85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید رمضانعلی شم آبادی

شهید رمضانعلی شم آبادی

سال 1342 بود که محمدرضا پهلوی، خطاب به امام خمینی(ره) گفته بود: با کدام نیرو و قوا میخواهید قیام کنید؟ امام خمینی(ره) نیز در جواب او گفته بودند: یاران من در گهواره ها هستند. یکی از این یاران امام (ره) که در گهواره منتظر فرمان امام خمینی(ره) بود، رمضانعلی شم آبادی بود که در سال 1341 در روستای شم آباد به دنیا آمده بود و در دامان خیرالنسا شم آبادی آرمیده بود.
پدرش عمو علی اکبر، رمضانعلی را در 7سالگی به مدرسه ابتدایی فرستاد. ذهن بسیار قوی داشت. خیلی توانمند و هنرمند بود. سرکلاس یک نقاشی کشید. به معلم نشان داد. وقتی چشم معلم به نقاشی رمضانعلی افتاد بسیار شگفت زده شد و گفت: نمره بیست هم برای این نقاشی کم است. ولی ما نمره بیشتر از 20نداریم. اما من به این نقاشی نمره 25میدهم! اما رمضانعلی به دلیل نبودن مدرسه راهنمایی در روستای شمآباد و پایین بودن توان مالی خانواده نتوانست ادامه تحصیل بدهد. بعد از ترک تحصیل به کشاورزی و قالیبافی مشغول شد. او که نزد عمو رجبعلی قالیبافی یاد گرفته بود همانجا برای آنها کار میکرد. بدون اینکه به کلاس آموزش طراحی و … برود و یا از کسی یاد بگیرد، طرح نقشه قالی میکشید. 16یا 17ساله بود که زمستانها برای کار به شهر تهران میرفت. در مدتی که در تهران کار میکرد، همراه با مردم انقلابی، در راهپیماییها و تظاهرات علیه رژیم پهلوی شرکت میکرد. رمضانعلی نوجوانی خود را مشغول کار و تلاش بود و مواقع بیکاری را با مطالعه و نوشتن، قالیبافی و تعمیر لوازم برقی پر میکرد.
در همان روستای شم آباد، پیش حاجمحمد شم آبادی، موتورسازی را یاد گرفت. ذهن خلاقی داشت. کار را زود یاد میگرفت. مسائل را خودش تجربه و کسب میکرد. یک کیلومترشمار موتور را روی دوچرخهاش وصل کرده بود. روزی به خانه پسرعمو علیاکبر رفت و دید یک رادیو به کنار حیاط انداختهاند. – چرا از این استفاده نمیکنید؟ – خراب شده. نمیشه درستش کرد. گذاشتیم بچهها باهاش بازی کنند. – میشه این رو بدید به من؟
– ما انداختیمش، باشه برای تو، میخوای چیکار کنی؟ – میخوام درستش کنم، اگر درست کردم برایتان میارم، اگر هم درست نشد باشد برای خودم. – تو اگر توانستی درستش کنی من یک رادیو دیگه هم به تو میدم؛ برو هر کاری میخوای بکن. رادیو را به خانه آورد و مدت زیادی با رادیو کلنجار رفت و چند قطعه آن را عوض کرد ولی بالاخره رادیو درست شد.
رفت پیش عمو علی اکبر.
– من این رادیو را درست کردم؛ بفرمایید! برای خودتان. پسر عموعلیاکبر که تعجب کرده بود گفت: چطوری درست کردی؟ گفتم که باشد برای خودت، یک جایزه هم پیش من داری. شب بود و رمضانعلی از مسجد به خانه برگشته بود. سروصداهایی از کوچههای شمآباد بلند شد. خبر دادند یک نفر از روستاهای دیگر با چند مرد آمدهاند و میخواهد خواهر ناتنی اش را به زور از مادر اصلیاش بگیرد. رمضانعلی یکدفعه بلند شد تا به کمک آن طفل برود. عمو علی اکبر رو به رمضانعلی کرد و گفت: پسر! کجا می روی؟ – دین شما اجازه میدهد که چند مرد بیایند و دختری را از مادرش بگیرند! میخواهم به کمکشان بروم. اگر حق با آنهاست چرا با یک معتمد نیامدهاند و با چوب و چماق آمدهاند؟. – برو! برو! مگر تو میتوانی حریف آنها بشوی. خودتان هم کتک میخورید. مگر تو فضولی؟!
– من میروم، بگذار مرا بکشند. چند ساعت گذشت و رمضانعلی نیامد. عموعلیاکبر نگران شد. مدام از خانه بیرون میرفت و از بالکن به انتهای کوچه نگاه میکرد اما خبری نبود. بعد از چند ساعت رمضانعلی برگشت. – بابا! نبودی ببینی چجوری فرار کردند. با چند نفر از رفقا رفتیم دم خونه آن بنده خدا. آنها هم حساب کار، دستشان آمد و رفتند. با موتور و دوچرخه تا بیرون روستا دنبالشان کردیم. اینها فکر کردند این مادر و دختر، بیکسوکار هستند. شوخ طبعی و کمک کردن به دیگران از عادات رمضانعلی بود. کمک به پدر و مادرش را یک وظیفه میدانست، برایش فرقی نداشت چه کاری باشد. از کارهای زنانه مثل ظرف شستن و پهن کردن رختخواب گرفته تا کارهای مردانه مثل کشاورزی. هر وقت روسری خواهر کوچکش عقب میرفت، رمضانعلی خودش روسری را پایین میکشید و میگفت: حجابتان را خوب حفظ کنید و سعی کنید صدایتان را نامحرم نشنود!. رمضانعلی اواخر سال 1359با تعدادی از شم آبادی ها به سربازی رفت. فروردین سال 1360بود که دوره آموزش سربازی خود را در بیرجند تمام کرده بود و حالا آماده میشد با لباس سربازی ارتش جمهوری اسلامی در جبهه حاضر شود. او در یکی از گردانهای لشکر 77ثامن الائمه(ع) ارتش جمهوری اسلامی ایران، تیربارچی بود. سرباز هم که بود، همیشه برای انجام کارهای مختلف داوطلب میشد، حتی برای کارهای سخت که دیگران حاضر به انجام آن نبودند. یکبار در منطقه مشکلی برای توپ 23پدافند پیش آمده بود که نمیتوانستند آن را درست کنند. رمضانعلی گفت: با اینکه من تا به حال حتی از این دستگاه استفاده نکردهام و با آن آشنا نیستم؛ ولی حاضرم بروم و آن را طوری درست کنم که مثل نوار کاست بچرخد. فرمانده گفت: اگر توانستی این کار را انجام دهی جایزه داری. رمضانعلی رفت و بعد از مدتی مشکل را حل کرد. به خاطر همین، محبوبیت خاصی نزد آن فرمانده پیدا کرده بود. آنقدر که فرمانده، او را «رمضانعلی قهرمان» خطاب میکرد.
با همه مهربان و خوشبرخورد بود و حتی برای سربازهایی که سنشان و یا درجهشان از او پایینتر بود هم احترام قائل میشد. او در گردان، سنگ صبور رزمندگان دیگر شده بود. اگر کسی ناراحت بود با او همدردی میکرد و به فکر حل مشکلات آنها بود. از جبهه که به مرخصی میآمد، بیکار نمینشست. از کار کشاورزی گرفته تا سیمکشی ساختمان انجام میداد. به تمام فامیل سر میزد. صلهرحم را در نامههایش هم رعایت میکرد و همیشه به بستگان نزدیک سلام میرساند. در نامههایش فقط به فکر خوشحال کردن خانواده خود نبود، بلکه نام تمام رزمندههایی را هم که در آن مدت دیده بود مینوشت تا خبر سلامتی آنها را به خانوادههایشان برساند و خانوادههای آنها را نیز خوشحال کند. نامه زیاد مینوشت. خانواده همیشه منتظر نامههای او بودند. مدتی شد که نامهای نیامد. خانواده خیلی نگران شدند. تا اینکه خودش به روستا آمد. ترکشی به گردنش خورده بود و مجروح شده بود. در بیمارستان نتوانسته بود نامه بنویسد. بعد از بهبودی نسبی، مادرش گفت: چرا نمیروی ترکش را از بدنت خارج کنی؟ رمضانعلی لبخندی زد و گفت: میخواهم در بدنم یادگاری بماند. او میتوانست ادامه خدمت خود را در پشت جبهه بگذراند، اما با این حال ترجیح میداد در منطقه عملیاتی خدمت کند تا اینکه در پادگانهای پشت جبهه باشد. دلسوزی او فقط ملی نبود بلکه بینالمللی بود، لذا با دوستانش قرار گذاشته بود که اگر جنگ ایران و عراق تمام شد به لبنان یا فلسطین برود و در جنگ با اسرائیل به مردم آن دو کشور نیز کمک کند. خانواده از او درخواست میکردند که ازدواج کند. اما او در جواب میگفت: اگر من هم قصد ازدواج داشته باشم شما نباید به من اجازه بدهید که در این موقعیت من ازدواج کنم؛چرا که اکنون دفاع از میهن و ناموس از ازدواج واجبتر است.
تلویزیون، مصاحبه رزمندگان را نشان میداد. یک رزمنده گفت: ما به جبهه آمدهایم تا شهید بشویم. رمضانعلی گفت: او باید میگفت: ما به جبهه آمدهایم که بجنگیم و بعد از نبرد سنگین با دشمن و تنبیه دشمن شهید بشویم. نه اینکه به محض رفتن به جبهه شهید بشویم. آخرین بار برای شرکت در تشییع پیکر دوست صمیمیاش سیدحسین شم آبادی، 15روز مرخصی گرفته بود. به روستا آمد. در تشییع جنازه تابلو شهید را بالای سرش گرفته بود و اشک میریخت. یاد آن روزهایی میافتاد که با سیدحسین و چند نفر دیگر از دوستان صمیمیاش بعد از تعطیلی مدرسه به خانه یکدیگر میرفتند و مشقهایشان را مینوشتند. هنوز از داغِ فراقِ دوست صمیمی- اش فارغ نشده بود و 7یا 8روز به اتمام مرخصیاش مانده بود که به مادرش گفت: من میخواهم به جبهه برگردم.
– پسرم! هنوز که 8 – 7روز مرخصی داری! چرا میخواهی بروی؟ – بعد از شهادت سیدحسین 8-7روز و 20روز … برایم معنا ندارد. – حالا چند روز دیگر هم وایستا تا بیشتر ببینیمت. – مادرجان! همانطور که شما دوست دارید من در کنار شما باشم، پدر و مادر سربازان دیگر هم دوست دارند فرزندشان در کنارشان باشد. من باید بروم تا آنها هم به مرخصی بروند. دوست داری آنها پیش والدینشان نروند؟
– نه پسرم. برو. خدا پشت و پناهت. یکی از همسایهها میخواست گوسفندی را ذبح کند. به کوچه آمد و از رمضانعلی کمک خواست. رمضانعلی با کمال میل به خانه آنها رفت. مشغول قصابی بودند که رمضانعلی گفت: این بار میخواهم به خط مقدم بروم. مطمئن هستم این بار به آرزوی خودم که شهادت است میرسم. لطف کنید به خانوادهام چیزی نگویید و من را حلال کنید. صبح یکی از روزهای سرد پایان سال 1360آماده رفتن شدند. رمضانعلی با مادرش، برادر کوچکش محمدرضا، خواهر بزرگش شهربانو به همراه همسر و فرزند نوزاد شهربانو، راه افتادند تا به مشهد بروند. آنها میخواستند هم به زیارت امام رضا(ع) بروند و هم رمضانعلی را بدرقه کنند.
از سبزوار با اتوبوس به مشهد رفتند. همه دستهجمعی به زیارت امام رضا(ع) رفتند. همه خوشحال بودند. به خصوص خاله خیرالنسا که اینبار با فرزند رشیدش به زیارت امام رضا(ع) آمده بود. اما او نمی دانست که این آخرین بار است که با رمضانعلی به زیارت آمده است. حتی نمی دانست که آخرین بار است که رمضانعلی را میبیند. رمضانعلی در ایستگاه راهآهن مشهد به قصد قم با خانوادهاش خداحافظی کرد و در آنجا به حجره پسرخالهاش سیدهاشم رفت. همه طلبههای شم آبادی در آنجا جمع شدند. گپوگفتهایی داشتند. یکی از طلبهها گفت: تو پسر زرنگی هستی؛ باید بعد از سربازی بیایی به قم و طلبه بشوی. چند روز قبل از عملیات، در قرارگاه بودند و قرار بود فردا به منطقه عملیاتی منتقل شوند. فرصتی پیدا کرد تا در نامهای بنویسد: مادرجان! بعد از شهادت سیدحسین، انتظار برگشتن من را نکشید. فرمانده پیش سربازها آمد و گفت: فردا عملیات است. این ماشین به اندیمشک میرود، هرکسی میخواهد غسل شهادت بکند، میتواند برود. رمضانعلی رفت و غسل شهادتش را هم بجا آورد تا در پیشگاه خدا پاک باشد. اگرچه هنوز 12ماه از خدمت سربازی رمضانعلی بیشتر نگذشته بود، اما او آماده میشد تا از طرف خداوند متعال ترخیص شود. اولین روز سال 1361مصادف شد با آغاز عملیات بزرگ فتحالمبین در منطقه شوش و عینخوش. اما مردم شمآباد مثل مردم جاهای دیگر بیخبر از عملیات، روزهای عید را به دید و بازدید مشغول بودند و برای رزمندگان دعا میکردند. عید در روز چهارم فروردین تمام شد اما عملیات فتحالمبین همچنان ادامه داشت. رزمندگان ارتش، شبهنگام در حال پیشروی بودند. منورهای دشمن، شب را مثل روز روشن میکرد. ناگهان رمضانعلی شم آبادی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. تازه عید برای او آغاز شد و او حالا میهمان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) شده بود. از این پس، دیگر خانوادهی رمضانعلی باید سالها و عیدهای نوروز را را بدون رمضانعلی شروع و پشت سر میگذاشتند.
عموعلی اکبر مجموعا 5 فرزند داشت. رمضانعلی خود را خمس فرزندان خانواده میدانست و باید به خدا هدیه میشد، او خودش را از طرف والدینش، به خدا تقدیم کرد تا هدیهای جاودانه شود همچنانکه خداوند متعال فرموده ،1آنچه که از آن خداست باقیست. عمو علی اکبر هنوز از شهادت فرزندش خبر نداشت. برای استحمام به حمام عمومی روستا رفت. رفتار مردم نسبت به او عوض شده بود. در رختکن بود و لباسهای نو خودش را میپوشید. متوجه شد چند نفر از دوستان رمضانعلی، نوشتههای روی دیوار حمام را به هم نشان میدهند و میگویند: این دستخط و یادگاریِ خدا بیامرز رمضانعلی است! پدر این حرف را شنید. با خوابی که شب قبل دیده بود، دلهره و نگرانیاش بیشتر شده بود. شهربانو فهمیده بود که عملیات است و لشکر 77در خط مقدم است. صبح یکی از روزهای نوروز برای آرام کردن نوزادش به حیاط آمد. نگاهی به آسمان صاف انداخت. دلش ریخت. نکند برادرم شهید شده باشد! کمی اشک از چشمانش جاری شد. همسایهشان بتولخانم هم به بالکن خانه آمد و شهربانو را در حیاط دید.
– سلام همسایه! چرا گریه میکنی؟ – سلام!. چیزی نیست. بچه را آوردهام آرام کنم. ولی دلم در جبهه است. فکر کنم اتفاقی افتاده. برادرم یا شهید شده یا اسیر و یا مجروح.
– نگران نباش!. انشاءلله سالم برمیگردد. در حسینیه روستا برای جبهه مربّا درست میکردند. بعد از پخت و بستهبندی، یکی از خانمها روضه میخواند. میان روضه گفت: شاید در مجلس کسی باشد که پدر یا فرزند یا برادرش در جبهه باشد، مجروح باشد و یا شهید شده باشد و او نگرانش باشد… روضهخوان به اینجا که رسید، شهربانو نگرانیاش بیشتر شد. به مادرش گفت: پاشو به خانه برویم!. آنها به خانه رفتند که دیدند عموشیخحسین همسر شهربانو از سبزوار به شمآباد برگشته بود.
– از سبزوار چه خبر؟

– خبری نیست. – منظورم از شهداست. همسایهها میگن در سردخانه چند شهید شم آبادی هست. – پسرِ عموحاجسیدعباس اسکندری شهید شده است. عموشیخحسین خبرهای بیشتری میدانست ولی نمیخواست خبرهای بد را به همسرش بدهد. بالاخره روز بعد، خبر شهادت رمضانعلی در روستا پیچید. صبح روز بعد، عموشیخحسین به خانه عموعلیاکبر آمد و گفت: حاضر شوید تا به سبزوار برویم. مادر رمضانعلی پرسید: سبزوار چه خبر است؟ دامادشان گفت: فلانی زخمی شده است. همسرش گفت: او زخمی شده، شما برای چه میروید؟ بالاخره پدر متوجه شهادت فرزندش شد. چند روز بعد یعنی در هشتم فروردین سال 1361در حالی که زمین از برف سفید پوشیده شد بود، مردم شمآباد سیاهپوش فرزند دیگری از این خاک شدند. پیکر شهید رمضانعلی شم آبادی در شهر سبزوار و روستای شمآباد تشییع و در گلزار شهدای روستای شمآباد آرام گرفت. فرمانده رمضانعلی بعد از شهادت رمضانعلی خیلی ناراحت شد و گفت: من حاضر بودم چهار فرزند خود را از دست میدادم ولی رمضانعلی را نه! چرا که اگر زنده بود خدمت زیادی به اسلام می کرد.

وصیت نامه شهید …

دوم فروردیـن مـاه 1361 بـود. شـب در حـال پیـشروي بودیـم، بیـن مـن و شـهید رمضانعلـي شـم آبادي دو نفـر فاصلـه بیشـتر نبـود. عراقي هــا خیلــي منــور میزدنــد، منطقــه مثــل روز روشــن بــود. متوجـه شـدم شـم آبادي افتـاده، رفتـم بـالاي سـرش، هـر چـه گشـتم آثـار خـون روي لباسهایـش پیـدا نکـردم و او شـهید شـده بـود؛ بـراي ادامـه راه شـهید، راهـي عملیـات شـدم.
نقل خاطره : علی شم آبادی (سلطانی) – همرزم شهید

 

در دوره ابتدایـي، سـرکلاس نقاشـي بودیـم. هرکسـي کـه نقاشـي کشـیده بـود، آن را به معلـم نشـان مـيداد و معلـم پـس از بررسـي، نمره مـيداد. وقتـي چشـم او بـه نقاشـي رمضانعلـي افتـاد، تعجـب کـرد و گفـت: نمـره بیسـت بـراي ایـن نقاشـي کـم اسـت. معلـم بـه او نمـره 2۵داد. رمضانعلي خیلي باهوش، خوش فکر و هنرمند بود.
نقل خاطره : سید حسین دیواندری – همرزم شهید

فیلم های مربوط به شهید …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.