85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید رمضانعلی رضايی

شهید رمضانعلی رضايی

سال 1327 بود. پاییز لباسِ سرما را بر تن روستای شم آباد کرده بود. روزها و شبها، صدای زوزهی باد و سرما میهمان مردم شمآباد بود. عمو حاج غلامرضا این روزهای سرد را به امید تولد فرزندش سپری میکرد. انتظار، کاری کرده بود که متوجه سرمای پاییز نشود. بالاخره انتظارش در روز 10 آذر به پایان رسید و دومین فرزندش به دنیا آمد. عمو غلامرضا به عشق اباعبدالله الحسین (ع،) او را حسین نامید تا همچون امام حسین (ع) حماسه ساز میدان شود. حسین قرآن را در مکتبخانه فراگرفت و بعد از آن به مدرسه ابتدایی رفت. دوره ابتدائی را در روستای شمآباد پشت سر گذاشت. در آن سالها، هیچ مدرسه راهنمایی در روستای شم آباد وجود نداشت و شرایط تحصیل در شهر هم برای آنها فراهم نبود به همین خاطر، حسین نیز مثل خیلی از همکلاسی هایش ادامه تحصیل نداد. او بعد از دوران ابتدائی به تحصیل ادامه نداد و در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرد. فروردین سال 1348رسید و حسین باید به خدمت سربازی میرفت. خدمت در ارتش شاهنشاهی برای حسین سخت بود اما او باید آموزش های نظامی را فرا میگرفت تا در زمان حساس بتواند مثمر ثمر باشد. نگهبانی در شبهای سرد زمستان، با اینکه سخت بود و پاهای حسین را به درد میآورد اما او را از پای نینداخت. حسین، تا زمانی که ساکن روستای شم آباد بود، کشاورزی و بنایی میکرد. بعد از مدتی در حدود سال 1354برای کار به شهر تهران رفت و در آنجا کاشی کاری میکرد. او با کاشیکاری در ساختمانهای نیمه ساز تهران، روزی حلال کسب میکرد.

ساکنین روستای شم آباد از کارهای خیر حسین، خاطرات زیادی دارند. خاله ربابه از ناحیه دو پا فلج بود. او یکی از کسانی بود که همیشه منتظر برگشتن حسین از تهران بود. او کسی را نداشت تا کارهایش را انجام دهد. حسین موهای نسبتا بلندی داشت. همیشه خاله ربابه سراغ او را می  گرفت. او با زبان ترکی و شوخی از خواهر حسین سراغش را میگرفت و می پرسید: «کلهیالون هنوز گَلمبده1؟».

در تهران هم که بود از کارهای خیر غافل نمیشد و سعی میکرد از خودش یادگار نیک بجا گذارد. مسجد جامع افسریه تهران، یکی از یادگارهای حسین بود که شاهد فعالیت افتخاری و دلسوزانه او بود. برای کاشی کاری مسجد هزینهای که نمیگرفت، دستمزد کارگرها را هم خودش میداد. حسین به ظاهر از روستای رفته بود اما دلش همواره در شمآباد بود و قلبش برای مردم روستایش میتپید. حسین سعی میکرد سفره نیازمندان شمآباد خالی نباشد. دوستان او شاهد بودند که گاهی برای تهیه مایحتاج نیازمندان و حتی تهیه جهیزیه برای آنها از طریق همولایتی هایی که از تهران به سبزوار می آمدند پول میفرستاد. سال 1354 حسین با دختر دائیاش ازدواج کرد. آنها چند ماهی در شمآباد ساکن بودند تا اینکه در سال 1355 به تهران مهاجرت کردند. هنوز یک سال از مهاجرتشان به تهران نگذشته بود که تولد دخترشان، زندگی آنها را شیرین تر کرد. این سالها مصادف شده بود با اوج مبارزات انقلابیون با رژیم پهلوی. حسین اصغری راد، در این موقعیت حساس، از این فرصت استفاده کرد. او با جریانهای مذهبیِ ضد رژیم آشنا شد و پای مکتب خمینی (ره) نشست و با اسلام ناب آشناتر گردید و همراه با جریانهای مذهبی به مبارزه با طاغوت پرداخت. اعلامیههای امام خمینی(ره) را پخش میکرد و در تظاهرات ها شرکت می نمود.

حسین همیشه دوست داشت بین اهالی روستای شمآباد اتحاد و برادری باشد و همه در کنار هم باشند به همین خاطر، همیشه با کسانی که به اختلافات دامن می زدند صحبت میکرد تا آنها را متقاعد کند دست از اختلاف بردارند اما نتیجهای مطلوب نداشت. محمدآقا نوجوانی بود که تازه به تهران آمده بود و کاری نداشت. حسین او را به کاشیکاری برد. هنوز محمد با لوازم بنایی هم آشنا نبود. حسین گفت: محمد! برو تراز 1بیاور. محمد که نمیدانست تراز چیست؟، شمشه 2آورد. اما حسین که ناراحت نشده بود گفت: – برو کیسه ابزارها را بیاور تا بهت یاد بدم. محمد که نمیدانست حسین اصغریراد را چگونه صدا کند، گفت:

_ چَشم، عموحسین!

– لازم نیست من رو عمو صدا کنی. همان حسینِ خالی، کافی است.

– چشم حسین آقا!

حسین خنده ای کرد و گفت:

من را حسینِ خالی صدا کن. یکی از شم آبادیها برای محمد خبر آورد که یکی از همولایتیها از جناح مخالف، برادرت سیدحسین 3را سیلی زده است. بیا برویم و تلافی کنیم. محمد به خشم آمد. اما حسین او را آرام کرد و گفت: محمد! آنها میخواهند دعواهای قدیمی را تازه کنند. بیا با هم برویم. من خودم همان فردی که سیلی زده را نگه می دارم و تو بزن ولی دعواهای جناحی زنده نشود. حسین در طول راه، محمد را دعوت به آرامش کرد. محمد هم آرام شد. او خودش را مدیون حسین میدانست. تصمیم گرفت با منطق و بخشش برخورد کند. وقتی به خانه مجردی شخص ضارب رسیدند، محمد گفت: من کاری به دعواهای جناحی ندارم… آن فرد ضارب هم شرمنده شد و همه یکدیگر را بوسیدند. حسین خوشحال بود از اینکه توانسته بود دعوایی را به آشتی تبدیل کند. اختلافات مردم شمآباد ادامه داشت تا اینکه جنگ آغاز شد. روز آغاز جنگ تحمیلی، حسین در تهران شاهد حمله وحشیانه جنگندههای عراقی به شهر بود. حسین رو به مادرش کرد و گفت: مادرجان! من در شمآباد بمانم و به فکر اختلافات باشم یا اینکه به جبهه بروم؟ مادر تبسمی کرد و گفت: اگر دنیا میخواهی در شمآباد بمان، اما اگر آخرت میخواهی به جبهه برو. حسین نفس عمیقی کشید و با دستش حرف مادر را تأیید کرد و گفت: آفرین مادر! جز این از زن مومنی مثل تو توقع نداشتم. در آن موقع، حسین دو دختر و یک نوزاد مسافر داشت. از همه چیز دل کَند و در حالی که هنوز 2ماه از آغاز جنگ نگذشته بود برای اولین بار به جبهه رفت.

آنجا بود که آموزشهای نظامی دوران سربازی در ارتش شاهنشاهی را برای حفظ کشور و انقلاب اسلامی بکار گرفت. او در ستاد جنگهای نامنظم زیر نظر شهید چمران میجنگید. بعد از حدود 40روز حسین برای مرخصی به تهران برگشت. همشهری و دوست صمیمیاش محمد صبوری را دید. محمد پرسید: چرا برگشتی؟ گفت: خواستم سری بزنم. محمد چند سال با حسین در یک خانه زندگی کرده بود. بهتر از هر کسی حسین را میشناخت. خوب به یاد داشت که حسین برای افراد ضعیف، جهادی و صلواتی کار میکرد و بعد از اتمام کار، چطور یواشکی لوازمش را جمع میکرد و میرفت تا صاحب خانه متوجه نشود و شرمنده نگردد. حتی آن دفعه را خوب به یاد داشت که با هم مصالح خریدند و درب منزل فرد نیازمندی بردند. روز بعد هم رفتند و کارش را انجام دادند و حتی پول مصالحی که از جیب خودش داده بود را هم نگرفت. محمد گفت: حداقل پول مصالح را میگرفتی! ولی حسین فقط گفت: ناراحت نباش؛ خدا میرساند. حالا محمد که خوب میدانست حسین همینطوری به مرخصی نیامده، لبخندی زد و گفت: -من تو را میشناسم. همینطوری کاری نمیکنی! – کمی بدهی داشتم، برگشتم تا بپردازم و برگردم.

محمد چند بار با حسین خداحافظی کرد. حسین چند قدم از محمد جدا شد تا برود. محمد فهمید که این حسین دیگر برگشتنی نیست. محمد در حالی که اشک از چشمانش جاری بود گفت: حسین جان! بِایست. من میدانم تو برنمیگردی! پس بگذار یکبار دیگر ببوسمت. کبابی سر کوچه، چشمش به حسین افتاد. کنار منقل کبابی، لای دود و بوی کباب، احوالپرسی گرمی با حسین کرد. به شوخی گفت: حسین آقا! کِی شهید میشوی؟ حسین به او نگاهی کرد و به آرامی گفت: این دفعه میروم که شهید بشوم. موقعی که حسین برای دومین بار در آذر سال 1359به جبهه اعزام میشد، دو دختر به نامهای زهره و زهرا داشت و منتظر هدیهای دیگر از طرف خدا بود. اما خدا نیز منتظر حسین بود تا او را به آرزویش یعنی شهادت برساند. شوق دیدار فرزند جدید او را از وعده وصالش بازنداشت. حسین به همسرش گفت: اگر فرزندم پسر بود اسمش را حسین و اگر دختر بود زینب بگذارید. اگر زنده ماندم اسمش را عباس میگذارم. 11آذر سال 59برای دومین بار به اهواز رسید و در قالب گروههای چریکی ستاد جنگهای نامنظم زیر نظر شهید چمران به خط مقدم اعزام شد. مدتی از اعزام دوم حسین به جبهه نگذشته بود که نزدیک تولد فرزند سوم حسین بود. عمو غلامرضا دست مادر و خواهر حسین را گرفت و به تهران رفتند. آنها خوشحال بودند که تا چند روز دیگر، هم حسین از جبهه بر میگردد و هم فرزندش به دنیا خواهد آمد. چند روزی گذشت. فرزند سوم حسین به دنیا آمد ولی از خودش خبری نشد. همه صبر کردند تا حسین خودش بیاید و فرزندش را نامگذاری کند. چند روز دیگر هم گذشت اما باز هم خبری از حسین نشد. روزهای زمستان به سختی میگذشت. عموغلامرضا با خانوادهاش برای زیارت حرم حضرت معصومه به قم رفتند. آنها از قم به تهران برگشتند اما هنوز خبری از حسین نبود. روزهای اول اسفند بود. عموغلامرضا به مسجد افسریه رفت. این مسجد بوی حسین را میداد. خبری در مسجد پیچید و به گوش عموغلامرضا رسید. خبر مربوط به حسین بود. خبری که عموغلامرضا را در بستر بیماری انداخت. آن شب پدر در بستر به خود پیچید اما چیزی به اعضای خانواده نگفت. صبح زود همسر حسین برای خرید نان از خانه بیرون رفت. عمو غلامرضا فرصت را غنیمت شمرد و خبر شهادت حسین را درگوشی به مادرش گفت. مادر طاقت این خبر سنگین را نداشت. حالا همه اعضای خانواده فهمیدند. آری خبر شهادت حسین در محله پیچید. مردم به خانه حسین آمدند. همان روز حسین را در تهران تشییع کردند و به سمت روستای شمآباد بردند. بوی عطر شهادت برای اولین بار روستا را معطر کرد. همه مردم شم آباد و حتی کسانی که با هم اختلاف داشتند، زیر تابوت حسین جمع شدند. حالا صدای حسین را بهتر میشنیدند و در ذهن خود حلاجی میکردند. مردم اختلافها را کنار گذاشتند و همه در تشییع جنازه این شهید حاضر شدند و بعد از آن، همه سلاح به دست گرفتند و دوشادوش یکدیگر به جبهه ها رفتند.

نترسم زمرگی که خود زندگی است
شهادت سرآغــــــاز پایندگی است

اگـر قـرار اسـت اسـلام عزیـز بمانـد، لاجـرم بایـد حسـین و حسـین ها کشــته شــوند. بــه ســرور و ســالار شــهیدان حســین (ع) عــرض ادب مي نمایــم، مــن ایــن مــرگ بــا عــزت را بــه زندگــي ذلت بــار ترجیــح مي دهــم.
قسمتی از وصیت نامه شهید

شـهید بـه مـادرم گفـت: در روسـتا درگیـری اسـت، دشـمن بعثـي هم بـه کشـور حملـه کـرده؛ اینجـا بمانـم یـا بـه جبهه بـروم؟ مــادرم گفــت: اگــر دنیــا را ميخواهــي اینجــا بمــان، اگــر آخــرت را ميخواهــي بــه جبهــه بــرو. شــهید دســتش را گذاشــت روی شــانه مــادر و گفــت : جــز ایــن حــرف ، حــرف دیگــري انتظــارم نداشــتم.
نقل خاطره: خواهر شهید

 

خدا می رساند
در تهران کار میکردیم من گچکار بودم و حسین کاشیکار. با هم سر کار می رفتیم و کار میکردیم. وقتی می دانست بعضی ها از نظر مالی ضعیف هستند یواشکی لوازم را جمع میکرد که صاحب کار را نبیند و دستمزد نگیرد. یک روز گفت: بیا برویم جای ی کار کنیم. با هم رفتیم و چند نوع مصالح خریدیم و بار ماشین کردیم و درب خانهای خالی کردیم و روز بعد کار را شروع کردیم وقتی کار تمام شد حتی پول مصالح را هم نگرفت. من اعتراض کردم که مرد خدا! تو خودت هم یک کارگر هستی؛ چرا این کارها را میکنی؟ گ فت: ناراحت نشو! خدا میرساند.
نقل خاطره: محمد صبوری دوست شهید

 

حتما شهید شده
چند وقتی بود از حسین خبری نبود. حسین حاجیپور شوهر خواهرش برای پیگیری وضع او به منطقه رفت و شهید چمران فرمانده او بود. پرسیده بود از حسین اصغریراد خبری نیست نمیدانم اسیر یا شهید شده است. شهید چمران در جواب میگوید: با شناختی که من از حسین دارم او کسی نیست که تسلیم دشمن شود؛ حتما شهید شده است.
نقل خاطره: علی شم آبادی برادر شهید

فیلم های مربوط به شهید …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.