شهید علی اکبر شم آبادی (مظلومی)
- نام پدر: احمد
- تاریخ تولد: 1344/3/10
- سن: 17 سال
- نوع عضویت: بسیجی
- تاریخ شهادت: 1361/8/15
- محل تدفین: گرگان
سال 1344 سالی بود که زندگی شیرین عمو احمد مظلومی و همسرش با تولد اولین فرزندشان در روستای شم آباد، شیرین تر شد. به میمنت این شیرینی، نام پسرشان را علی اکبر نهادند. سالهای کودکی علی اکبر در شم آباد، خیلی طولانی نبود. خانواده مظلومی بخاطر خشکسالی و نبود درآمد، مجبور شدند به استان گلستان مهاجرت کنند. آنها در روستای نودیچه شهر گرگان ساکن شدند. علی اکبر تحصیلات ابتدائی را در روستای نودیچه گذراند اما برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی مجبور بود به روستای خطیرآباد در چند کیلومتری روستای نودیچه برود. با اینکه او هر روز پیاده این مسیر را می پیمود اما سرما و گرمای هوا نتوانست از تلاشش بکاهد و او بالاخره با معدل بالا وارد دبیرستان شد. دبیرستان هم در روستای دورتر بود که حدود 12کیلومتر با نودیچه فاصله داشت و باز هم او مجبور بود با وسایل نقلیه عبوری به مدرسه رفت و آمد کند. مدتی بعد، پدر علی اکبر یک موتور سیکلت خرید و در اختیار علی اکبر گذاشت تا با آن به مدرسه برود. علی اکبر، چند روز با موتور به مدرسه رفت، ولی بعد از آن دیگر با موتور نرفت. خانواده اش خیلی اصرار میکردند که با موتور سیکلت به بمدرسه برود و دیگر پیاده یا با وسایل نقلیه عبوری نرود. اما علی اکبر قبول نمیکرد. خواهرش به او گفت: چرا با موتور نمیروی؟ حتما موتور را خراب کردهای؟ گفت: نه. موتور سالم است اما من وقتی میبینم که پدرم پیاده به زمین کشاورزی میرود و وسیله ندارد، من شرمم میآید که با موتور به مدرسه بروم! اما بالاخره با اصرار پدرش با موتور به مدرسه میرفت.
علی اکبر از مدرسه که به خانه میآمد، بلافاصله نماز ظهر و عصر را میخواند و به کمک پدر در مزرعه میرفت. گاهی اوقات حتی ناهار هم نمیخورد تا زودتر به کمک پدرش برود. غروب هم که برمیگشت به مسجد و پایگاه بسیج میرفت. بسیج مردمی تازه در روستای نودیچه تشکیل شده بود و علیاکبر از اولین و فعالترین اعضای آنجا بود. در نگهبانیهای شبانه و فعالیتهای فرهنگی و مذهبی شرکت مینمود.
او برادران کوچک خود را نیز با خود به مجالس اهل بیت(ع) می برد تا آنها نیز با مکتب اهل بیت(ع) آشنا شوند و مثل خودش عاشق اهل بیت(ع) شوند. علیاکبر اهل ورزش هم بود. او عضو یک تیم فوتبال بود و در مسابقات شرکت میکرد. تیم آنها در مسابقات استانی هم مقام کسب نموده بود. او در کنار فوتبال، جودو نیز کار میکرد. در ابتدای جنگ، پدرش به جبهه میرفت و او به عنوان فرزند بزرگ مراقب خانواده بود و کارهای کشاورزی را انجام میداد. او هم به درس بچهها رسیدگی میکرد و هم به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد و هم کارهای بیرون از خانه را انجام میداد. پدرش به جبهه رفته بود. اما علیاکبر هم دوست داشت به جبهه برود. همیشه تصاویر رزمندگان را از تلویزیون میدید و به حال خودش میگریست. او به وسیله نامه از پدرش میخواست از جبهه برگردد تا خودش به جبهه برود. بیصبرانه منتظر برگشت پدر بود. اما فایدهای نداشت تا اینکه او هم تصمیم گرفت به جبهه برود. سال 1361بود. رزمندگان از کنار مسجد روستای نودیچه سوار اتوبوس میشدند تا به جبهه اعزام شوند. این بار علیاکبر میخواست برای آخرین بار به جبهه اعزام شود. بسیاری از مردم روستا برای بدرقه آنها آمده بودند. علیاکبر به همراه خانواده به کنار مینیبوس رفت. خانوادهاش تا آخرین لحظات همراهش بودند. برادران کوچک علیاکبر در آغوش او گریه میکردند. انگار آنها هم میدانستند چه خبر است. طاهره، صورت برادر را بوسید و ناخواسته اشکهایش جاری شد. همین اشکها بهانهای شد برای گریههای علیاکبر. مگر میشود خواهری گریه کند ولی برادر گریه نکند! اشکهای زیبا و پنهانی آنها، جمعیت را به گریههای آشکار و بلند واداشت و سیلی از ایثار و محبت به راه انداخت، که موجهایش دامن دشمن بعثی را گرفت. خانواده علیاکبر هم سوار اتوبوس شدند و تا گرگان به همراه رزمندگان رفتند. دوست داشتند زمان بیشتری همراه علیاکبر باشند. در راه این آخرین دیدارشان بود. آنها با هم خداحافظی کردند و یکدیگر را به خدا سپردند. علیاکبر در اتوبوس، دستان مهربان خود را بر سر و صورت طاهره میکشید و او را به حجاب و اخلاق اسلامی توصیه میکرد. بوسهای بر پیشانی او زد که هیچگاه از یاد و خاطره او محو نمیشد. لحظه آخری که طاهره، علیاکبر را دید، چهره مهربان علیاکبر با لبخندی زیبا بود. صحنهای جاودانه در ذهن طاهره به یادگار ماند. جنازه علیاکبر بازگشت و در شهر گرگان تشییع و در امامزاده عبدالله و فضلالله کردکوی استان گلستان به خاک سپرده شد. خواهرش طاهره در آن زمان در شهر گرگان نبود و تشییع و تدفین برادرش را ندید. اینگونه شد که او هیچ وقت نتوانست شهادت برادر را باور کند. علیرغم اینکه، جنازه علیاکبر دفن شده بود اما او تا توانست منتظر برگشت برادرش ماند. حتی زمانی که آزادگان سرافرازانه به کشور بازگشتند، او به دنبال برادرش میگشت. اما هرچه بیشتر شهید را میجست، شهید کمتر نمایان شد.
وصیت نامه شهید …
بدن پاکیزه
یکبار برادرم تعریف کرد: در 21فروردین 61در پادگان اهواز در حالی که اماده حرکت بودیم در عالم خواب دیدم در حمامی هستم و یک نفر امد بالای سرم و به اصرار زیاد گ فت: بنشین تا تو را پاک پاکیزه کنم. من هم بخاطر اصرار زیاد او نشستم و او بدن من را دست میکشید و من احساس کردم که پوست بدن من برداشته شد و بدنم پاک و پاکیزه شد. من خودم را پاک شده از گناه میدیدم.
نقل خاطره: طاهره شم آبادی -خواهر شهید علی اکبر مظلومی
شوق شهادت
در سال 1360 عمویم حاج محمد مظلومی شهید شد. پدر و برادرم دوست داشتند عازم جبهه شوند. پدرم به برادرم میگ فت: تو باید در روستا بمانی و کارها را انجام بدهی و من به جبهه بروم! ولی برادرم هم اصرار داشت که پدر بماند تا برادرم به جبهه برود. پدرم میگفت: برادر من شهید شده و باید بروم انتقام برادرم را از دشمن بگیرم.
بالاخره ابتدا پدرم به جبهه رفت. بعد از اعزام پدرم، برادرم عکس عموی شهیدم را برداشته و گریهکنان با خود میگ فت: پدر جان! تو که شهید نمیشوی پس چرا جلو شهید شدن مرا گرفتی! بعد از مدتی برادرم هم طاقت نیاورد و به جبهه رفت.
نقل خاطره: طاهره شم آبادی -خواهر شهید علی اکبر مظلومی
دیدار بعد از شهادت
برادرم شهید شده بود. من فقط 12سال داشتم. یک روز مشغول خواندن نماز بودم که صدای «یاالله» به گوشم رسید. صدای برادرم بود. امد داخل خانه. من او را واضح دیدم. با همان لباسهای بسیجی که مقابلم ایستاده. نمازم که تمام شد دیگر او را ندیدم.
نقل خاطره: طاهره شم آبادی -خواهر شهید علی اکبر مظلومی
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.