شهید غلامحسن شم آبادی
- نام پدر: محمد (اسکندری)
- تاریخ تولد: 1352
- سن: 13 سال
- نام عملیات: کربلای 1
- تاریخ شهادت: 1365/4/13
- محل شهادت: مهران
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
روز اول شهریور سال 1352 آغاز زندگی غلامحسن در شم آباد بود. زندگی که سرشار بود از خوبی ها و نیکی ها. غلامحسن آموزش قرآن را در مکتب خانه آغاز نمود و تا قبل از ورود به مدرسه میتوانست قرآن تلاوت کند. مدرسه ابتدایی را با درس خواندن و کمک به پدرش در کشاورزی به سرانجام رساند. او ارشد کلاس بود اما غرور را به خود راه نمیداد. او خود را خدمتگزار کلاس میدانست و بخاطر همین همیشه سعی میکرد قبل از حضور بچهها به مدرسه بیاید. کلاس را تمیز کند و قبل از ورود بچهها بخاری را روشن میکرد تا کلاس گرم شود. به خاطر همین کارهایش، بچه ها خیلی او را دوست داشتند. جهاد سازندگی کتابخانهای را در روستایشان تأسیس کرده بود. غلامحسن مدتی مسئول کتابخانه بود. غلامحسن از 12سالگی نمازهایش را مرتب میخواند. آن روزها که روزهای سخت دفاع مقدس بود و هرکسی آنچنانکه میتوانست به جبهه کمک میکرد. غلامحسن که نه سنی داشت تا به جبهه برود و نه پولی داشت که به جبهه کمک کند، از دعا برای رزمندگان، بعد از نمازهای واجب دریغ نمیکرد. با دستکاری شناسنامه سنش را بالا برده بود. حدود پنج بار برای ثبتنام اقدام کرد اما هربار به علت کمی سنش با ثبتنام او مخالفت میکردند. یک روز برای ثبتنام جبهه، به سبزوار رفته بود و به مدرسه نیامد. روز بعد، صبح زود، قبل از شروع کلاس با یکی از دانشآموزان، بخاری را به بیرون از کلاس بردند و آن را شستند و تمیز کردند. بخاری را به داخل کلاس آوردند و روشن کردند. هنوز تازه میخواستند دستشان را گرم کنند که معلم وارد شد و پرسید چرا غایب بودی؟ اما او چیزی نگفت. معلم با خطکش به دستان یخ زده غلامحسن میزد. وقتی معلم میخواست ضربات بیشتر به او بزند همهی بچهها که میدانستند برای ثبتنام جبهه به شهر رفته و غایب بوده، همه با گریه گفتند: به جای او ما را تنبیه کنید. آخه چون بچهها او را خیلی دوست داشتند. معلم که تازه فهمیده بود که او برای چه غیبت کرده بود اشک در چشمانش حلقه زد و کلاس را ترک کرد.
بالاخره غلامحسن توانست به دوره آموزشی برود. یک ماه در مشهد آموزش نظامی دید و برای خداحافظی به شمآباد برگشت. اولین بار، 17فروردین سال 1365به پادگان ظفر در استان ایلام اعزام شد و اولین جهاد خود را در استان ایلام تجربه کرد. بعد از دو ماه حضور در منطقه، با دیگر همولایتیهایش به روستا برگشت. بسیاری از همرزمانش، تسویه کرده بودند و تصمیم بازگشت به منطقه را نداشتند، چون تابستان بود و فصل برداشت محصول، باید کارهای کشاورزی را انجام می دانند. اما غلامحسن و چند نفر دیگر، مرخصی گرفته بودند و میخواستند دوباره به همان منطقه بازگردند. او دوباره برای رفتن به منطقه آماده میشد. اما رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت. در این 15روز مرخصی از همه حلالیت طلبید و با آنها خداحافظی کرد. این بار هم به جبهه غرب اعزام شد. تیرماه سال 1365منطقه مهران میزبان عملیات کربلای 1 بود. رزمندگان اسلام میخواستند در این عملیات، شهر مهران را آزاد کنند. غلامحسن شور و شوق وصفناشدنی داشت. روز 13تیر، درحالی که هنوز چند روز از آغاز عملیات گذشته بود، غلامحسن زخمی شد. امدادگران او را در آمبولانس گذاشتند تا به عقب ببرند. آمبولانس با مجروحان حرکت کرد. هنوز از تیررس آتش عراق دور نشده بود که آمبولانس منفجر شد و جسم غلامحسن در آتش سوخت و روحش به آسمان پر کشید.
وصیت نامه شهید …
زمســتان هــر موقــع وارد کلاس مي شــدیم، کلاس تمیــز، مرتــب و بخاري هــا پرنفــت و روشــن بــود. همــه مي دانســتند کار غلامحســن، مبصــرکلاس اســت. بچه هــا او را خیلــي دوســت داشــتند. یــک روز بـراي ثبـت نـام جبهـه بـه سـبزوار رفتـه بـود و غیبـت داشـت. روز بعـد، معلـم پرسـید: چـرا غایـب بـودي؟ غلامحسـن چیـزي نگفت. معلـم هـم بـا خطکـش او را تنبیـه کـرد. هنـوز ميخواسـت ضربـات بیشـتري بـا خـط کـش بـه دسـت او بزنـد، همـه بچههـا شـروع بـه گریـه کـردن و بـا التمـاس گفتنـد: آقـا معلـم تـو را بـه خـدا او را نزنید، مـا را بـه جـاي او تنبیـه کنیـد. معلـم درحالـي کـه اشـک در چشـمانش حلقـه زده بـود، از ایـن کار منصــرف شــد وکلاس را تــرک کــرد.
نقل خاطره: محمد رحیمی مجد – همکلاس شهید
باید سر قولت بمانی
ان زمان چون وسایل ایاب و ذهاب نبود، معلمین از ابتدای هفته به روستا میامدند و تا اخر هفته میماندند. نزدیک دهه فجر بود و معلم شهید محمدتقی خنده رو که معلمی دلسوز بود گروه نمایشی تشکیل داده بود و هر شب با بچههای گروه در حسینیه روستا تمرین میکردند. یک شب باران بارید و شهید خنده رو نمی دانست که بچهها میایند یا نه. به هر حال زیر باران به حسینیه رفت تا اگر بچهها امدند تمرین کنند. وقتی به حسینیه رسید دید فقط غلامحسن امده و زیر باران منتظر است. از او پرسید: هیچکسی نیامده؟ تو چرا امدی؟ تو هم می توانستی نیای ی. اما شهید غلامحسن گ فت: به کسی نباید قول بدهی و اگر قول دادی باید سر قولت باقی بمانی.
نقل خاطره: معلم شهید محمد تقی خنده رو
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.