شهید سید علی اصغر شم آبادی
- نام پدر: سید علی
- تاریخ تولد: 1347
- سن: 18 سال
- نام عملیات: کربلای 5
- تاریخ شهادت: 1365/12/28
- محل شهادت: شلمچه
- تاریخ تشییع: 1366/1/6
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
اوایل شهریور سال 1347 بود که جلسات قرآن خاله ربابه چند هفته ای تعطیل شده بود. دختران شم آبادی که همه تلاوت قرآن را پیش او فراگرفته بودند هم خوشحال بودند و هم ناراحت. ناراحت از اینکه کلاسهای قرآن چند هفته تعطیل شده و خوشحال از اینکه خداوند به مربی قرآنشان نوزادی عنایت کرده است. عموسیدعلی، فرزند تازه متولدش را سید علی اصغر نامید، چون این فرزند نذر حضرت علی اصغر(ع) بود. اما یک مشکل موجب ناراحتی پدر و مادر شده بود و آن تشنجی بود که گاه و بیگاه سراغ سید علی اصغر می آمد. به اندازهای که خانواده از زنده ماندنش ناامید شده بوند تا اینکه یک روز پدرش یعنی آقا سید علی، مرد سیدی را که در راه مانده بود به خانه آورد. آن شب را در خانه ماند و صبح رفت، و از آن شب به بعد دیگر سید علی اصغر تشنج نکرد. از آن به بعد مردم برای رفع مشکلاتشان برای سید علی اصغر نذر میکردند و حاجت میگرفتند. سید علی اصغر از کودکی، مشکلگشای مردم بود. هرکسی از مردم روستا مریضی داشت یا مشکلی داشت مبلغی را به سید علی اصغر نذر میکرد و مشکلش حل میشد و یا بیمارش شفا پیدا میکرد. حتی خانواده خودش نیز به او نذر میکردند. هفتسالگی سید علی اصغر در حالی گذشت که او پدرش را در یک تصادف از دست داد. از این به بعد، سید علی اصغر بزرگمردِ کوچکِ این خانه بود.
اوایل شهریور سال 1347 بود که جلسات قرآن خاله ربابه چند هفته ای تعطیل شده بود. دختران شم آبادی که همه تلاوت قرآن را پیش او فراگرفته بودند هم خوشحال بودند و هم ناراحت. ناراحت از اینکه کلاسهای قرآن چند هفته تعطیل شده و خوشحال از اینکه خداوند به مربی قرآنشان نوزادی عنایت کرده است. عموسیدعلی، فرزند تازه متولدش را سید علی اصغر نامید، چون این فرزند نذر حضرت علی اصغر(ع) بود. اما یک مشکل موجب ناراحتی پدر و مادر شده بود و آن تشنجی بود که گاه و بیگاه سراغ سید علی اصغر می آمد. به اندازهای که خانواده از زنده ماندنش ناامید شده بوند تا اینکه یک روز پدرش یعنی آقا سید علی، مرد سیدی را که در راه مانده بود به خانه آورد. آن شب را در خانه ماند و صبح رفت، و از آن شب به بعد دیگر سید علی اصغر تشنج نکرد. از آن به بعد مردم برای رفع مشکلاتشان برای سید علی اصغر نذر میکردند و حاجت میگرفتند. سید علی اصغر از کودکی، مشکلگشای مردم بود. هرکسی از مردم روستا مریضی داشت یا مشکلی داشت مبلغی را به سید علی اصغر نذر میکرد و مشکلش حل میشد و یا بیمارش شفا پیدا میکرد. حتی خانواده خودش نیز به او نذر میکردند. هفتسالگی سید علی اصغر در حالی گذشت که او پدرش را در یک تصادف از دست داد. از این به بعد، سید علی اصغر بزرگمردِ کوچکِ این خانه بود.
حالا خالهربابه ماند و دو پسر و سه دختر و تعداد زیادی قرآنآموز. اما این مادر نه فرزندداریاش مختل شد و نه جلسه قرآنش. هم خرج خانه را میداد، هم فرزندانش را تربیت میکرد و هم جلسه قرآنش را اداره مینمود. دوران تحصیل برای سید علی اصغر بسیار سخت و طاقتفرسا بود، زیرا او باید هم درس میخواند و هم همراه مادرش کارهای کشاورزی خانواده را انجام میداد. با نبود پدر کارهای خانه به عهده او و برادر کوچکترش سیدابراهیم بود. او برای اینکه خانوادهاش سختی نکشند، تمام تلاشش را میکرد. سید علی اصغر هنوز دانشآموز بود که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد. هنوز چند سالی از جنگ نگذشته بود که شوهرخواهرِ سید علی اصغر 1به شهادت رسید و از آن پس دلداریهای سید علی اصغر بود که خواهر بزرگش را آرام میکرد. دوران دفاع مقدس در روستای شم آباد حالوهوای خودش را داشت. هرکسی هر جور میتوانست کاری برای جبهه انجام میداد. به یُمن حضور روحانیون و مردم متدین، محافل دعای کمیل و توسل و زیارتعاشورا در کنار منبر و جلسات قرآن بطور منظم برگزار میشد و جوانان و نوجوانان شم آبادی از جمله سید علی اصغر افراد ثابت این مجالس بودند. آرامستان روستای شم آباد از ابتدای جنگ منور به حضور شهدای گلگونکفنی از اهالی این روستا شده بود و سال به سال به تعداد آنها افزوده میشد. حالا در کنار قبور این لالهها، اهالی روستا درختان و بوتههای گل کاشته بودند. آب دادن درختان و گلهای مزار شهدای شم آباد یکی از کارهای شبانه سید علی اصغر و دیگر دانشآموزان روستا بود. سید علی اصغر یکی از دوستان صمیمی غلامحسن شم آبادی بود. آنها با هم به گلزار شهدا میرفتند. اما بعد از اینکه غلامحسن به شهادت رسید، سید علی اصغر تنها شد. او در همین زیارت شبانهی شهدا، جهاد و شهادت را از شهدا یاد گرفت.
سید علی اصغر هم میخواست از این فرصتی که برای جهاد پیش آمده بود استفاده کند و در میدان نبرد حاضر شود. اگرچه سن کم و رضایت مادرش موانع سر راه او بودند اما نتوانستند مقابل عزم راسخ او مقاومت کنند. زمان اعزام نیرو به جبههها شد. اینبار هم سید علی اصغر اذن حضور داشت و هم برادر کوچکترش سیدابراهیم. سید علی اصغر اصرار داشت که اینبار او به جبهه برود و به برادرش میگفت: نوبتی هم که باشد نوبت من است. مادرشان پیشنهاد قرعهکشی داد. اما معلوم است که پارتی سیدعلی- اصغر پیش خدا قویتر است و اسم او انتخاب شد. سیدابراهیم به مادر گفت: اگر سید علی اصغر برود، حتما شهید میشود! نگذار برود. اما سید علی اصغر خندید و گفت: «نترسید، بادمجان بم آفت ندارد». بالاخره سید علی اصغر برای اولین بار و به تعبیر بهتر، برای اولین و آخرین بار در 20بهمن سال 65به جبهه اعزام شد. کسانی که او را از نزدیک میشناختند، میدانستند این فرزند دیگر برگشتنی نیست. رزمندگان اسلام در جبهه جنوب حماسهای به نام کربلای 5آفریدند. سید علی اصغر هم در این حماسه شریک بود. در یکی از شبها، سید علی اصغر به دوستانش اصرار کرد: چون شب آخر است دعای توسل بخوانیم! همه گفتند: امشب که شب آخر نیست. هنوز چند هفته دیگر در این منطقه هستیم. آنها نمی- دانستند منظور سید علی اصغر چیست. نیمهشب 28اسفند سال 1365یعنی 38روز بعد از اعزام، روز وصال سید علی اصغر به معبودش رسیده بود. او برای عبادت خدا بیدار شد و برای اقامه نمازشب وضو گرفت. در همین حین خمپارهای که مأمور خدا بود او را از ناحیه شکم و پا مجروح کرد. میخواستند او را به قرارگاه برسانند اما دیگر او در این دنیا نبود و به معبودش رسیده بود. مدتی از جبهه رفتن سید علی اصغر گذشته بود. نگرانی مادر شروع شد. در یکی از روزهای اول بهار خالهربابه تنور خانهاش را برای پختن نان آماده کرد. او در حالی که دلواپس بود به همراه دخترش در خانه مشغول پختن نان بود. دستانش مشغول پختن نان و چشمانش به درب خانه تا شاید سید علی اصغر یا خبری از او برایش بیاید. سیدابراهیم به خانه آنها آمد و گفت: آماده شوید تا به سبزوار برویم. مادر نگرانیاش بیشتر شد تا اینکه به سیدابراهیم گفت: اگر خبری شده به من بگو! من آمادگیاش را دارم. خالهربابه اصرار میکرد و اما سیدابراهیم انکار. مادر گفت: «فقط بگو ببینم شهید شده یا مجروح؟» برادرش که پاسخی نداشت گفت: «احتمالا زخمی شده». بالاخره در روزهای نوروز سال ،66 مادر سید علی اصغر برای عیددیدنی فرزندش به معراج شهدای سبزوار رفت تا او را در آغوش بگیرد. مادر رو به فرزند غرقه به خونش کرد و گفت: «خدا تو را قبول کرد. خدا تو را بیشتر دوست داشت». بعد از شهادتش آخرین نامهاش به دست خانواده رسید و در آن از همه خداحافظی کرده بود.
سید علی اصغر هم میخواست از این فرصتی که برای جهاد پیش آمده بود استفاده کند و در میدان نبرد حاضر شود. اگرچه سن کم و رضایت مادرش موانع سر راه او بودند اما نتوانستند مقابل عزم راسخ او مقاومت کنند. زمان اعزام نیرو به جبهه ها شد. اینبار هم سید علی اصغر اذن حضور داشت و هم برادر کوچکترش سیدابراهیم. سید علی اصغر اصرار داشت که اینبار او به جبهه برود و به برادرش میگفت: نوبتی هم که باشد نوبت من است. مادرشان پیشنهاد قرعه کشی داد. اما معلوم است که پارتی سید علی اصغر پیش خدا قویتر است و اسم او انتخاب شد. سیدابراهیم به مادر گفت: اگر سید علی اصغر برود، حتما شهید میشود! نگذار برود. اما سید علی اصغر خندید و گفت: «نترسید، بادمجان بم آفت ندارد». بالاخره سید علی اصغر برای اولین بار و به تعبیر بهتر، برای اولین و آخرین بار در 20بهمن سال 65به جبهه اعزام شد. کسانی که او را از نزدیک میشناختند، میدانستند این فرزند دیگر برگشتنی نیست. رزمندگان اسلام در جبهه جنوب حماسهای به نام کربلای 5 آفریدند. سید علی اصغر هم در این حماسه شریک بود. در یکی از شبها، سید علی اصغر به دوستانش اصرار کرد: چون شب آخر است دعای توسل بخوانیم! همه گفتند: امشب که شب آخر نیست. هنوز چند هفته دیگر در این منطقه هستیم. آنها نمی دانستند منظور سید علی اصغر چیست. نیم هشب 28اسفند سال 1365یعنی 38روز بعد از اعزام، روز وصال سید علی اصغر به معبودش رسیده بود. او برای عبادت خدا بیدار شد و برای اقامه نمازشب وضو گرفت. در همین حین خمپارهای که مأمور خدا بود او را از ناحیه شکم و پا مجروح کرد. میخواستند او را به قرارگاه برسانند اما دیگر او در این دنیا نبود و به معبودش رسیده بود. مدتی از جبهه رفتن سید علی اصغر گذشته بود. نگرانی مادر شروع شد. در یکی از روزهای اول بهار خالهربابه تنور خانهاش را برای پختن نان آماده کرد. او در حالی که دلواپس بود به همراه دخترش در خانه مشغول پختن نان بود. دستانش مشغول پختن نان و چشمانش به درب خانه تا شاید سید علی اصغر یا خبری از او برایش بیاید. سیدابراهیم به خانه آنها آمد و گفت: آماده شوید تا به سبزوار برویم. مادر نگرانیاش بیشتر شد تا اینکه به سیدابراهیم گفت: اگر خبری شده به من بگو! من آمادگی اش را دارم. خاله ربابه اصرار میکرد و اما سید ابراهیم انکار. مادر گفت: «فقط بگو ببینم شهید شده یا مجروح؟» برادرش که پاسخی نداشت گفت: «احتمالا زخمی شده». بالاخره در روزهای نوروز سال ،66 مادر سید علی اصغر برای عید دیدنی فرزندش به معراج شهدای سبزوار رفت تا او را در آغوش بگیرد. مادر رو به فرزند غرقه به خونش کرد و گفت: «خدا تو را قبول کرد. خدا تو را بیشتر دوست داشت». بعد از شهادتش آخرین نامه اش به دست خانواده رسید و در آن از همه خداحافظی کرده بود.
وصیت نامه شهید …
بچه هــا تــازه بــه منطقــه رســیده بودنــد و همــه خســته ي راه، ســید علي اصغـر اصـرار داشـت کـه بیایـد آخریـن دعـاي توسـل را بـا هـم بخوانیـم، همرزمانـش گفتنـد: حـالا یـک هفتـه تـو منطقـه هسـتیم دیــر نميشــود، بالاخــره ســید علياصغــر بــا پافشــاری دعــا را برپــا کـرد. فــردا صبــح قبــل از اذان وقتــي داشــت وضــو ميگرفــت، کــه یــک خمپـاره بهـش اصابـت کـرد و بـه شـهادت رسـید. تـازه همرزمانـش فهمیدنــد رمــز آخریــن دعــاي توســل علياصغــر چــه بــود.
نقل خاطره: طلبه رزمنده محمدرحیم مظلومی – همرزم شهید
سـال 1387 بـه مـزار شـهدا رفتـم. یـک ماشـین 206 پـارک کـرده بـود. یـک زن و شـوهری از تهـران روي قبر شـهید سـیدعلي اصغر شـمآبادي نشسـته و گریـه ميکردنـد. حـال خوبـي داشـتند، مزاحمشـان نشـدم. رفتـم و بعـد از مدتـي برگشـتم. آنهـا لبـه آبشـار داخـل محوطه نشسـته بودند. چشمانشـان از گریـه زیـاد، قرمـز شـده بـود. سـلام کـردم، از مـن پرسـیدند: اهـل اینجاییـد، پاسـخ دادم: بلـه، گفـت: ميشـود شـماره تلفـن خودتـان را بـه مـا بدهید. شـماره همراهـم را بـه آنهـا دادم و خداحافظـی کردم.
بعد از سه یا چهار ماه به من زنگ زدند. گفت: آقاي شمآبادي مرا ميشناسي؟ جواب دادم خیر. گفت: من همان مسافری هستم که مدتي پیش، در مزار شهدا شماره همراه شما را گرفتم. پاسخ دادم: بله شناختم. توضیــح داد کــه مــا در زندگیمــان هیــچ مشــکلي نداریــم فقــط بچــهدار نمیشــدیم. همهجــا رفتــم، مشــهد، شــیرخان و … ناخواســته از اینجــا رد ميشـدیم، کـه ایـن مـکان نظـر مـا را بـه خـود جلـب کـرد. البتـه مـن بـه ایـن مسـائل خیلـي اعتقـاد نداشـتم، ولـی بـا اصـرار همسـرم آمدیـم، وقتـي وارد مـزار شـهدا شـدیم، ناخواسـته بـه کنـار مـزار شـهید علياصغـر رسـیدیم، بعـد از فاتحـه حاجتمـان را از شـهید خواسـتیم. بـا خواسـت خـدا و دعـای شـهید الان مـا پـس از چنـد سـال حاجتمـان را گرفتیـم و چنـد مـاه دیگـر مـا صاحـب فرزنـد میشـویم. از شـما ميخواهـم کـه قـدر ایـن شـهدا عزیزتـان را بدانید.
نقل خاطره: کربلایی حسین شم ابادی – دوست شهید
نگرانی برای سید علی اصغر
شب 22 بهمن بود که داشتیم اماده میشدیم برویم بالای پشتبام و تکبیر بگوییم. بحث شهید و شهادت شد. مادرمان گ فت: من از سیدعلیاصغر می- ترسم که شهید شود! من خندیدم و گ فتم مادر! سیدعلیاصغر که الان در جبهه نیست! تو برای سیدابراهیم که در جبهه است نگران نیستی اما برای سیدعلی- اصغر که اینجاست نگرانی؟ مادرم دلیل نگرانیاش را اینگونه بیان کرد: در عالم رؤیا دیدم امام زمان(ع) به خانه ما امدند. یک طرف ایشان، عمو حاج- سیدعباس (عموی شهید)، و طرف دیگر سیداحمداقا (پسرعموی شهید) ایستادهاند. اقا به من فرمودند: پسرت را به فلان جبهه بفرست. گفتم: منظورتان کدام پسرم است؟ فرمودند: سیدعلیاصغر. گ فتم: چشم اقا!. دوباره پرسیدم: کدام جبهه؟ فرمودند: اسم منطقه را بنویس. اما من سواد نوشتن نداشتم. دستور دادند قلم و کاغذ بیاورم. بلافاصله خودشان یک قلم و کاغذ بیرون اوردند و نوشتند و به من نشان دادند. با خط سرخ نوشته بودند.
وقتی از خواب بیدار شدم، فهمیدم که سیدعلیاصغر شهید میشود.
نقل خاطره: زهرا بیگم شم ابادی – خواهر شهید
گوسفند نذری
یک شب همسرم رفت به گوسفندها سر بزند. سراسیمه برگشت و گ فت: یکی از گوسفندها مریض شده و روی زمین افتاده. من میروم همسایه را خبر کنم تا قبل از اینکه بمیرد ان را ذبح کنیم. همسرم از خانه بیرون رفت و زود برگشت. گ فتم چرا نرفتی دنبال همسایه؟
گفت: گوسفند را به یک نفر نذر کردم. اگر سالم ماند به او میدهم.
اخر شب به طویله رفتیم و دیدیم گوسفند بدون اینکه دارو به او بدهیم خوب شده است! بعدا به همسرم گ فتم: حالا نذر چه کسی است؟ او جواب داد: برادرت سیدعلیاصغر!
نقل خاطره: صغری بیگم شم ابادی – خواهر شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.