85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید شیخ محمد یوسف رحیمی مجد

شهید شیخ محمد یوسف رحیمی مجد

سال 1320 شمسی اولین فرزند علی رحیمی مجد به دنیا آمد. او فرزندش را محمد یوسف نامید. محمد یوسف خواندن و نوشتن را در مکتبخانه آموخت. بعد از مدتی که در خواندن و نوشتن مهارت لازم را کسب نمود، برای فراگیری آیات نورانی کلام وحی، نزد حاج ملا محمد شم آبادی شاگردی نمود. حاج ملا محمدِ عالم و پارسایی بود بود که در روستا به حاج ملا معروف بود. او علاوه بر قرآن، علوم مقدماتی حوزه علمیه را نیز آموزش میداد و طلاب با استعداد را برای ادامه تحصیل به شهرهای مختلف میفرستاد. محمدیوسف، تلاوت قرآن را فراگرفت ولی خواندن قرآن او را از اقیانوس عمیق و بیساحل کلام وحی سیراب نمیکرد و دوست داشت بیشتر از مرواریدهای این اقیانوس بهره ببرد. او شاگرد حاجملامحمد شد و از نفس قدسی این عالم بهرهمند گردید. او روز به روز بیشتر غرق در معارف حقه الهی میشد و دوست داشت این راه را ادامه دهد. بالاخره حاجملامحمد که استعداد سرشار و ذهن قوی این نوجوان را دیده بود، او را تشویق کرد برای ادامه تحصیلات حوزوی به مشهد مهاجرت کند. محمدیوسف دوست داشت برای تحصیل به مشهد برود اما او پدری پیر و ناتوان داشت و او که فرزند بزرگ خانواده بود، باید در روستا میماند تا کمککار پدر و مادرش باشد. از طرفی آنها سرمایهای برای گذران زندگی نداشتند. همچنین سرپرستی خواهران کوچکتر از خودش، تصمیمگیری را برای او سختتر میکرد. بالاخره تصمیم گرفت برای تحصیل در حوزه علمیه مشهد، همجوار آقاعلیبنموسیالرضا(ع) شود. او در این هجرت سرنوشتساز، والدین و خواهران خود را نیز همراه کرد و همه با هم به مشهد مهاجرت کردند.
خانوده رحیمی ابتدا به یک مسافرخانه در نزدیکی حرم مطهر رفتند تا اتاقی را برای اقامت موقت، کرایه کنند. صاحب مسافرخانه متوجه وضعیت مالی بد آنها شد و تصمیم گرفت کاری برای آنها انجام بدهد. به آنها پیشنهاد داد که در عوض انجام کارهای نظافت مسافرخانه به آنها یک اتاق مجانی بدهد. خانواده رحیمی که این پیشنهاد را از الطاف حضرترضا(ع) میدانستند، قبول کردند. مشکل مسکن آنها حل شد اما هنوز مشکل خرج زندگی آنها ادامه داشت. طولی نکشید که یوسف نوجوان، در یک چلوکبابی مشغول به کار شد. صبح مشغول تحصیل علوم حوزه میشد و عصرها و شبها در چلوکبابی کار میکرد. پدر یوسف با وجود اینکه از شدت پیری کاری از دستش برنمی آمد ولی دوست داشت کمی در معیشت خانواده شریک شود. او کمی کفاشی یاد داشت و در سرکوچه مسافرخانه به تعمیر کفشهای مردم مشغول میشد. اما بیشترین زحمت خرج خانه به دوش یوسف بود. او که به خاطر تحصیل در حوزه به مشهد آمده بود، سعی میکرد بیشتر از همه کار کند و کمتر از همه خرج نماید. صاحب رستوران روزانه یک وعده چلوکباب رایگان به افرادی که در آنجا کار میکردند میداد. اما یوسف نمیتوانست کباب بخورد درحالی که خانوادهاش غذای ساده میخوردند. او همان یک پرس غذا را به 5قِران میفروخت. یک قران آن را هزینه غذای سادهای مثل نان و ماست میکرد و میخورد و بقیه پول آن را خرج زندگی و یا تحصیل خودش میکرد. یوسف با وجود همه این مشکلات، باید درس هم میخواند. او برای درس خواندن صبح و شب نمیشناخت. از اذان صبح مشغول مطالعه و مباحثه میشد. صبحها در کلاسهای حوزه در مدرسه پریزاد 1شرکت میکرد و بعد به رستوران میرفت. در طول روز هم هر فرصتی پیدا مینمود، مشغول مطالعه میشد؛ زیرا علاقه زیادی به مطالعه داشت. مدتی به همین صورت گذشت تا اینکه بعدها از مراجع تقلید مبلغ کمی شهریه دریافت میکرد. همان مبلغ کم را هم سعی میکرد کتاب بخرد. هر کتابی را که میخرید تا کامل نمیخواند کنار نمیگذاشت. حتی تا نیمهشب مشغول خواندن کتاب میشد. ذهن خوبی هم داشت و یکبار که کتابی را مطالعه میکرد، مطالب آن را به ذهن میسپرد. یوسف که موقع ورود به مشهد، نوجوان بود، حالا جوانی شده بود که در مقطع خارج حوزه علمیه تحصیل میکرد و علاوه بر تحصیل علم، به تهذیب نفس هم میپرداخت. او که با پرورش معنویت و فضائل اخلاقی خودش را شبیه پیامبر(ص) کرده بود. حالا با ملبس شدن به لباس روحانیت، علاوه بر سیرت، صورتش هم شبیه پیامبر اکرم(ص) شده بود. آن جوانِ کبابی، حالا برای خودش روحانی بزرگی شده بود که علاوه بر امور تبلیغ دین اسلام مثل سخنرانی، مداحی و امامتِ جماعت، به مبارزات انقلابی بر علیه رژیم پهلوی میپرداخت و حتی گاهی خودش با صدای رسایی که داشت با مردم همراهی میکرد. علاوه بر شرکت در راهپیماییهای روزانه، در محافل مخفی انقلابیون بزرگی همچون شهید هاشمینژاد و … شرکت مینمود. یوسف دوست داشت فرزندانش نیز با اسلام ناب محمدی(ص) و انقلاب اسلامی آشنا بشوند، لذا در فرصتهای مناسب آنها را به جلسات عمومی و خصوصی میبرد. یکبار پسر بزرگش محمدرضا را با خود به یک جلسه مخفی برد. ابتدا همسرش با او مخالفت کرد. اما با اصرار حاجیوسف او را همراه خود به آن جلسه برد. در آن جلسه، شخصیتهای بزرگ انقلابی همچون شهید هاشمینژاد حضور داشتند. از قضا آن جلسه لو رفته بود و در نیمههای مجلس، مأمورین شاهنشاه حمله کردند. ابتدا گاز اشکآور بین جمعیت انداختند. جلسه به هم خورد و همه به سمت درب خروجی رفتند. اوضاع خیلی به هم ریخت. محمدرضا که تا بحال با این صحنهها مواجه نشده بود، نمیدانست چه بکند. شیخ یوسف که بسیار چابک بود، محمدرضا را بلند کرد و از آن جلسه بیرون برد. بالاخره انقلاب اسلامی پیروز شد. حالا موقع آن بود که روحانی جوان روستای شمآباد که چندین سال با سختی به اینجا رسیده بود، برای به ثمر رسیدن انقلاب تلاش کند. حالا موقع عمل کردن به علومی بود که خوانده بود. صبح زود از خانه بیرون میآمد و دیر وقت به خانه برمیگشت. همسر شیخ یوسف به او اعتراض میکرد. اما شیخ یوسف با مهربانی پاسخ میداد: «الآن موقع فعالیت است. کارهایی که میکنم، کار خیر است. چون شما به من اجازه میدهید که این کارها را انجام بدهم، نصف ثوابش باشد برای شما». شیخیوسف مسئولیتهای مختلفی را به عهده گرفت و از تلاش برای محرومیتزدایی چیزی فروگزار نکرد. در ارگانهای زیادی مثل کمیتههای انقلاب اسلامی، سازمان تبلیغات، نهضت- سوادآموزی، شوراها و… مشغول بود. مسئولین بارها خواستند یک قطعه زمین در مناطق خوب شهر مشهد به او اهدا کنند اما او میگفت: همان خانهای که در پایین شهر دارم برای من کافی است. در محله اگر کسی کارش گیر میکرد به حاجآقا مراجعه مینمود. شیخیوسف هم برای همه مشکلات راهحلی داشت. او با کمک خیرین، برای ساکنین مناطق محروم شهر مشهد آذوقه و لباس میبرد. حاجآقا با دل و جان مشکلات افراد مختلف را حل میکرد. بعد از گذشت چندین سال از شهادت حاجیوسف هنوز هم اگر مشکلی برای همسایهها پیش میآمد، میگفتند: اگر حاجآقای رحیمی زنده بودند این مشکل را حل می- کردند. همین فعالیتهای مثبت و مبارزات فکریاش با جریانهای ضدانقلاب باعث شده بود او را تهدید به مرگ کنند. حتی یکبار افراد ضدانقلاب او را دستگیر کردند و به بیابانهای اطراف مشهد بردند تا او را بکشند اما وقتی به بیابان رسیدند، جرأت نکردند به او متعرض بشوند و فرار کردند. شهریور سال 1359جنگ تحمیلی که آغاز شد، شیخیوسف رحیمی برای شرکت در جهاد سر از پای نمیشناخت. او چندین بار به جبهه اعزام شد. آخرین بار در زمستان سال 1362به جزیره مجنون رفت. برای کمک به مجروحین توقف کرد. ناگهان خمپارهای در نزدیکی او منفجر شد. شیخیوسف زمینگیر شد. خمپاره دوم اما به او نزدیکتر بود، طوری که موج انفجارش او را گرفت. علاوه بر موج انفجار ترکشی نیز به چشمش آسیب رساند. فوری او را به بیمارستان اهواز بردند و چند روز در آنجا بستری شد. او تا مدتی کسی را نمیشناخت. دکترها از او قطع امید کرده بودند. او را به بیمارستان شهید هاشمینژاد مشهد منتقل کردند. اما موج انفجار آسیب جدی به سیستم عصبی او زده و او را بیهوش کرده بود.
شهید عبدالحسین برونسی و چند نفر دیگر از همرمانش که تازه از عملیات برگشته بودند برای عیادت و تحویل دادن لوازم شخصی حاجآقای رحیمی به منزل ایشان در مشهد رفتند. اما جالب بود که هنوز خانواده ایشان از مجروحیت پدر خبر نداشتند. شیخیوسف به بیمارستان ابنسینا که مخصوص مجروحین اعصاب و روان در مشهد بود، انتقال یافت. پزشکان آنجا هم از بهبودی او قطع امید کردند. آنها میگفتند اگر 10درصد هم زنده بماند، دیوانه خواهد شد. اما یک شب با توسلات دوستان و آشنایان، اتفاق دیگری در بیمارستان افتاد. او بیهوش بر روی تخت دراز کشیده بود. درحالی که دست و پای او را به تخت بسته بودند. پرستاران متوجه شدند که حاجآقا خوندماغ شده است و در همین حین او به هوش آمد. خون زیادی روی زمین ریخته شده بود و او ابتدا احساس کرد در بیمارستان عراقیها است و آنها دست و پای او را بستهاند تا فرار نکند. فریاد زد: دست و پایم را باز کنید. دستانش را باز کردند. او با تصور اینکه اینجا بیمارستان عراق است، یکی از پرستاران را به عنوان گروگان گرفت، تا فرار کند. اما طولی نکشید که متوجه شد این افراد ایرانی هستند و فارسی صحبت میکنند. او به هوش آمد، اما این اول ماجرا و مشکلات چندساله شیخ یوسف و خانوادهاش بود. انگار مشکلات حاجیوسف میخواست از او عزیز مصر دیگری بسازد. خانواده حاجیوسف با مشکلاتِ زیادِ درمان، دست و پنجه نرم کردند. راه دور منزل تا بیمارستان، داروهای کمیاب، حملههای مکرر عصبی، کوچک بودن فرزندان و … تنها بخشی از مشکلات آنها بود. اگر صدای اطراف او کمی بلندتر از حد عادی میشد، شیخیوسف را موج میگرفت. خانوادهاش محدودیتهای زیادی داشتند. باید مراعات حال پدر را میکردند. هر وقتی نمی- توانستند تلویزیون تماشا کنند، باید زود چراغ را خاموش میکردند. حتی پدرشان را نمیتوانستند به هرجایی ببرند. زیرا او نیاز به آرامش داشت. در حالت موجگرفتگی، خودش را به در و دیوار میزد. اگر کسی در اطرافش بود او را میزد. در خانه مادر، سپر بچهها میشد و از همه بیشتر کتک میخورد. حاجیوسف در آن حالت احساس میکرد در جبهه است و با دشمن میجنگد. و واقعا او و خانوادهاش هنوز با دشمن ستیز میکردند. حاجیوسف تا آخرین لحظه زندگیاش در میدان عمل با دشمنان داخلی و خارجی مبارزه کرد. اما این حرکات غیراختیاری پدر، موجب نمیشد بچهها محبتهای پدر را از یاد ببرند. رفتار خاص پدر با دخترش، را همه به یاد داشتند. آن موقعی که خودش به او هنر بافتنی را یاد میداد! یا اینکه باهم در آشپزخانه به مادرشان کمک میکردند. در همین کمکهای پدرانه بود که آشپزی را از پدر آموخت. با تمام مشغلهای که داشت امورات فرزندانش را از یاد نمیبرد. بهیادماندنیترین لحظات زندگی بچهها، سحرهای ماه رمضان بود که پدر چای و غذا را آماده میکرد و مشغول خواندن دعای ابوحمزه ثمالی میشد و بیاختیار از چشمانش اشک میریخت. آرامآرام بچهها با نوای ملکوتی دعا از خواب بیدار میشدند. یا اینکه پدر در لابهلای دعا به سراغ بچهها میرفت و آنها را صدا میزد و با ناز و نوازش، بچهها را بیدار میکرد. اما بچهها که بیدار شده بودند، خودشان را به خواب میزدند تا بیشتر دست نوازش پدر را احساس کنند و پدر بیشتر آنها را نوازش کند. بعد از جنگ، حجت الاسلام و المسلمین یوسف رحیمی مجد، به صورت رسمی وارد سپاه پاسداران شد. او بعد از گذراندن مسئولیتهای مختلف، نماینده ولی فقیه در سپاه ناحیه مشهد شد. کارهای زیاد، مشکلات درمانی، فشارهای عصبی سال به سال و بلکه روز به روز وضعیت جسمی ایشان را بدتر و بدتر میکرد. اما او احساس تکلیف میکرد و مشکلات را به جان و دل میخرید. وقتی دوستانش از مشکلاتش میگفتند، «ما رأیت الا جمیلا»ی حضرت زینب(س) را بر لبانش جاری میکرد و میگفت: سختیهای این دنیا، موجب خوشی در قیامت است. حاجیوسف که زمانی سرباز امام خمینی(ره) کبیر بود، حالا دوست داشت، سابقه خدمت در دوران رهبری امام خامنهای را هم در پروندهاش ثبت کند. او همیشه از رهبر انقلاب با لفظ امام خامنهای تعبیر میکرد. همین رفتارهای ولایتمدارانه حاجی، به مزاج برخی از مقدسنماها خوش نمیآمد و از هر فرصتی برای اشکالتراشی به انقلاب و اسلام استفاده میکردند. حاجآقای رحیمی در جواب آنها میگفت: «مراقب باشید دینتان را از دست ندهید». سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در سال 1376یک رزمایش سراسری را در جنوب کشور برگزار کرد. حاجیوسف هم که بیقرار جبهه و یاد شهدا بود، با اشتیاق زیاد در این رزمایش شرکت کرد. او با همان روحیه جهادی که در جبهه شرکت میکرد، به رزمایش رفت. با همان لباس مقدس روحانیت در رزمایش حاضر شد. او همان روحانی رزمندهای بود که در روستای دروی مشهد زندگی میکرد. بعد از گذشت دهها سال هنوز در همان خانه زندگی میکرد. چیزی بر سرمایهی مادیاش افزوده نشده بود. چیزی هم از اخلاصش کم نشده ولی روحش بزرگتر شده بود و دیگر تحمل ماندن در این دنیا را نداشت. بدنش تحمل دردهای دنیایی را داشت اما ضربههای تهاجم فرهنگی بر پیکر جامعه برای او بسیار سنگین بود. رنجهای دنیایی و دردهای جانبازیاش بیش از پیش شده بود و رگهای عصبی که زخم خوردهی جنگ نظامی بود، دیگر بیش از این توان تحمل زخمهای فرهنگ غرب را بر جامعه نداشت. روحش منتظر بهانهای بود تا به لقای الهی برسد. بهانهای که روح او را به خدا برساند. حاجیوسف در حین بازدید میدانی از مراحل رزمایش در منطقه بندرعباس بود. ناگهان توپخانهها و تانکها شروع به شلیک گلوله کردند. غرش گلولهها دوباره حاجیوسف را به زمستان سال 62در جزیره مجنون برد. اما انگار این حمله عصبی تمامشدنی نبود. ابتدا او را به بیمارستان اهواز انتقال دادند و بعد از اهواز حاجیوسف را به بیمارستان ساسان تهران بردند. اما دیگر فایدهای نداشت. تا اینکه در بیمارستان روح حاجیوسف ملکوتی شد. همه اهالی محله، مردم روستای شمآباد. همکاران ایشان در سپاه داغدار مردی بودند که هنوز او را درک نکرده بودند. همه مردم، حتی خلافکاران محله که عاشق حاجی شده بودند، در تشییع جنازه او شرکت کردند. کسانی که حاجی آنها را با زبان و مرام خودشان جذب اسلام و انقلاب کرده بود. مردم مشهد، بعد از تشییع باشکوه این شهید در شهر مشهد و طواف بر دور ضریح امام رضا(ع،) پیکرش را در گلزار شهدای بهشت رضای مشهد به خاک سپردند.

وصیت نامه شهید …

اوایــل انقــلاب بــود. یــک شــب چنــد نفــر بــا ماشــین بــه دنبالــش آمدنـد، تـا بـه عنـوان روحانـي بـه مجلـس روضهخوانـي ببرنـد. سـوار ماشـین شـدند و از روسـتا بیـرون رفتنـد. درجایــي خلــوت حــاج محمــد را پیــاده کــرده بودنــد. ایشــان ســوال کـرده بودنـد: چـرا اینجـا آمدیـد؟ گفتنـد: مـا از سـازمان مجاهدیـن هسـتیم و قصـد کشـتن شـما را داریـم . شـهید بـه آنهـا جـواب داده بـود، اشـکالي نـدارد، فقـط اجـازه بدهیـد دو رکعـت نمـاز بخوانـم. حـاج محمـد گفـت: نمـازم را خوانـدم و آمـاده شـهادت شـدم. ولـي نميدانــم چــرا آنهــا ازکار خــود منصــرف شــده و رفتــه بودنــد.
نقل خاطره : خانواده شهید

 

کمک به دیگران
شیخیوسف خیلی به مردم کمک میکرد. یک پیرمردی در محله بود که کسی را نداشت و حاجیوسف همیشه او را بر دوش میگرفت و به حمام خانه خودش میبرد و او را نظافت میکرد.
یکبار هم یکی از اقوام را برای درمان به تهران برده بود. حدود یک ماه انجا ماند تا اینکه درمان او تمام شد و بعد برگشت.
بعد از شهادت پدرمان چند خانواده بیسرپرست بودند که تا ان زمان ما انها را ندیده بودیم. انها گریه میکردند و میگ فتند: ما دوباره بیسرپرست شدیم. پدر شما هر ماه به ما کمک نقدی و غیرنقدی میکرد.

نقل خاطره: محمدرضا رحیمی مجد- فرزند شهید

 

ماشین دولتی
با اینکه جزو مسئولین ردهبالای سپاه بود اما خیلی ساده زندگی میکرد. برای رفتوامد به سپاه از موتورسیکلت استفاده میکرد. تا اینکه به اجبار یک ماشین در اختیار او گذاشتند. او پایینترین مدل ماشین را انتخاب کرد. یک پیکانی که در درگیریهای مسلحانه سوراخسوراخ شده بود. او علاوه بر اینکه در استفاده از این وسیله بسیار مراعات میکرد، حتی با پول خودش خرابیهای قبلی ان را تعمیر مینمود. او میگ فت: من باید این ماشین را از انچه بود بهتر تحویل سازمان بدهم.
نقل خاطره: محمدرضا رحیمی مجد- فرزند شهید

 

شجاعت
من در دهه 70سرباز بودم و در لشکر 5نصر خدمت میکردم. خیلی پیگیری میکردم تا من را به نیروی مقاومت منتقل کنند. پیش شهید بابانظر رفتم و خودم را معرفی کردم و گ فتم: فرزند شهید رحیمی هستم و خواستهام را به ایشان گ فتم. ایشان که پدرم را خوب میشناخت گ فت: حاجاقای رحیمی خیلی پرشور و شجاع بود. اگر شما فرزند حاجاقا باشی، بجای اینکه درخواست کنی که شما را از نیروی زمینی به نیروی مقاومت منتقل کنند، باید درخواست کنی که شما را به مناطق عملیاتی منتقل کنند. او خاطرهای از پدرم برای من تعریف کرد. گ فت: یکبار عراقیها به نزدیک ما رسیده بودند و ما داشتیم فکر میکردیم که چه کنیم. ترس به دل بچهها افتاده بود که نزدیک است اسیر بشویم. یکدفعه حاجاقای رحیمی با اسلحه سوار موتورسیکلت شد و رفت فرمانده ان گروه عراقی که در نزدیکی ما موضع گرفته بودند را اسیر کرد و اورد.
نقل خاطره: محمدرضا رحیمی مجد- فرزند  شهید

 

زمین
میخواستند در قاسماباد مشهد به او زمین بدهند اما او قبول نکرد. او می- گ فت: من خانه دارم. همین برای من خوب است. زمانی در تقسیم زمین شهری مسئولیت داشت. زیردستانش به او میگ فتند: شما که منزلتان در روستای دروی است بیایید و یکی از زمینهای خوب شهر را برای خودتان بگیرید. اما پدرم قبول نمیکردند. کارمندان انجا بخاطر اینکه بتوانند خودشان نیز از این زمینها بگیرند، اصرار میکردند تا پدرم از این زمینها بگیرد و فتح بابی بشود تا انها هم یک قطعه زمین بگیرند. انقدر فشار اوردند تا اینکه پدرم دیگر به ان اداره نرفت.
نقل خاطره: محمدرضا رحیمی مجد – فرزند شهید

 

امام خامنه ای
سال 1368امام خمینی(ره) رحلت کرده بودند و ایتالله خامنهای به رهبری انقلاب انتخاب شده بودند. هنوز کسی ایشان را با لفظ امام خامنهای خطاب نمیکرد. اولین راهپیمای ی بعد از رحلت امام خمینی(ره،) پدر بنده برای اولین بار در مشهد، در خطابه و شعارها، برای مقام معظم رهبری از عبارت امام خامنهای استفاده کردند. بعد از ان روز از دفاتر علما و مسئولین رده بالای استان که از انقلابیون هم بودند، پدرم را احضار کردند و ایشان را بخاطر این تعبیر توبیخ نمودند و پدرم از برخورد انها خیلی ناراحت شده بودند.
نقل خاطره: محمدرضا رحیمی مجد – فرزند شهید

 

ترور
خود شهید رحیمی میگفت: اوایل انقلاب بود. یک شب، چند نفر با ماشین به دنبالم امده بودند تا به عنوان روحانی به مجلس روضهخوانی برویم.
سوار ماشین شده و از شهر خارج شدیم. در جای ی خلوت مرا پیاده کردند. سوال کردم: چرا اینجا؟ گ فتند: ما از سازمان مجاهدین هستیم و شما را برای کشتن به اینجا اوردیم. گ فتم: پس فقط اجازه بدهید دو رکعت نماز بخوانم. نمازم را خواندم و اماده شهادت شدم. ولی نمیدانم چرا انها از کار خود منصرف شدند و رفتند.
نقل خاطره: سیدحسین موسوی شریف

 

نجات تانک
ما در منطقه جنوب بودیم و اتش دشمن شدید بود. یک راننده تانک، تانکش را گذاشت و به داخل سنگر پناه برد و هرچه از او خواستیم بیرون نیامد.
دشمن دید کاملی داشت و احتمال زیاد میرفت تانک را بزنند . حاج اقای رحیمی دوید به طرف تانک و رزمندهها فریاد میزدند: حاجی رحیمی نرو! می- زنن.
حاجی که تا ان زمان هیج اشنای ی با تانک نداشت به سمت ان رفت و خوشبختانه تانک روشن بود و انقدر با تانک ور رفت تا ان را راه انداخت و به سمت سنگر مخصوص خودش برد و از دید دشمن در امان ماند. وقتی از تانک پایین امد رزمندهها او را روی دست گرفتند و حاجی از این خوشحال بود که توانسته بود بیتالمال را حفظ کند.
نقل خاطره: سید حسین موسوی شریف

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.