شهید علی قدوسی
- نام پدر: حسن
- تاریخ تولد: 1327
- سن: 38 سال
- نام عملیات: کربلای 1
- تاریخ شهادت: 1365/2/30
- محل شهادت: مهران
- تاریخ تشییع: 1365/3/8
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
فصل پائیز سال 1327 فرا رسیده بود و برگهای زرد درختان روی زمین را پوشانده بودند. در این ایام عمو حاج حسن در روستای شم آباد، منتظر تولد فرزندش بود. بالاخره آبان به روز هجدهم خود رسید و فرزند حاج حسن به دنیا آمد. او و همسرش که دلداده امام علی(ع) بودند، نامش را علی نهادند. در آن دوران شم آباد مدرسه نداشت یعنی هیچ روستایی مدرسه نداشت، لذا علی آقای قصه ما، هم به مکتب میرفت و هم در خانه از مادرش قرآن میآموخت و اینگونه بود که سواد خواندن و نوشتن را فراگرفت. او همیشه با صدای زیبایش برای مادرش قرآن میخواند. صوت قرآن او برای مادر دلنشین بود. کودکی، نوجوانی و جوانی علی مثل دیگر بچهها، با کار، تلاش و بندگی خدا، در روستا گذشت و او حالا جوانی 23ساله شده بود که میخواست ازدواج کند. سال 1350بود که با یکی از دختران روستای شمآباد به نام فاطمه ازدواج نمود. سال 57سال پرتلاطمی برای مردم ایران بود. علی همراه با دیگر مردم شمآباد و روستاهای دیگر در درگیری پاسگاه روستای طبس حضور داشت و تیری به پایش علی خورد. علی با برادرش محمد در قنادی نجم سبزوار کار میکرد. آنها کار قنادی را خوب یاد گرفته بودند. مدتی هم در تهران کار کردند و بعد از مدتی توانستند در شمآباد یک قنادی راهاندازی کنند. حدود سال 1359علی با برادرش به مشهد رفتند و در منطقه کوی طلاب، مغازه قنادی راه انداختند.
علی آقا شغلش در مشهد بود اما خانوادهاش در شمآباد زندگی میکردند. و این دوری برای او سخت بود. زهرا فرزند بزرگ علی بود. سال 1362در مدرسه ابتدائی روستای شمآباد به کلاس اول رفت. در آن سالها معمولا دانشآموزان در شمآباد، از کیفهای دستدوز خودشان استفاده میکردند اما تنها دلخوشی زهرا از دوری پدر، کیف چرمی بود که پدرش برایش خریده بود و او را به یاد پدرش میانداخت. نوروز سال 63زهرا به همراه دیگر اعضای خانواده برای دیدن پدر به مشهد رفتند. روز آخر تعطیلات، همه در کنار اتوبوس آماده رفتن به سبزوار بودند. پدر طاقت نیاورد و خانوادهاش را به خانه برد و تصمیم گرفت از این پس همه در مشهد زندگی کنند. حالا زهرا در یکی از مدارس مشهد و در کنار پدرش تحصیل میکرد و محمدمهدی و موسیالرضا که خردسال بودند می- توانستند در مغازه پدرش بازی کند و همیشه شیرینی بخورد. آن سالها برای مردم ایران سالهای سخت جنگ بود. علی و دیگر اهالی شمآباد چندین بار به جبهه اعزام شده بودند. اولین بار در سال 1360به مدت 3ماه در کردستان با ضدانقلاب جنگید. بعد از آن هم در سالهای 61و 63به جبهههای جنوب کشور اعزام شده بود. علی و دو برادرش محمد و حسین 1جزء رزمندگان باسابقه شمآباد به حساب میآمدند. مادرشان حاجیه فاطمه نه تنها از حضور آنها در جبهه دلهره و شکایتی نداشت بلکه همیشه از حضور آنها در جبهه تشکر میکرد. بعد از فتح فاو در سال ،1364صدام به شهر مهران در استان ایلام حمله گستردهای کرد و آن را تصرف نمود و بر روی آن تبلیغات زیادی میکرد که مهران را در مقابل فاو گرفتیم. لذا نظر امام(ره) بر آزادی مهران بود. در این روزها فرزند چهارم علیآقا تازه به دنیا آمده بود در حالیکه خودش در جبهه جنوب بود. گُردانی که علی قدوسی در آن بود سریعا از جنوب خود را به مهران رساندند.
پایان سال تحصیلی بود و زهرا شاگرد برتر کلاس شده بود ولی پدرش در جبهه بود و نمیدانست در خانه چه خبر است. نامهنگاری پدر و خانواده همیشه در جریان بود. نامههایی را که از پدر میرسید زهرا برای خانواده میخواند، وقتی نامهها را میخواند، احساس دلتنگی شدیدی میکرد. آخرین بار زهرا نامه نوشت و خبر قبولی با نمرات خوبش را برای پدرش نوشت و نامه را به جبهه فرستاد. اما نامه زمانی به پادگان رسید که پدرش در ارتفاعات شهر مهران مشغول نبرد با دشمن بعثی بود. چند روز از شروع عملیات آزادسازی مهران گذشته بود. روز سیام اردیبهشت سال 1365مصادف بود با روزهای ماه مبارک رمضان. علی که انس زیادی با قرآن داشت، فرصت کرده بود در سنگر انفرادی کمی قرآن تلاوت کند و از صاحب قرآن، طلب شهادت نماید. مادرش هنوز امید داشت که فرزندش برگردد و باز هم کمی برای او قرآن تلاوت کند و زهرا امید داشت نامهاش به پدر برسد و او خوشحال شود. اما خمپارهای به سنگر اصابت کرد و ترکش آن به کتف و سینه علی آسیب جدی رساند و قاری قرآن را در خون غلطاند. هنوز علی، جان در بدن داشت و تلاوتش را قطع نکرده بود و در همان حالت خدای قرآن شهد شهادت را به او نوشاند. حالا دیگر نامه زهرا بیصاحب مانده بود. دیگر خبر شاگرد دومی زهرا به پدر نرسید و جوابی از او دریافت نشد و پدر نتوانست جایزهای برای فرزندش بخرد. اما پدر از آسمان شاهد و ناظر بر آنهاست. چه فیضی از این بالاتر که در ماه نزول قرآن در حال تلاوت قرآن، به ملاقات صاحب قرآن بروی و پیکرت در ایام شهادت قرآن ناطق یعنی حضرت علی بن ابی طالب(ع) بر دوش روزهداران و عزاداران آن حضرت تشییع شود. دیگر محمدمهدی هم دلودماغی ندارد به قنادی پدر برود تا شلوغ کاری کند و شیرینی بخورد. حالا فقط کام پدر از شهد شهادت شیرین است.
روزی که خبر شهادت شهید را آوردند، مادر به بچه ها نگفته بود که پدرشان شهید شده است. «گفت: برای دیدن پدر بزرگ به روستا میرویم». موقع رفتن همه همسایهها با چشمانی اشکبار آنها را بدرقه کردند. ابتدا به سبزوار رفتند. دایی زهرا از جبهه آمده بود. زهرا از او پرسید: «پدرم کی می آید؟» گفت: «فردا»! دایی دروغ نگفت. پیکر پدر روز بعد آمد، اما با پیکری غرق به خون. زهرا هنوز خبر نداشت که پدرش به شهادت رسیده است. آن روز دو شهید به شمآباد تعلق داشت. یکی شهید علی قدوسی بود و دیگری پسردائی ایشان 1بود. آنها از سبزوار با پیکرهای شهدا راهی روستای شمآباد شدند. زهرا پشت یک وانت نشست. از هرکسی درباره پدرش میپرسید، حرفهایی متفاوت میشنید. در بین راه، ماشینی که عکس شهدا را به همراه داشت، پشت وانت آمد. یک لحظه چشم زهرا به عکس پدر افتاد. همانجا به مادرش گفت: «چرا عکس پدرم در کنار عکس شهید، جلوی ماشین است؟» مادر گفت: «چون با پسرداییاش با هم در جبهه بودند با هم عکس گرفتهاند و دیگر عکسها را از هم جدا نکردند». مردم پرچمهایی را در دستشان گرفته بود که روی آن نوشته شده بود: علیجان! شهادتت مبارک. اسم پسردائی شهید هم علی بود. زهرا خیالش راحت شد که منظور پسردائی پدرش است و حرف مادر را قبول کرد. اما برای او عجیب بود که چرا پدرش برای تشییع پیکر پسرداییاش نیامده است! بعد از دفن پیکرها روز بعد یکی از بچهها به زهراگفت: پدرت شهید شده است. زهرا به او گفت: نه! آن کودک دست زهرا را گرفت و بر سر مزار پدرش برد. آنجا بود که زهرا فهمید پدرش شهید شده و دیگر پیش آنها نخواهد آمد. دیگر لازم نیست قبولی در امتحانات و پیشرفت تحصیلیاش را با نامه به پدر گزارش بدهد. بلکه پدر همیشه شاهد او خواهد بود.
وصیت نامه شهید …
صبـح جمعـه بـراي نمـاز بـه مسـجد رفتـم. بعـد از خوانـدن نمـاز و زیــارت عاشــورا بــه منــزل برگشــتم. دلــم گرفتــه بــود، هــواي مــزار شــهدا را کــردم، رفتــم بــه مــزار شــهدا کنــار قبــر فرزنــدم نشســتم. شـروع کـردم بـه درد دل کـردن و گفتـم: مادرجـان علـي، کجاسـت آن صــداي دلنشــین قرآنــت. بعـد از چنـد لحظـه متوجـه شـدم صـداي قـرآن ميآیـد، اطرافـم را نـگاه کـردم، کسـي نبـود. صـداي فرزنـدم علـي بـود کـه از داخـل قبـر ميآمـد. دلـم آرام گرفـت، بـه منـزل برگشـتم.
نقل خاطره: مادر شهید
نعمت بزرگ خدا
روزهای زمستان پدرم پالتوی ی مشکی میپوشید. در مغازهی کنار چراغ نفتی خود را گرم میکرد و بر روی کاغذ نوشتههای ی را می اورد. بعد از شهادتش وقتی وسایل مغازه را مرتب کردیم دستنوشتههایش را پیدا کردم و در این دست- نوشتهها اورده بود: اگر روزی شهادت نصیبم شد خانوادهام در مراسم عزاداری گریه و زاری نکنند و لباس سیاه بر تن نکنند و بهترین لباسها را بپوشند چرا که شهادت بزرگترین نعمت خداست که نصیب من شده و من خوشحالم.
نقل خاطره: زهرا شم آبادی – دختر شهید
تلاوت قرآن
شب جمعه حاجیه معصومه رحیمی (مادر شهید حسین رحیمی) به گلزار شهدا رفت. صدای تلاوت قران شنید. یک به یک به قبرها نزدیک شد تا ببیند صدا قطع از کجا می اید. وقتی به قبر شهید علی قدوسی رسید صدای تلاوت قران شد. این ماجرا را برای مادرمان تعریف کرد. مادرمان چند روز با صورتی اشکبار به گلزار شهدا میرفت. میگ فت دلم طاقت نمیدهد. یکبار صبح جمعه بعد از نماز صبح و قرائت زیارت عاشورا به گلزار شهدا رفته و در کنار قبر فرزند شهیدش نشست. رو به قبر شهیدش کرد و گفت: مادرجان! دلم ارام نمی شود مگر اینکه خودم با گوش خودم صدایت را بشنوم. یکدفعه صدای صوت شهید را شنید. اطراف را نگاه کرد ولی کسی را ندید. دلش ارام گرفت و به منزل برگشت.
نقل خاطره: خدیجه شم آبادی (قدوسی) – خواهر شهید علی شم ابادی (قدوسی)
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.