شهید علی اصغر توکلی
- نام پدر: عباس
- تاریخ تولد: 1325/1/10
- سن: 34 سال
- نام عملیات: ترور منافقین
- تاریخ شهادت: 1359/12/2
- محل شهادت: تهران (بمب گذاری)
- تاریخ تشییع: 1359/12/2
- محل تدفین: قم
شــهید علی اصغــر شــم آبادی کارگــری دلســوخته، عاشــق اســلام و انقـلاب بـود. در زمـان آغـاز جنـگ تحمیلـی بـه خصـوص شـب های بمبــاران تهــران در کوچــه و خیابان هــا گشــت زنی می کــرد. در یکــی از همیــن شــب ها، بــه وســیله بمــب ســاعتی کــه توســط منافقیــن کــور دل تعبیــه شــده بــود، بــه شــهادت رســید.
عمو عباس و همسرش در روستای شم آباد زندگی می کردند. آنها فرزندان زیادی را در خردسالی از دست داده بودند. تا اینکه در سال 1325 کودکی به دنیا آمد که برای آن ها با برکت بود. آن فرزند علی اصغر نام داشت. علی اصغر 7 – 6 ساله بود که به مکتبخانه ملا زینب شم آبادی رفت تا در آنجا قرآن را یاد بگیرد. در مکتبخانه علاوه بر آموزش قرآن، خواندن و نوشتن هم آموخت. همان سالها بود که خداوند فرزند دیگری به عمو عباس داد. عمو عباس و همسرش او را علی اکبر نامیدند. بچه های شم آباد در آن سال ها از نعمت مدرسه محروم بودند. علی اصغر و علی اکبر دوران کودکی و نوجوانی شان را در روستای شم آباد به کشاورزی مشغول شدند. علی اصغر هیچوقت از کار کردن خسته نمی شد. چقدر شیرین بود روزهایی که علی اکبر و علی اصغر به مزرعه می رفتند. آن روزها علی اکبر بیشتر شیرینزبانی میکرد و برادر بزرگتر بیشتر کار میکرد. گاهی اوقات علی اکبر از کار کردن خسته میشد. علی اصغر رو به علی اکبر میکرد و میگفت: میتونی بری یک کمی در سایه درخت استراحت کنی. علی اکبر هم از خدا خواسته به سمت درختان می رفت و ساعاتی را زیر سایه درخت استراحت می کرد. علی اصغر و علی اکبر بزرگتر شدند. دوران خوب کودکی را پشت سر گذاشتند. حالا هر کدام باید برای آینده خود تصمیمی می گرفتند. علی اصغر به سنی رسیده بود که باید به فکر کسب کار و درآمد بود. او برای کار به شهر تهران رفت. ابتدا در کارخانه ای مشغول کار شد و بعد از آن در یک مرغداری کار میکرد. علی اکبر هم در شمآباد ماند و علاوه بر کمک به پدرش در کارهای کشاورزی، علوم مقدماتی حوزه علمیه را در روستا تحصیل نمود و بعد از چند سال به شهر قم مهاجرت کرد. در سال 1350علیاصغر 25سال شده بود و با دختر یکی از دوستانش در سبزوار ازدواج کرد. آنها ابتدا حدود 3سال در شمآباد ساکن شدند و در سال 1354به تهران مهاجرت کردند. علیاصغر در یک باغ نگهبان و سرپرست بود. در آن باغ، خانهای بود که آنها در همانجا زندگی میکردند. علیاکبر هم در آن سالها در شهر قم تحصیل مینمود. علیاکبر با اینکه کوچکتر بود اما روحیه انقلابی داشت بر علیه رژیم پهلوی سخنرانی میکرد و اعلامیههای امام را از شهر قم تهیه و در شهرهای دیگر توزیع میکرد. علیاصغر هنوز با ماهیت رژیم پهلوی و شخصیتهای انقلابی آشنا نبود. بارها به برادرش می- گفت: چرا دنبال این کارها میروی؟ خطرناک است ممکن است دستگیر شوی. علیاکبر کمی از ظلمهای رژیم پهلوی، از شخصیتهای انقلابی، فعالیتها و اهداف آنها سخن میگفت. طولی نکشید که علیاصغر هم مشتاق پیروزی انقلاب اسلامی شد. علیاکبر اعلامیهها و جزوات مختلف را از قم با خودروی خود به تهران میآورد و علیاصغر آنها را در محلات مختلف تهران پخش میکرد. در راهپیماییها شرکت میکرد و برای رسیدن به پیروزی هر کاری میکرد. او در حسینیه ارشاد حاضر میشد و از سخنرانی های شخصیتهای انقلابی بهره میجست. علیاصغر، همسرش را هم با خود همراه ساخته بود. حضورش در حسینیه ارشاد بیشتر شده بود. تا اینکه از نگهبانان حسینیه ارشاد شد. بالاخره زحمتهای علیاصغر و مردم دیگر به ثمر نشست و انقلاب اسلامی پیروز شد. انقلاب اسلامی پیروز شده بود ولی هنوز کار انقلابیها تازه شروع شده بود و باید این انقلاب نوپا را تقویت می کردند. علیاصغر در آن برهه همچنان در حسینیه ارشاد فعالیت میکرد. لاجوردی به عنوان دادستان انقلاب اسلامی انتخاب شده بود و در نزدیکی حسینیه ارشاد زندگی میکرد.
فعالیتهای منافقین و نیروهای ضدانقلاب زیاد شده بود و میخواستند هم امنیت و نظم عمومی را به هم بزنند و هم نیروهای انقلابی را ترور کنند. مسئولین با اعتمادی که به علیاصغر پیدا کرده بودند او را به عنوان نگهبان منزل آقای لاجوردی انتخاب نمودند. علیاصغر هم به صورت داوطلبانه و افتخاری، شیفت نگهبانی شب را قبول کرد. روزها در باغ محل زندگیاش کار میکرد، و شبها برای نگهبانی به درب منزل آقای لاجوردی میرفت. بعد از چند ماه آقای لاجوردی از آن محله رفت و علیاصغر دوباره به حسینیه ارشاد برگشت و در آنجا نگهبانی میداد. او با حسین اصغریراد دوست صمیمی بود. حسین یکبار به جبهه رفته بود و علیاصغر را هم به رفتن به جبهه دعوت کرده بود. اما علیاصغر هنوز نتوانسته بود مقدمات حضور در جبهه را فراهم کند. آذرماه سال 1359که حسین میخواست دوباره به جبهه برود برای خداحافظی پیش علیاصغر رفت. حسین بعد از گفتگو و شوخی رو به علیاصغر کرد و گفت: من به جبهه میروم، ببینم من زودتر شهید می شوم یا تو؟ حسین بعد از یک ماه به شهادت رسید و غمی بزرگ بر دل علیاصغر نشست. یاد آن صحبت حسین افتاد. چقدر دلش برای حسین تنگ شده بود. از اینکه نمیتوانست به جبهه برود ناراحت بود. آرزوی شهادت کرد تا دوباره به دیدار حسین برود. در آن روزها علیاکبر در قم زندگی میکرد. او خواهر و شوهر خواهرشان، حاجآقای نجفی را به تهران آورده بود تا از علیاصغر خبر بگیرند. علیاصغر از دیدار برادر و خواهرش خیلی خوشحال شد. شب شد و تاریکی همه جا را فراگرفت. کمکم نوبت شیفت نگهبانی علیاصغر میشد. علیاصغر از میهمانها عذرخواهی کرد تا به پست نگهبانیاش برود. علیاکبر تا دم درب منزل با علیاصغر آمد و یواشکی گفت: داداش! صبح کمی زودتر بیا تا همه با هم به شاه عبدالعظیم برویم. علی اصغر هم قبول کرد و اطمینان داد که صبح زودتر می آید.
وصیت نامه شهید …
خاطرات شهید …
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.