر پایش آجر گذاشت. اما فرمانده فهمید. او را به سبزوار برگرداندند.
اما علیاصغر خیلی پیگیر بود. دفعه بعد هم به دوره آموزشی رفت. این بار توانست ثبتنام کند و در دوره بماند تا اینکه دوره آموزشی تمام شد. یک روز سرد برفی صدای درب چوبی خانه عموعباسعلی بلند شد. مادر به سمت درب حیاط رفت. میخواست درب چوبی را باز کند که انگشت دستش به زنجیرِ درب گیر کرد و خونی شد. درب را که باز کرد، علیاصغر را با لباس بسیجی و با همان صورت خندان همیشگی دید و زخم دستش را فراموش کرد. علیاصغر فقط سه روز تا اعزام فرصت داشت. علیاصغر شور و شوق وصف نشیدنی داشت. تمام کارهای عقبافتاده را انجام داد. یکی از روزهای آخر دیماه سال ،1360دوباره اعزام چند نفری رزمندگان شم آبادی به جبهه بود. دوباره مادران و همسران و فرزندان شم آبادی از مردانشان خداحافظی میکردند. ملافاطمه هم وسایل علیاصغر را آماده کرده بود. علیاصغر هم رفت از مادربزرگش خداحافظی کند. مادربزرگش شهربانو به او گفت: «پسرم! پدرت کمی بیمار است و تشنج میکند. تو الآن آموزش دیدهای. این دفعه نرو، دفعه بعد برو». علیاصغر با ناراحتی به خانه برگشت. خیلی فکر کرد. به پشت بام خانه رفت. از آنجا نیسانی که برای اعزام بچهها آمده بود را با حسرت نگاه میکرد. دوست صمیمی و هم دورهاش، میرزاحسین دیواندری (موسوی شریف) به درب خانه علیاصغر آمد.
– بیا پایین تا بریم.
– من نمیام!
– برای چی؟ مگر چی شده؟
– بابام مریض احواله. باید ازش مراقبت کنم. میرزا حسین ناراحت شد و دست به سینه کنار دیوار نشست. ملافاطمه این صحنه را دید. علیاصغر را صدا زد و گفت: چرا میرزاحسین اینقدر ناراحت است؟ علیاصغر توصیه مادربزرگش و تصمیم خودش را گفت.
علیاصغر به داخل خانه رفت و به پدرش گفت: «بابا! من به جبهه نمیروم». بابا خندهای تمسخر آمیزی کرد و گفت: «به همین زودی پشیمان شدی؟» سرش را از درب خانه بیرون کرد و ملافاطمه را صدا زد و گفت: «بیا ببین پسرت چی میگه! میگه من به جبهه نمیروم. به همین زودی پشیمان شد». علیاصغر سرش را پایین انداخت و با شرمندگی صحبتهای مادربزرگ را برای پدرش تعریف کرد. پدرش از دلسوزی فرزندش خوشحال شد. رو به علیاصغر کرد و گفت: «پسرم! حالا که پوتین بیتالمال را پوشیدهای. لباسش را پوشیدی… نانش را خوردی حالا نمیشود نروی». علیاصغر سریع آماده شد. دوباره پیش مادربزرگش رفت و خداحافظی کرد. ملافاطمه پیش پسرداییاش عبدالحسین شم آبادی 1رفت. گفت: پسردایی! همه شما را به خدا میسپارم. علیاصغر بچه است. حالا که تو با علیاصغر به جبهه میروی، از تو میخواهم که همراه علیاصغر باشی و برایش برادر بزرگتر باشی. عبدالحسین نمیدانست که زودتر از علیاصغر به شهادت میرسد و الا هیچگاه این مسئولیت را قبول نمیکرد. علیاصغر دوان دوان به مدرسه ابتدائی رفت تا با خواهرش مرضیه خداحافظی کند. علیاصغر سراغ دفترچه یادداشتش را از مرضیه گرفت. اما مرضیه خبر نداشت. از خواهرش خداحافظی کرد و از مدرسه بیرون رفت. معلم به مرضیه گفت: برادرت با این لباس و چفیه کجا میرود؟ مرضیه پاسخ داد: آنها میخواهند به جبهه بروند. معلم به دانشآموزان گفت: همه وسایلتان را جمع کنید تا به بدرقه رزمندگان برویم. علیاصغر به خانه برگشت و وسایلش را از خانه برداشت و به محل تجمع رزمندگان رفت. اما رزمندهها که فکر کرده بودند علیاصغر نمیآید، حرکت کرده بودند. پدرش سریع موتور سیکلتش را روشن کرد و او را به همرزمانش رساند. آنها از سبزوار به مشهد رفتند. یک شب در سپاه مشهد ماندند. با دوستانش به زیارت امام رضا(ع) رفتند در حالیکه همه یک خواسته داشتند؛ پیروزی اسلام و شهادت.
1 -ایشان چند روز قبل از علیاصغر صفاری به شهادت رسید.
روز بعد آنها را با قطار به تهران بردند. یک هفته در پادگان امام حسن عسکری(ع) تهران بودند تا اینکه محل اعزام آنها مشخص شد و به جبهه جنوب رفتند. او و همرزمانش با قطار به دوکوهه رفتند. از طرف سپاه به آنها پلاک و لباس نظامی نو دادند. علیاصغر رو به دوستش کرد و گفت: من که میخواهم شهید بشوم. نیازی به این لباسهای نو ندارم؟! علیاصغر در آنجا فرصتی پیدا کرد تا نامهای برای خانوادهاش بنویسد. اما فرصت نکرد آن را ارسال کند. نامه را در کیفش گذاشت و همه به سمت منطقه چزابه اعزام شدند. بهمنماه سال 1360تمام توان عراق برای تصرف منطقه چزابه متمرکز شده بود. چزابه تا به حال چنین روزهایی را به خود ندیده بود. نیروهای خراسانی به چزابه اعزام شدند تا مقاومت کنند. آنها حالا در تپههای نبئه مستقر شده بودند. علیاصغر و همرزمانش چند روزی بدون آب و غذا در چزابه مقاومت کرده بودند. علیاصغر خیلی اهل ایثار و ایستادگی بود. همیشه سنگرهایی را برای استراحت انتخاب میکرد که دیگران آنجا نمیرفتند. گاهی اوقات بجای دیگران هم نگهبانی میداد. جثه کوچکی داشت ولی خیلی شجاع بود. به متأهلها میگفت: شما زن بچه دارید و چشم به راه شما هستند. بهتر است مأموریتهای خطرناک را ما به عهده بگیریم، ما جوانهای مجرد خطشکن باشیم. 26بهمنماه رسید. درگیری بسیار شدت گرفته بود. ناگهان صدای انفجار در یکی از سنگرها، توجه نیروها را جلب کرد. سنگری که علیاصغر و چند رزمنده دیگر در آنجا مستقر شده بودند. بوی دود و باروت بود و خون. نوجوانی هم در بین دود بود. آن نوجوان، علیاصغر صفاری بود که بدن کوچکش پر بود از ترکشهای بزرگ و کوچک. انتقال او به عقب امکان نداشت. علیاصغر چند لحظهای همچون قاسمبنالحسن(ع) بر زمین دست و پا زد. چه زیبا بود لحظهی شهادتش همچون شهادت قاسمبنالحسن بر بالین اباعبداللهالحسین(ع). طولی نکشید که علیاصغر صفاری هم به آرزویش رسید. حالا علیاصغر کوچولو که کفش جفت- کن و چایگردان مجالس روضه امام حسین(ع) بود، خودش یک روضه مجسم شده بود.
حاج آقای صداقت نیا با ساک علی اصغر وارد روستا شد. ساک علی اصغر را پیش مادر خودش به امانت گذاشت تا بعد از اینکه خانواده از شهادت علیاصغر با خبر شدند آن را به خانواده تحویل بدهد. حجتالاسلام سیدعباس شم آبادی و حاجآقای رضایی صبح به منزل عموعباسعلی آمدند. مادر شک کرد. گفتند: علیاصغر زخمی شده و او را به سبزوار آوردهاند. مادر گفت: زخمی را سبزوار نمیآورند. بگویید چه شده؟ من طاقت شنیدنش را دارم. بالاخره گفتند که علیاصغر شهید شده است. مرضیه مثل همیشه در مدرسه بود و از شهادت برادرش علیاصغر خبر نداشت. آن روز بچههای دیگر از شهادت برادرش مطلع شده بودند ولی از او مخفی میکردند. مرضیه متوجه برخوردهای عجیب بچهها شده بود. او و بعضی از بچهها کمی در کلاس شلوغ میکردند ولی مبصر کلاس که میدانست برادرش شهید شده، به او تذکر نمیداد. و فقط میگفت: «چرا اینقدر شلوغ میکنید. امروز به شمآباد شهید میآورند». یکی از دانشآموزان گفت: «میدانید آن شهید کیست؟» مرضیه گفت: «من میدانم! شهید محمود بصیری است». باز هم کسی چیزی نگفت. همه کلاس را سکوت فرا گرفت. مدرسه هر روز ساعت 11:30تعطیل میشد. اما آن روز، معلم ساعت 11کلاس را تعطیل کرد و گفت: به خانه بروید و برای تشییع شهید آماده بشوید. پرچمهایتان را بردارید تا برای تشییع جنازه شهید به شیرخان برویم. هوا خیلی سرد بود. چند روز پیش باران، آسمان و زمین شمآباد را برای ورود شهدا شسته بود. اما کوچه و خیابانهای خاکی و باریک شمآباد گلی شده بود. آب باران در گودالهای کوچک و بزرگ جمع شده بود. مرضیه به سر کوچهشان رسید. او که از چیزی خبر نداشت، با چکمههای پلاستیکیاش روی گودالهای آب و گِلها میپرید و خندان به سمت خانه میرفت. یکی از دانشآموزان به او گفت: «چرا میخندی؟ مگر نمیدانی برادرت شهید شده است؟» اما مرضیه که فکر میکرد برادرش سالم است، گفت: «دروغ نگو. برادر من در جبهه است و سالم است».
مرضیه ایستاد! کمی فکر کرد. با خودش گفت: نکند واقعا برادرم شهید شده است. یاد لحظه خداحافظی با برادرش افتاد. راستی آن دفترچه را علیاصغر پیدا کرد یا نه! قرار بود علیاصغر برایشان نامه بنویسد. پس چرا نامه نفرستاد؟ اگر آن روز پدرش، علیاصغر را با موتور سیکلت به ماشین نمیرساند، او الآن کنار مرضیه بود. یکدفعه مرضیه به خودش آمد! بدنش لرزید! کیف دست دوزش را روی گِلها انداخت و به سمت خانه دوید. علیاکبر درویش که درب خانه شهید بود، از دور مرضیه را با چشمانی اشکبار دید. رو به مرضیه رفت و با مهربانی گفت: «دخترم! چرا کتابهایت را انداختی؟ الآن برادرت میآید». مرضیه به خانه رسید. دید عموغلامحسن مالدار 1و سیدحسن ملکشاهی درب منزلشان ایستاده بودند. گفتند: «مرضیه جان! گریه نکن!. داداشت پیام داده و امروز میآید». گریه مرضیه بیشتر شد. بغضش ترکید و فریاد زد: «دروغ نگویید. شما میدانستید داداش من شهید شده ولی به من نگفتید». حالا متوجه رفتارهای بچهها در مدرسه شده بود. داخل خانه هیاهو بود. همه فامیل آمدهاند. برای اینکه مرضیه از محیط دور باشد و آرام بشود، به بهانه چادر آوردن، به خانه عمهاش فرستادند. در بین راه بود که پیکر مطهر برادر شهیدش رسید. همه شعار می دادند: این گل پرپر از کجا آمده …
خودش را به نزدیکی تابوت رساند و فریاد میزد: «میخواهم داداشم را ببینم».. اما به او اجازه نمیدادند. گفت: «اگر نگذارید در تابوت ببینم، به داخل قبر میروم تا او را ببینم». مرضیه دلش برای برادرش تنگ شده بود. خیلی اشک میریخت. پاسدارها اجازه دادند تا خواهر، پیکر غرقه به خون برادر را ببیند. وقتی به بالین برادرش رفت، صورت به صورتش گذاشت. صورتش خونی بود. گفت: «داداش! مراقب ما باش»!.
1 – ایشان هم بعدا به شهادت رسیدند.
شهید علیاصغر صفاری را در گلزار شهدای شمآباد دفن کردند. دوری علیاصغر برای خانوادهاش خیلی سخت بود. بعد از شهادت علیاصغر، عموعباسعلی میگفت: مادر علیاصغر تحملش بیشتر از من است ولی من از دنیا خواهم رفت. چند ماه بعد تشنجهای عموعباسعلی بیشتر از پیش شد. دکتر دستور بستری داد. عموعباسعلی در بیمارستان بستری شد. پسرداییاش به ملاقات او رفت و از حالش پرسید. عموعباسعلی گفت: من از صبح پیش پسرم علیاصغر هستم. ملافاطمه چادرش را به صورتش گرفت و خیلی گریه کرد. همان شب علیاصغر به خواب مادر شهید محمد عبادی آمد و گفت: به گلزار شهدا رفتم. ولی شب جمعه نبود. با خودم گفتم زودتر بروم که کسی مرا نبیند. علیاصغر شهید را دیدم که گفت: دختردایی، برای اموات، شب جمعه و غیر جمعه فرقی ندارد. هر وقت فاتحه بخوانید به آنها میرسد.
– تو اینجا چه کار میکنی؟
– برای مادرم پیغامی دارم. به مادرم بگویید: خیلی گریه نکند. – آن برگه چیست که دستت است؟
– یک نفر از شم آبادیها شهید میشود. سه روز بعد علیاکبر مظلومی شهید شد و در روستای نودیجه گرگان دفنش کردند. مدتی بعد هم عموعباسعلی صفاری به دیدار فرزند شهیدش شتافت.
خدایا نیرویي بده تا بتوانم وظایفم را به نحو احسن انجام دهم.
خدایـا جـان دادي و خواهـي گرفـت، پـس در صراطـي قـرار بـده که در لحظـه جـان دادن غفلـت نکنم.
قسمتی از وصیت نامه شهید
روز تاســوعا متولــد شــد، بــه همیــن خاطــر اســمش را علي اصغــر گذاشـتیم. همـه عمـر دلباختـه آقـا ابوالفضـل(ع) بـود، تـا بـا جانبـازي در راه ولایــت بــه توفیــق شــهادت رســید.
نقل خاطره : مادر شهید
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.