85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید شیخ محمد سلطانی

شهید شیخ محمد سلطانی

روزهای بهار سال 1346 بود که حاج حسن شم آبادی و همسرش حاجیه فاطمه، شکرگزار تولد دومین فرزندشان بودند. آنها به شکرانه این تولد، فرزندشان را محمد نامیدند. عمو حاج حسن در روستای شم آباد به حاج آقای سلطانی معروف بودند. مادر محمد، همچون تمام مادران روستای شمآباد، فرزندش را از 6سالگی تشویق به فراگرفتن قرآن نمود و قرآن را به محمد آموخت. پدر محمد از اوایل ورودش به حوزه علمیه مشهد در دهه 50هنوز نتوانسته بود مقدمات مهاجرت و سکونت خانوادهاش را در مشهد فراهم نماید. او مجبور بود زمستانها به مشهد برود و درس بخواند و تابستانها به روستا بیاید و به کار کشاورزی خود بپردازد. در ایامی که پدر در روستا نبود بار زندگی بر دوش مادر و دو پسر بزرگ خانواده یعنی محمد و برادر بزرگش علی بود. بالاخره در سال 54همهی خانواده به مشهد مهاجرت کردند و محمد در مدارس ابتدائی شهر مشهد ادامه تحصیل داد. حدود سال 56بود که حوزه علمیهای در روستای شمآباد تاسیس شد و این امر موجب شده تا خانواده حاجآقای سلطانی به شمآباد برگردند. چندسالی را در شمآباد زندگی کردند تا اینکه پدر تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت نماید. آنها در سال 1359به شهر قم رفتند و در یکی از محلههای قم به نام «نیروگاه» ساکن شدند. حضور در شهر قم، دوباره فرصت خوبی را برای دانشافزایی محمد فراهم کرد. او وارد حوزه علمیه رضوی شد. محمد بعد از فراگیری علوم مقدماتی و ادبیات عرب، مشغول فراگیری فقه و
اصول شد و مانند تمام طلاب دیگر شروع به فراگیری کتاب شریف «لمعه الدمشقیه 1شهید اول» نمود. اما محمد نواجوانی پرتلاش بود و همزمان با تحصیلات حوزوی، به صورت شبانه در دبیرستان ادامه تحصیل داد. سالهای حضور خانواده حاجآقای سلطانی در قم همزمان بود با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران. هواپیماهای عراقی تا مرکز کشور پرواز میکردند و شهرهای مختلف را بمباران مینمودند و شهر قم هم از این بمبها بینصیب نبود. محمد که درس خوانده مکتب جعفری بود و باب جهاد و دفاع را فراگرفته بود حالا که باب جهاد باز شده بود، تصمیم گرفت به جبهه برود. او میخواست آموزههای دینی و حوزوی که فرا گرفته بود را عملی نماید تا استادی بشود برای تمام مستضعفان جهان. بالاخره در سال 1361یعنی درحالی که فقط 15سال سن داشت به جبهه اعزام شد و جزء نیروهای لشکر 17علیبنابی طالب بود(ع) گردید. او اغلب به همراه یکی از همولایتیهای دیگرِ ساکنِ قم به نامِ محمدرضا جلالینسب به جبههها میرفتند. او مدتی در قسمت دیدبانی لشکر علیبنابیطالب(ع) بود ولی چون این مسئولیت در میدان رزم و خطمقدم نبود، دوست نداشت در این مسئولیت بماند. محمد همچنانکه در جبهه همچون شیربیشه با دشمن بعثی میجنگید در حجره درس هم با جهل و نفس خودش مبارزه میکرد. او در ایامی که جبهههای نبرد به نیرو نیاز داشت، به جبهه میرفت و وقتی از جبهه بازمیگشت، با نوار و جزوات دوستانش درسهای عقبافتاده را جبران میکرد. آنچنان به درس علاقهمند بود که قبل از اذان صبح برای تحصیل علم از خانه خارج میشد و مشغول مباحثه میگردید.
1 -کتاب لمعه الدمشقیه کتاب فقهی معروفی است که در همه ابواب فقهی شیعه توسط شهید اول نگارش شده و جزو دروس سطح یک حوزه علمیه میباشد.
محمد یکبار در جبهه از ناحیه شانه مجروح شده بود اما بخاطر مراعات حال مادر به خانواده چیزی نگفته بود. آخرین بار که میخواست به جبهه برود با اعزام سراسری سپاه حضرتمهدی(ع) شهر قم، قیام کرد. اینبار میخواست «لمعه دمشقیه» را همچون نویسنده مجاهدش، به «لمعه عشقیه» یعنی شهادت تبدیل کند و فارغالتحصیل مدرسه عشق بشود. عملیات سنگین و سرنوشتساز کربلای 5در منطقه شلمچه آغاز شده بود و رزمندگان اسلام پیشرویهای خوبی داشتند. اما دشمن بعثی حاضر نبود شکست را بپذیرد. پاتکهای دشمن زیاد شده بود ولی نمیدانست که شیران خمینی همچون شیخمحمد شمآبادی از کنج حجرههای حوزه به مصاف او آمده بودند. محمد در 4اسفند وصیتنامهاش را نوشت و آماده شهادت شد. چند روز بعد یعنی در 7اسفند سال 65با اصابت تیرمستقیم دشمن به سینهاش به شهادت رسید. جنازه پاک شیخمحمد در بیابانهای گرم شلمچه ماند و آنجا را تبدیل به زیارتگاهی کرد. سالها بود که این جنازهها همدمی جز نسیم صحرا و زائری جز حضرت زهرا(س) نداشتند. اما هزار کیلومتر آنطرفتر، مادری دعا میکرد، جنازه فرزندش بازگردد تا او هم سنگ قبر و مزاری برای آغوش گرفتن داشته باشد. بالاخره دعای مادر مستجاب شد و در سال 1375یعنی بعد از 10سال، تکه استخوانی را برای مادر در کادویی به نام تابوت، هدیه آوردند و در گلزار شهدای شمآباد به خاک سپردند. اما مادرش همچنان دلتنگ فرزند شهیدش بود تا اینکه چند سال بعد به دیدار فرزندش شتافت.

چـون الان بـرادران در حـال حرکـت بـه سـمت خـط مقـدم جهـت عملیــات مي باشــند، لــذا وقــت نــدارم، کــه زیــاد صحبــت کنــم.

از ملـت مي خواهـم کـه رهبـر و انقـلاب را تنهـا نگذارنـد و افـرادي کـه ميتواننــد واقعــا بــه جبهــه بیاینــد تــا آخریــن نفسهــاي صــدام را بگیرنـد.
قسمتی از وصیت نامه شهید

گرانفروشی
محمد طاقت دیدن ظلم را نداشت. فیلمهای انالوگ دوربین عکاسی را برای چاپ به یک مغازه عکاسی در شهر قم داده بود. موقع تحویل عکس، مغازهدار بیشتر از نرخ مصوب اتحادیه هزینه دریافت کرد. محمد اعتراض کرد اما مغازه- دار اعتنای ی نکرد تا اینکه محمد از او شکایت کرد. میگ فت اگر شکایت نکنیم و بی تفاوت باشیم اوضاع بدتر میشود.
نقل خاطره: حجت الاسلام والمسلمین محمدرضا شم ابادی- برادر شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.