85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید حسن غفوری

شهید حسن غفوری

حاج ملا علی شم آبادی همراه همسرش شهربانو در روستای شم آباد زندگی میکردند. خانواده آنها در روستا به غفوری معروف بود. در سال 1340 صاحب فرزندی شدند که او را حسن نامیدند. حسن با مشکلاتی که داشت توانست در مکتبخانه، خواندن و نوشتن و تلاوت قرآن را فرا بگیرد. او مدت کوتاهی هم در مدرسه ابتدائی روستا درس خواند و بعد از آن برای امرار معاش خانواده مجبور شد به مشاغل آزاد همچون جوشکاری، بنایی و… روی آورد. در سال 1358وقتیکه حسن به سن جوانی رسیده بود، مدتی را برای کار به شهر تهران مهاجرت کرد. در همان سال ازدواج نمود. او و همسرش ابتدا در تهران زندگی میکردند و بعد از چند سال به زادگاه خودش یعنی روستای شمآباد مهاجرت نمودند. حسن و همسرش 3فرزند از خداوند متعال هدیه گرفتند. او که خودش حسن نام داشت، نام اجداد امام حسن(ع) را برای فرزندان خود انتخاب نمود و آنها را فاطمه، علی و محمد نامید. انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده بود و نهضت سوادآموزی آغاز شده بود. حسن اگر چه تا حدودی خواندن و نوشتن بلد بود اما بخاطر اینکه راحتتر بتواند بخواند و بنویسد، در کلاسهای نهضت- سوادآموزی که در روستا برگزار میشد شرکت کرد. حسن عادت داشت هر روز صبح چند صفحه قرآن بخواند و بعد به کارهای خود مشغول شود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی آنها به شهر قم رفتند تا در آنجا زندگی کنند. حسن بعد از یک سال کار کردن در قم، دوباره به روستا برگشت و مشغول کشاورزی و دامداری شد. حسن در مزرعه، مردی سختکوش و در خانه همسر و پدری مهربان بود. او با وجود اینکه از کارهای بیرون خسته میشد اما همیشه در کارهای خانه به همسرش کمک میکرد و با فرزندانش بازی مینمود.
او با فرزندانش با مهربانی و عطوفت و احترام برخورد میکرد. حتی اگر یکی از فرزندانش اشتباه و خطایی مرتکب میشد، او را بغل میکرد و با زبانی زیبا و شیرین تذکر میداد. دوست نداشت فرزندانش را ناراحت ببیند. دوران شیرین زندگی حسن، با تلخی جنگ تحمیلی همراه بود. حسن با دیدن تشییع پیکرهای شهدا، عاشق فضای معنوی جبهه شده بود و دوست داشت به جبهه برود. او برای رفتن به جبهه و گذراندن دوره خدمتسربازی خودش را به ارتش معرفی کرد، تا به عنوان سرباز در جبهه حاضر شود. اما با توجه به مشکلات پزشکی که داشت، به او معافیت پزشکی موقت دادند. اما حسن که دوست داشت به جبهه برود، از طریق بسیج ثبتنام کرد و برای اولین بار به جبهه اعزام شد. حسن در عملیات بیتالمقدس حضور داشت. او یکبار هم در جبهه مجروح شد، ولی چون زخمش سطحی بود، در جبهه مداوا شد و به خطمقدم بازگشت. زمستان سال 1366بود و حسن آخرین روزهای مرخصی خود را سپری می کرد. قبل از رفتن به جبهه، مقدار زیادی خار و هیزم جمع کرد تا خانوادهاش برای پخت نان و غذا مشکلی نداشته باشند. آنها را به خانهاش آورد و انبار کرد. زمستان سال ،1366فرزند بزرگ حسن یعنی فاطمه فقط 7سال داشت و کلاس اول بود. صبح یکی از روزهای سرد زمستان همان سال، حسن قرآنش را خوانده بود و برای اعزام به جبهه آماده میشد. فاطمه هم همراه پدر آماده میشد. او کتابهای بزرگش را با دستان کوچکش در کیف میگذاشت تا به سنگرش یعنی مدرسه برود و پدرش لباس و لوازم شخصیاش را در ساک میگذاشت تا به سنگرش در جبهه برود. هر دوی آنها سنگری را پر میکردند، پدر سنگر جهاد نظامی و دختر سنگر جهاد علمی را حفظ میکرد. پدر خیلی دوست داشت که فرزندانش تحصیل کنند. او همیشه به دخترش سفارش میکرد که درسش را خوب بخواند و به دانشگاه برود و برای جامعه مفید باشد. در آن سالهای بهیاد ماندنی، رزمندگان شمآبادی برای اعزام به جبهه با مینیبوس از شمآباد به سبزوار میرفتند. آن روز اعضای خانواده حسن هم برای خداحافظی به وسط روستا آمده بودند.
علی، پسر بزرگ حسن که در آن موقع 4ساله بود از پدرش سؤال کرد: بابا کجا میروی؟ کربلاییحسن با لبخندی مملو از مهربانی و لحنی بچهگانه به او گفت: فرزندم! به جبهه میروم تا گوش صدام را ببرم و برایت بیاورم. آن روز فاطمه با دختر عمهاش 1آمده بود. دختر عمهاش هم فاطمه نام داشت. او هم در 4سالگی، پدرش را اینگونه بدرقه کرده بود، اما از آن روزها چیزی به یاد نداشت. حالا آمده بود تا داییاش را بدرقه کند. دایی ای که برای او، پدری هم کرده بود. حالا بهتر میتوانست روز اعزام پدرش را تصور کند. آنها کیفهای خود را برداشته بودند تا بعد از بدرقه رزمندگان به مدرسه بروند. چه روز سردی بود. بهتر است بگوییم چه روز سختی بود! شاید فاطمه و یا فاطمهها و یا بهتر بگویم تمامی فرزندان شهدا با خود میگویند: کاش آن روزهای سرد از راه نمیرسید و یا ای کاش! پدرانمان آن روز به جبهه نمیرفتند. یا اصلا ای کاش! آن روز، آخرین روز دنیا بود. پدر، آنها را بوسید و گفت: بروید! شما با قلمتان و ما با تفنگمان با دشمن میجنگیم. فاطمه به مدرسه رفت اما چشمانش به بیرون مدرسه بود. شاید دوست داشت پدرش میآمد و میگفت: بیا با هم به خانه برویم! همینطور که با خودش فکر میکرد، ماشین حامل رزمندگان را دید که از جلو مدرسه عبور کرد و از آن روز به بعد چشمش به آن جاده بود تا دوباره ماشینی بیاید و پدرش را بیاورد.
بالاخره پدرش بعد از چند ماه از همان جاده با ماشین برگشت. بابا در یکی از روزهای سرد زمستان که برف روی زمین را سفیدپوش کرده بود آمد. انگار آسمان هم برای فاطمه برف شادی ریخته بود و جاده را برای ورود پدرش سفیدپوش کرده بود. اما فاطمه نمیدانست چرا همه مردم سیاهپوش شدهاند و گریه میکنند. این بار پدر با آمبولانس برگشته بود. هنوز فاطمه پدرش را ندیده بود و دوست داشت زودتر پدرش را ببیند، اما خانمها دور پدر را گرفته بودند. همه گریه میکردند. یک نفر صدا زد و گفت: «خواهران! کنار بروید! فرزندان شهید آمدند». خانم ها، فاطمه و برادران کوچکش را پیش پدر بردند. اما در آنجا جز تابوتی کادو شده با پرچم ایران وجود نداشت. موقع اعزام به جبهه، پدر فاطمه را بوسید و اما الآن فاطمه فقط میتوانست تابوت پدر را ببوسد. آری! حسن غفوری که در روز 10بهمن سال 1366در عملیات بیتالمقدس 2در منطقه ماووت عراق به شهادت رسید توانسته بود همانطور که به همسرش وعده داده بود، راه کربلا را باز کند و جزء مصادیق آیه «مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ »1قرار بگیرد. خانواده شهید مجلس عزا برگزار کردند. آنها با همان هیزم ها و خار هایی که حسن خودش جمع کرده بود، برای مجلس عزای حسن نان پختند.

شوق جبهه
بعد از اینکه چند شهید دفاع مقدس را در روستا تشییع کردند حالت حسن عوض شد. گ فتم: چرا ناراحتی؟ گ فت: از وقتی دوستانم به جبهه میروند، را حالم دگرگون شده. من هم دوست دارم به جبهه بروم. وقتی خانواده شهدا میبینم، حالم عوض میشود. ارزویم این است که به جبهه بروم و راه کربلا را باز کنم. انقدر به جبهه بروم تا اینکه من هم شهید بشوم.
نقل خاطره: خانم محمدی – همسر شهید

 

دخترم می خواهد معلم بشود
پدرم بسیار علاقه داشت که من تحصیلات عالیه داشته باشم و معلم شوم. حتی در نامهاش هم ذکر کرده بود که دوست دارم دخترم معلم شود. یادم هست که هنوز به مدرسه نرفته بودم ولی پدرم یک دفتر برایم خریده بود تا من تمرین کنم. اما من که چیزی یاد نداشتم برگهها را خطخطی میکردم و میگ فتم چیزی نوشتم. یکبار مادرم گفت: برگهها را اسراف نکن! حیف است. ولی همانجا پدرم امد و دستی بر سرم کشید و رو به مادرم کرد و با لحنی مهربانانه گ فت: «دخترم میخواهد معلم شود. بگذار از همین الان شروع کند!».
1 -در میان مؤمنان مردانى هستند که بر سر عهدى که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند بعضى پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضى دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلى در عهد و پیمان خود ندادند. 
خیلی ما را تشویق به تحصیل میکرد. هر وقت من نمره 20 میاوردم مبلغی پول به من میداد.
نقل خاطره: فاطمه شم ابادی- دختر شهید

 

مراعات حال دختر شهید
بعد از شهادت همسرم، برادرم حسن هر وقت با دختر خردسال خودش به خانه ما میامد، او را زمین میگذاشت و دختر من را بر روی زانویش مینشاند و میگفت: نباید در مقابل دختر شهید، فرزند خود را نوازش کنیم. او به خوبی فهمیده بود که:
چو دیدی یتیمی سر افکند پیش مزن بوسه بر روی فرزند خویش خواهر شهید

نقل خاطره: حسن غفوری – همسر شهید عباسعلی حجتی نیا

 

علم به شهادت
در عملیات بیتالمقدس 2وقتی میخواستیم به عملیات برویم، گ فتیم: بیایید وسایل شخصیمان مثل ساعت و … را به بچههای تدارکات بدهیم تا وقتی برگشتیم از انها بگیریم. اما شهید حسن غفوری با قاطعیت گفت: ما که می- خواهیم شهید شویم. دیگر ساعت میخواهیم چه کار کنیم. عملیات تمام شد و من مجروح شدم. بعدا فهمیدم که حسن غفوری به شهادت رسیده است.
نقل خاطره: حاج غلامحسین اسماعیلی – همرزم شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.