شهید حسن صداقت نیا
- نام پدر: علی
- تاریخ تولد: 1331
- سن: 33 سال
- نام عملیات: والفجر 8
- تاریخ شهادت: 1364/12/2
- محل شهادت: فاو
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
حاج علی و ربابه در روستای باصفای شم آباد زندگی میکردند.. در سال 1331 خداوند به آنها فرزندی عنایت کرد که او را حسن نامیدند. حسن در دامان پر مهر والدین خود بزرگ شد و بعد از گذراندن دوره مکتب و یادگیری قرآن کریم، در 7 سالگی به مدرسه رفت. او تا پنجم ابتدایی تحصیلات خود را ادامه داد و بعد از پایان دوره ابتدایی برای کمک و یاری خانواده به کشاورزی مشغول شد. در باغ و دشت، عصای دست پدر و در منزل، یار و یاور مادر میشد. او ادامه تحصیل نداد اما در درس عشق و محبت ورزیدن به دوستان و خانواده، همیشه و همه جا ممتاز و سرمشق دیگران بود. خندههای زیبا و گونههای سرخ او هرگز از یاد کسی نمیرود. حسن در سال 1351به خدمت سربازی رفت. از همان دوران، تصمیم گرفته بود با دختردائیاش عفتخانم ازدواج کند. سربازیاش که در سال 1353تمام شد با ازدواج با دختردایی باایمانش، دین خود را کامل کرد. داییاش (پدر همسرش) از دنیا رفته بود و فرزندانش کوچک بودند لذا حسن از آنها نیز مراقبت میکرد. قبل از انقلاب با شرکت در تظاهراتها و پخش اعلامیههای حضرت امام(ره) در منطقه، انقلاب اسلامی را یاری میکرد. در درگیری پاسگاه طبس با مردم، حسن به سراغ افسر پاسگاه رفته بود و با عصبانیت با او صحبت کرد. افسر پاسگاه نیز تیری به طرف پایش شلیک کرد. تیر از کنار پایش رد شد و حسن صدمه ای ندید.
بالاخره انقلاب پیروز شد و جنبوجوش بیشتری برای آبادانی ایران ایجاد شد. حالا حسن توانسته بود تراکتوری خریداری کند و با آن تراکتور به کارهای کشاورزی خود و دیگران سرعت بیشتری بدهد. وقتی قانون شوراهای شورای شهر و روستا تصویب شد و انتخابات برگزار شد، حسن صداقتنیا با رای مردم به عنوان عضو شورای اسلامی روستا انتخاب شد و حدود 4سال، با روی خندان خود مشکلات مردم را حل مینمود. عشق او به قرآن، باعث شده بود که همیشه قرآن جیبیاش همراهش باشد و در همه حال، حتی در حال رفت و آمد به زمین کشاورزی، مشغول تلاوت قرآن بود. به سوره فجر علاقه عجیبی داشت. همیشه آیات اول و آخر این سوره بر زبانش جاری می کرد: «والفجر * ولیال عشر… یا ایتهاالنفس المطمئنه * ارجعی الی ربک راضیه مرضیه * فادخلی فی عبادی». خدا میداند چه سرّی با این سوره داشت. با تولد دخترش فاطمه، زندگیاش شیرینتر شد. او عاشق و شیفتهی دخترش بود و او را، «دختر بابا» صدا میزد، تا آنجا که دوستانش به خاطر علاقه زیادی که او به دخترش داشت، حسن را، «دختر بابا» صدا میزدند. با تولد فرزندش، روز به روز بر شادی و خوشی حسن افزوده میشد، و بیشتر دلبسته همسر و فرزندش میگردید، اما ناگهان غم حمله عراق به ایران، جایگزین شادی حسن شد و او را مضطرب نمود. زندگی شیرین با همسر و تنها دردانهاش، دختر بابا موجب نشد که او غم یک ملت را نادیده بگیرد. او تصمیم گرفت از همسر و فرزندش دل کنده و عازم جبهههای نبرد شود. مردم روستا که فعالیتهای او را در شورای روستا دیده بودند، مخالف اعزام حسن به جبهه بودند. به او گفتند: حسن! تو نباید به جبهه بروی! در روستا به تو نیاز داریم، تو شورای روستا هستی! اما باز هم نتوانستند مانع حسن بشوند و جواب شنیدند: الآن دفاع از اسلام واجبتر است. من از کسی پولی نگرفتهام و به کسی تعهدی ندادهام که به جبهه نروم. از مردم روستا برای رفتن به جبهه طلب حلالیت کرد تا کسی از او رنجیده خاطر نباشد.
بار دیگر مادر، مانع رفتن حسن به جبهه شد اما باز هم با جواب قاطع حسن مواجه شد: مادرجان! الان ندای «هل من ناصر ینصرنی» هست، چگونه من الان حرف امام را گوش نکنم و به جبهه نروم! جبههها جان میخواهد و در این راه باید جان داد. مادر عزیزم! جانفشانی با ارزشتر از این چیزهاست. و بالاخره برای اولین بار در زمستان سال 1359به همراه دوستان خود از جمله علیاصغر رستمیان و مرحوم حسن رستمی به جبهه اعزام شد. حسن صداقتنیا مجموعا سه نوبت به جبهه اعزام شد. در آخرین مرخصی، حرفها و حرکات حسن طوری دیگر شده بود. محبتش از پیش بیشتر شده بود و دائما به همه سفارش میکرد که شکیبا باشند. سفارش نور چشمش «دختر بابا» فاطمه را به دیگران میکرد که او را همچون زینب شکیبا و بردبار بزرگ کنند.
قبل از اعزام آخر، حسن کت و شلوار تمیزی به تن کرد. نورانیت عجیبی در او موج میزد. یکی از اهالی به مادر حسن گفت: فرزندت به شهادت خواهد رسید. مادر که این حرف را شنید با دلی مضطرب فرزندش را تا مزار شهدا و تا سوار ماشین شدن بدرقه کرد. بعد از چند بار اعزام و شرکت در چند عملیات، نوبت به عملیات والفجر 8رسیده بود. او نیز دوشادوش رزمندگان دیگر به عنوان تیربارچی در این عملیات شرکت میکرد. آنها روزهای ابتدای عملیات با موفقیت در خاک دشمن پیشروی کرده بودند، اما ترکشی بنا به مأموریت خود، حسن را از ناحیه پا مجروح کرد. حسن به زمین افتاد. دوستانش میخواستند او را به عقب منتقل کنند ولی او اجازه نمیداد و درخواست میکرد که به پیشروی خود ادامه دهند. وقتی حسن خجالت را در نگاه دوستانش دید، چفیه خود را به روی صورتش کشید تا دوستانش از او خجالت نکشند و به پیشروی خود ادامه دهند. بالاخره با کمک امدادگرها به عقب منتقل شده و بالاخره در بیمارستان سعادت آباد تهران بستری گردید. خبر زخمی شدن او به خانوادهاش رسید. مادر شنیده بود که پای فرزندش قطع شده است. وقتی میخواست به بیمارستان برود، به پسرش حاج رضا گفت: راست است که میگویند، پای برادرت حسن قطع شده است؟ حاج رضا گفت: بله مادر!. مگر شما ناراحت هستید؟ مادر بیاختیار فریادی کشید ولی لحظه ای بعد گفت: نه مادر! خودم حسن را بر پشتم سوار میکنم و راه میبرم. آنها خود را به تهران رساندند و در حالی که حسن همچنان خندان بود با او ملاقات کردند. مادر صورت حسن را بوسید و گفت: مادرجان! استقامت کن. حسن گفت: مادر! من استقامت دارم. شما باید به خاطر این وضعیتم صبر داشته باشید. مادر ملافه را کنار زد و روی پایش را هم بوسید. پزشکان او را تحت عمل جراحی قرار دادند. اما کلیههای حسن از کار افتاده بود و خون قبول نمیکرد. روز 20اسفند سال 1364حاجرضا صداقتنیا در اتاق بیمارستان کنار برادرش حسن خلوت کرده بود. یکدفعه دید، نفسهای حسن به سختی بالا میآید و چهرهاش دگرگون شد. حسن شهادتین را با سختی به زبان آورد. لحظهای صدایش قطع شد وقتی دوباره چشمهایش را گشود گفت «السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع») و به محضر حضرت(ع،) ابراز ادب کرد ولی بالاخره ترکش مأموریت خود را به پایان رساند و چه زیبا بود لحظه دیدار حسن با مولایش اباعبدالله(ع!). حالا شهید حسن صداقتنیا میهمان امام حسین(ع) شده بود و پیکر مطهرش از تهران به سردخانه سبزوار انتقال داده شد. پدر حسن، درحالی که غمگین از فراق پسر بود اما در تشییع جنازه فرزندش، در کنار تابوت شهید چاوشی خواند و مادرش رو به مردم کرد و گفت: ای مردم! من لباس سیاه نپوشیدهام تا دشمنمان شاد نشود. افتخار میکنم که پسرم در راه اسلام شهید شده است.
وصیت نامه شهید …
در تشــییع جنــازه شــهید حســن صداقــت نیــا، مــادر شــهید رو بــه مـردم کـرد و گفـت: اي مـردم، مـن لبـاس سـیاه نپوشـیدم که دشـمن شـاد شـود.
افتخار ميکنم، پسرم در راه خدا و اسلام شهید شده است.
نقل خاطره: حجت الاسلام حاج سید عباس شم آبادی
باید در قیامت جوابگو باشی
فاطمه 3ساله شده بود كه حسن باز هم ميخواست به جبهه برود. من بهانه فاطمه را اوردم و رضايت نميدادم تا جبهه برود ولي حسن خيلي پافشاري ميكرد و ميگفت: روز قيامت بايد جوابگوي خدا باشي كه رضايت ندادهاي به جبهه بروم. حتي دوستان حسن كه هميشه و همه جا باهم بودند به خاطر حسن به جبهه نرفتند و ميگ فتند بايد جوابگوي ما نيز در روز قيامت باشيد.
من كه تنهایی نميتوانستم جواب انها را بدهم بنابراين با اصرار انها و پافشاري حسن، مجبور شدم رضايت بدهم. انها رفتند و بعد از مدتي براي مرخصي امدند و ان اخرین مرخصی حسن بود…
نقل خاطره: عفت شم آبادی – همسر شهید
فاطمه بیمار است
يك شب كه دخترم فاطمه مريض بود، من تا صبح نخوابيدم و بالای سر او نشستم و به مريضي دخترم و تنهاي ي خودم تا صبح گريه كردم و اين موضوع را به كسي نگفتم و صبح با ماشين روستا راهي سبزوار شدم تا فاطمه را به دكتر ببرم. ماشين ميخواست حركت كند كه ديدم خواهر شهيد با عجله به طرف ماشين ميايد. او خودش را به ماشين رساند و سوار ماشين شد و با نگرانی گفت: فاطمه حالش چطور است؟ ديشب خواب ديدم كه برادرم امده است و ميگويد: چرا به همسر و بچهي من سر نميزني، انها ديشب مشكل داشتند.
نقل خاطره: عفت شم آبادی – همسر شهید
زیارت شهدا در تاریکی شب
وقتی همسرم شهید شد بعد از مدتی من و تنها فرزند 3سالهام فاطمه تنها ماندیم. فاطمه شبها بهانه پدر میگرفت مجبور میشدم شب او را به مزار شهدا ببرم. میرفتیم کنار قبر پدرش و فاطمه کمی بازی میکرد و من هم با شهید درددل میکردم. دخترم که ارام میشد به خانه برمیگشتیم. ان زمان هنوز بنای گلزار شهدا درست نشده بود و حتی خیابانها چراغ نداشت.
این برنامه چند شب متوالی ادامه داشت. یک شب در تاریکی به مزار شهدا میرفتیم. یک نفر در راه ما را دید و گ فت: شما کی هستید؟ متوجه شدم عموحاجمحمد است که در روستا معروف بودند به حاجمحمد شهردار. ایشان از اقوام و همرزمان شهید بود. گفتم: عمو محمد! ما هستیم. گ فت: خاله عفت! توی این تاریکی کجا میروید؟ گفتم: فاطمه بهانه پدرش رو گرفته است؛ می- برمش به مزارشهدا. عمومحمد گفت: درست نیست. اگر در تاریکی شب حتی یک گربه ببینید وحشت میکنید. ایشان ما را همراهی کرد و رفتیم مزار شهید. مقداری نشستیم فاطمه بازی کرد و برگشتیم. او ما را تا درب خانهمان همراهی کرد و توصیه کرد که دیگر شب به مزار شهدا نرویم.
نقل خاطره: عفت شم آبادی – همسر شهید
پایش قطع شده بود یا نه؟
بعد از خاكسپاري شهيد بود. مادر شهيد سيدحسين شمابادي نزد من امد و با تعجب گ فت: شهید پایش قطع شده بود؟ كدام پاي شهيد قطع شده بود؟ گفتم: پاي راستش. فرداي ان روز امد در حاليكه خيلي گريه ميكرد. گ فتم: چه شده است؟
گ فت: ديشب با چشم گريان با خدا نجوا ميكردم كه خدايا مرا اگاه کن. حاج ربابه میگوید پاي فرزندم قطع شده و كساني كه ايشان را دفن كرده بودند، ميگويند: هر دو پايش سالم بودند. پس كدام حرف درست است؟! توسل جستم به امام زمان(عج) كه حقيقت را بدانم. شب در خواب ديدم ((جمعيت عظيمي از طرف گلنادر امدند و پرچمداری در ابتدای جمعیت میرود. در گلزار شهدا کنار قبر شهید صداقتنیا نشستند، پرچمدار فریاد زد: ای مردم! همه دست و سر دادند اما حسن صداقتنیا پایش را داد. حالا ببینید که پای شهید را به او برگرداندیم.
نقل خاطره: ربابه شم آبادی – مادر شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.