شهید حسن شم آبادی (کريمی)
- نام پدر: قدرت الله
- تاریخ تولد: 1341
- سن: 19 سال
- نام عملیات: طریق القدس
- تاریخ شهادت: 1360/9/9
- محل شهادت: بوستان
- تاریخ تشییع: آذر ماه 1360
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
دهه 40 شمسی، دهه تولد سربازان گهواره ای حضرت روح الله(ره) بود، که قرار بود ده ها سال بعد در میدان های رزم، ایشان را یاری کنند. حسن یکی از این سربازان امام خمینی(ره) بود که در اول اسفند سال 1341 در روستای شم آباد به دنیا آمد. او دومین هدیه خداوند به خانواده عمو قدرت الله و خاله معصومه بود. خانواده عمو قدرت الله از گذشته های دور به کریمی معروف بودند و حسن در دامن پر مهر پدر و مادر، همچون سرو مقاوم بزرگ شد و از همان دوران کودکی به مکتب رفت و قرآن را فرا گرفت. بعد از آن نیز، در روستای شم آباد به مدرسه ابتدائی رفت. اما طولی نکشید که حسن با تحصیل خداحافظی کرد و دوشادوش پدر به کارهای کشاورزی و دامداری مشغول شد و نتوانست بیش از کلاس دوم ابتدائی تحصیل کند. اگر چه از تحصیل علم محروم شد اما از تحصیل مقامات الهی محروم نشد و از 8 سالگی نماز و روزه اش را برای رسیدن به قرب الهی بجا می آورد. حسن در کارهای کشاورزی برای پدرش یک پسر توانمند و در کارهای خانه برای مادرش مثل یک دختر زحمتکش بود. وقتی بزرگتر شد، در فصل زمستان که کار کشاورزی کمتر می شد، برای کار به شهر تهران میرفت. او در آنجا به کارهای ساختمانی مشغول می شد. حسن و همسالانش هنوز تازه پا به جوانی گذاشته بودند که انقلاب اسلامی پیروز شده بود و حالا در خطر جنگ تحمیلی گرفتار شده بود. جبهه به جوانانی مثل حسن کریمی نیاز داشت و آنها نیز برای کسب مقام و فضیلت الهی به جهاد نیاز داشتند.
ابتدا برای گذراندن خدمت سربازی وارد ارتش شد. او برای گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان «صفر-چهار» بیرجند رفت. اما طولی نکشید که او را بخاطر حساسیت پوستی که داشت از خدمت سربازی معاف کردند. حساسیت پوستی او نتوانست مانع از حساسیت انقلابی حسن بشود و همچنان مشتاق اعزام به جبهه بود. اولین شهید روستای شم آباد، یعنی شهید حسین اصغری راد را که در دیماه سال 1359به شهادت رسیده بود در تاریخ 1359/12/12 در روستای شم آباد تشییع و خاکسپاری کردند. حسن دوشادوش مردم شمآباد در تشییع جنازه و مراسم آن شهید شرکت کرد. حسن از شهادت شهید حسین اصغری راد بسیار ناراحت بود و میگفت: ای کاش! او که همسر و فرزند داشت شهید نمیشد و بجای او ما شهید میشدیم. حسن خواب عجیبی دیده بود و آنرا در تنهایی برای مادرش تعریف کرد. خواب دیده بود به جبهه رفته و عده زیادی از عراقیها را کشته. دو تیر برایش باقی مانده بود که با آنها توانست یک عراقی دیگر را هم بکشد. بعد از آن تیری به سمت چپ سینهاش اصابت کرد و شهید شد. اگرچه حسن از سربازی معاف شده بود اما از عاشقی خدا معاف نشده بود و میخواست به جبهه برود. اما یک مانع برای جبهه رفتن او پیش رو بود و آن رضایت مادرش بود. پدرش نیز تصمیم- گیری در این رابطه را به مادر محول کرده بود. حسن خوب میدانست چگونه مادرش را راضی کند. یک روز به مادرش گفت: مادر به من نمیگویی برو؟ مادر متعجب شد و گفت: کجا؟ حسن که شوق جهاد در دل داشت جواب داد: جبهه. خاله معصومه اما دلش راضی نبود لذا جواب داد: چطور بگویم برو به جایی که توپ و تانک و گلوله است؟ ولی اگر هم بروی نمیگویم: نرو! اشک شوق از این جواب و تصمیم مادر بر چشمان حسن هویدا شد. او از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. انگار منتظر همین جواب بود. او همان روز به سبزوار رفت و برای اعزام ثبتنام نمود. بعد از مدتی برای گذراندن دوره آموزشی به مشهد رفت.
بعد از حدود یک ماه از دوره آموزش نظامی به روستا برگشت. چند روز در شمآباد بود و بعد باید به جبهه میرفت. شب آخری که حسن در منزل بود، برای مادر فراموش نشدنی بود. خاله معصومه شب را تا صبح به شوق فرزندش بیدار بود. احساس میکرد دیگر فرزندش را نمیبیند. نزدیک اذان صبح بود که مادر چراغ دستی را روشن کرد و به بالین فرزندش رفت. او میخواست چشمان خود را از چشمه زلال چهره و چشمان فرزندش سیراب کند. در این لحظات معنوی سحر، در خانه قدیم و کاهگلی که مملو بود از معنویت، زیر نور فانوس، مادر با خود زمزمهای داشت: «ای خدا! چون این راه، راه اسلام است، راه امام حسین(ع) است، فرزندم را با رضایت کامل به این راه رهسپار میکنم و ناراحت نیستم. خدایا! تو را به بزرگیات قسم میدهم که او را از جانب من، این مادر آزرده، قبول کن و بپذیر. یا حضرت زینب(س) خودتان میدانید که برای اسلام است، اگر برای غیر اسلام بود، بچهام را هرگز از خودم دور نمیکردم». همانطور مشغول دعا و مناجات با خدا بود تا اینکه صدای اذان بلند شد و آن شب به یادماندنی و زیبا به پایان رسید. شبی که حقا باید آن را شب قدر نامید و مصداق این بیت حافظ است که میگوید:
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند.
مادر، حسن را برای نماز بیدار کرد. حسن آخرین نماز صبحش را در این خانه خواند و مادر برای همیشه در حسرت نماز حسن ماند. بعد از نماز صبح، حسن وسایل خود را جمع کرد و آماده رفتن شد. یک به یک وسایلش را جمع کرد؛ پوتین، لباس، لوازم شخصی و رادیو کوچکش… را برداشت تا در ساکش بگذارد. اما نگاهی به رادیو انداخت و کمی اندیشه کرد و آن را به مادر داد و گفت: این رادیو رفیق خوبی برای تنهایی شماست! ساعت مچیاش را هم درآورد و روی طاقچه گذاشت. به مادرش گفت: این ساعت هم باشد برای داداش ابراهیم. لحظهای فکر کرد و دوباره ساعت را برداشت و به دستش کرد و گفت: این ساعت لازمم میشود. میخواهم اوقات شرعی را بدانم. مادر چند تکه لباس برایش آورد تا در ساکش بگذارد.
– مادرجان! آن اورکت من را هم بگذار. اگر در جبهه اجازه دادند با همین لباسهای خودم میجنگم تا از بیتالمال لباسی نگیرم.
مادر به شوخی گفت: – مادر جان همه میروند به جبهه لباس میگیرند، تو میروی به جبهه، لباست را هم خودت میبری؟ – هدف من از جبهه رفتن بالاتر از لباس و … است. من برای حفظ اسلام به جبهه میروم. حسن سفره دلش را باز کرد و وصیتهایی را که تا الآن نمیتوانست بگوید گفت: مادرجان! من که لیاقت ندارم اما اگر شهید شدم، اولا؛ نباید گریه کنی که صدایت را نامحرم بشنود! میدانی که به غیرت من بر میخورد. دوما؛ نباید لباس سیاه بپوشی و سوما؛ اگر بخاطر شهادت من، حقوقی دادند، حق ندارید دریافت کنید. بخاطر جبهه رفتن من پیش مردم فخرفروشی نکنید. به کسی نگویید به جبهه رفتهام، مگر اینکه خودشان از شما سؤال کنند. حسن با خانوادهاش خداحافظی کرد و به شهر سبزوار رفت. به عکاسی در سبزوار رفت. چند عکس کوچک و بزرگ برداشت. او به دوستانش سفارش کرد که بعدا عکسها را تحویل بگیرند و برای خانوادهاش به شمآباد ببرند. یکی از شمآبادیها عکس حسن را روی دیوار عکاسی دیده بود. به خاله معصومه گفت: عکس حسن شما را بزرگ کردهاند و به دیوار عکاسی زدهاند. عکس خیلی قشنگی است. خاله معصومه به حسینآقا برادر شوهرش گفت: این دفعه که به سبزوار رفتید از عکاسی، عکس حسن را بگیرید و بیاورید. عموحسین هم گفت: وقتی میخواستم عکس حسن را تحویل بگیرم، عکاس گفت: آنگونه که صاحب این عکس آمد و عکس برداشت، حتما شهید میشود. خاله معصومه هم وقتی چشمش به عکس حسن افتاد، به دلش افتاد که حسن دیگر باز نمیگردد. 9آذر، در حالی که یک روز بیشتر از آغاز عملیات نمیگذشت، حسن و همرزمانش به شهر بستان رسیدند و بستان فتح شد و آنها به نزدیکی تپههای اللهاکبر رفتند. حسن و دوست صمیمیاش شهید رمضانعلی شمآبادی که هر کدام در یکی از سنگرهای خط اول بودند، سعی داشتند دشمن را به عقب برانند. گلولههای تفنگ بین نیروهای خودی و دشمن رد و بدل میشد. یکی از گلوله های دشمن که مأمور الهی بود به قفسه سینه حسن اصابت کرد و او به زمین افتاد. رمضانعلی به طرف حسن آمد تا به او کمک کند. اگرچه حسن به زمین افتاده بود اما از پای نیفتاد و در همان حال به دوستش گفت: کمک کن تا بتوانم مهمات باقیماندهام را به طرف دشمن شلیک کنم. حسن همچنان در حال تیراندازی بود که روحش آسمانی شد و در همان حال رمضانعلی شمآبادی با گلولهای دیگر، در کنار شهید حسن کریمی به زمین افتاد و در غروب روز 9آذر 1360تصویر زیبایی را در تاریخ ترسیم کردند. مادر در روستای شمآباد گوشش به رادیو بود تا از اخبار جبهه مطلع شود. شهید آیتالله دستغیب اعلام کردند: «عملیات شده و شهدای زیادی داشتیم. برای اینکه در جبههها تلفات کمتر بشود، هرکسی میتواند در روزهای آینده روزه بگیرد». آن شب مادر غذا درست کرد. حاجقدرتالله و دختر بزرگشان را بیدار کرد و سحری خوردند و آن روز را روزه گرفتند. خاله معصومه صبح از خانه بیرون رفت. در کوچههای شمآباد دوست حسن را دید. او همرزم فرزندش بود و تازه از جبهه برگشته بود. پیش او رفت و از حال حسن جویا شد. احمد از شهادت حسن خبر داشت اما نمیخواست این خبر ناگوار را به مادر حسن بدهد. او گفت: تا روز سه شنبه با هم بودیم. آنطرف روستا حاجبراتعلی شم آبادی کیف و وسایل حسن را به روستا آورده بود تا به خانوادهاش تحویل دهد. اما او هرگز نمیدانست چگونه این خبر ناگوار را به مادر حسن برساند. مادر داشت به خانه بر میگشت. چشمش به حاجبراتعلی افتاد. با حاج براتعلی احوالپرسی کرد. مادر که دلش در جبهه بود، از حال فرزندش جویا شد. حاجبراتعلی نمیدانست چه بگوید! رو به مادر کرد و با صدایی لرزان گفت: تا سهشنبه با هم بودیم. الحمدلله حالش خوب است. مادر به خانه آمد و به حاج قدرتالله گفت: «وقتی از حاج براتعلی درباره حسن سؤال کردم، لرزان صحبت کرد. احتمالا حسن شهید شده. تا ظهر خبر شهادت پسرم را خواهند آورد». حاج قدرتالله گفت: «مگر دیوانه شدهای؟». در همین موقع دختر بزرگش ثریا آمد و گفت: «مادر جان! مردم میگویند که فردا دو تا شهید به روستا میآورند». مادر حرفش را قطع کرد و گفت:
«حتما یکیشان برادرت است». ساعتی بعد، ربابه زن عمو با روسری مشکی وارد خانه شد. خاله معصومه گفت: خودم خبر دارم چه خبر است. خبر شهادت حسن و رمضانعلی در شمآباد پیچید. مادر به همراه چند نفر به شهر سبزوار رفتند. تا پیکر مطهر شهید را از سردخانه سبزوار تحویل بگیرند. همه منتظر بودند تا پیکر شهید به سبزوار برسد. عصر شد. حاجیه معصومه نگاهی به اطرافیان انداخت. با خودش گفت این بندگان خدا که امروز با او همراه شدهاند، از سرکار آمدهاند و به خاطر احترام او هنوز غذا نخوردهاند. به آنها گفت: بروید مقداری نان بخرید تا بخوریم. باز آنها ادب کردند و چیزی نخوردند. حاجیه معصومه مقداری نان برداشت و گفت: ببینید من خودم دارم غذا میخورم. شما هم بخورید. مقداری نان برداشت و زیر چادرش به سمت دهانش برد. اما چیزی از گلویش پایین نرفت و اشکش جاری شد. مسئولین سردخانه گفتند: هنوز پیکر شهید شما به دست ما نرسیده. مادر دلش میخواست منتظر جگرگوشهاش بماند اما باز هم به فکر فامیلها افتاد که شاید بیشتر از این خوب نباشد آنها را در این هوای سرد معطل کند. حاجیه معصومه گفت: به روستا برگردیم. آن روز همه به شمآباد برگشتند و روز بعد پیکر مطهر شهیدان حسن کریمی و رمضانعلی شم آبادی را به روستا آوردند. وقتی به کنار پیکر فرزندش رفت فقط میخواست ببیند تیر به کدام قسمت بدنش اصابت کرده. دید همانطور که خواب دیده تیر به سمت چپ قفسه سینه اش خورده است. این دو شهید را در روستا تشییع کردند و در گلزار شهدای شمآباد به خاک سپردند. روزها و هفته ها گذشت. حسین، فرزند کوچک حاجیه معصومه هنوز تازه 2سالش کامل شده بود. بعد از شهادت حسن خیلی گریه میکرد. قبلا که بچههای دیگرش را میخواست از شیر بگیرد، حسن آنها را در آغوش میگرفت و سرگرم میکرد. اما الآن که حسین خیلی گریه میکرد، حسن نبود که نوزاد را در آغوش بگیرد. یکدفعه مادر یاد آن روزها افتاد. با خودش گفت: ای کاش الآن حسن اینجا بود. سر نوزادش را به روی شانهاش گذاشته بود و او را میخواباند. همینطور بیرون را نگاه میکرد و به یاد حسنش اشک میریخت. نزدیک ظهر بود. یکدفعه کبوتری سفید بر شاخه درخت نشست. مادر با خودش گفت: این حیوان تنها اینجا چه میکند؟ حوصله اش سر رفت. به خانه مادرش رفت. در بالکن خانه نشست که باز همان کبوتر را دید که به حیاط آنها آمده. حاجیه معصومه به اطرافیان گفت: این پرنده در خانه ما بود حالا به اینجا آمده.
کربلایی محمدرضا گفت: این روح فرزندت است که یادش کردی و به اینجا آمده تا دلداریات بدهد
وصیت نامه شهید …
صبــح کــه بیــدار شــد، از همیشــه شــادتر و ســرحال تر بــه نظــر مي رســید.
پرســیدم: چــه خبــره؟ خیلــي خوشــحالي؛
گفـت: خـواب دیـدم بـه سـمت چـپ سـینه ام تیـر خـورده و شـهید شـدم. آخریـن شـب قبـل از اعـزام، تـا صبـح بـالاي سـرش نشسـتم و بـه یـاد غریبـی و مصیبـت حضـرت زینـب (س) گریـه و بـا او وداع کـردم.
آذرمــاه ســال 60 بعــد از خبــر شــهادتش، وقتــي بــراي دیــدن جنـازه اش رفتـم، تیـر درسـت بـه همـان نقطـه ای خـورده بـود کـه خــواب دیــده بــود.
نقل خاطره: مادرشهید
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.