شهید محمد شم آبادی (رستمی)
- نام پدر: علی
- تاریخ تولد: 1318
- سن: 42 سال
- نام عملیات: طریق القدس
- تاریخ شهادت: 1360/9/10
- محل شهادت: بستان
- تاریخ تشییع: آذر ماه 1360
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
10 روز از آغاز سال 1318 گذشته بود. گلها و شکوفه های درختان، دشت ها و باغ های روستای شم آباد را زیبا کرده بود. نسیم بهاری بر دشت زیبای شم آباد می وزید و مژده تولد کودکی را در این روستا می داد. خداوند متعال، همراه با طراوت بهاری شم آباد، اولین فرزند را به عموعلی شم آبادی و شرف النسا عنایت کرد. عمو علی، او را محمد نامید تا همچون گل محمدی مایه زیبایی و خوشبویی محیط باشد. چون نام جد عمو علی کربلایی رستم بود، خانواده آنها به رستمی معروف بودند. در آن زمان، مدارس کلاسیک در شم آباد دایر نشده بود. محمد در محیط با صفا و سنتیِ مکتبخانه خاله اش ملا فاطمه تلاوت قرآن را آموخت. او به برکت حضور روحانیون در روستای شم آباد با معارف اسلامی هم آشنا شد. محمد نوجوانی بیش نبود که خانواده عموعلی برای کار به شهر بجنورد مهاجرت کردند. چند سال بعد به شهر گرگان رفتند و در آنجا به کار پنبه ریسی مشغول شدند. محمد در سال 1339 به خدمت سربازی رفت. او در تهران خدمت میکرد. در خانه یکی از افسران ارشد خدمت میکرد. این گونه خدمت کردن برای محمد سخت بود. گاهی اوقات سعی میکرد از دستورات آنها تمرد کند تا او را به پادگان بفرستند. اما فایدهای نداشت. حتی از آن خانواده سیلی هم خورده بود ولی او را به پادگان برنگرداندند. چند سال بعد خاله اش به شهر گرگان آمد تا خبری از اقوام بگیرند. دختر خاله اش معصومه هم آمده بود. حالا معصومه و محمد بزرگ شده بودند اما خیلی خوب آن روزهایی را به یاد داشتند که محمد برای آموزش قرآن به مکتبخانه خالهاش ملافاطمه میرفت. دخترخاله اش معصومه از محمد کوچکتر بود، کنار محمد مینشست و قولنجهای انگشتان محمد را میشکست و از این صدا لذت میبرد. این کار همیشگی معصومه بود. ابتدا خاله شرفالنسا، معصومه را برای محمد خواستگاری کرد. مادر معصومه گفت: اینجا نمیشود خواستگاری کرد. هر وقت ما به شمآباد برگشتیم، شما به خواستگاری دخترمان بیایید. بعد از مدتی این ازدواج در شمآباد صورت گرفت و محمد و معصومه در حدود سال 1347به یکدیگر رسیدند. محمد برای گذراندن زندگی خانوادهاش به حول و قوهی الهی در همان روستای شمآباد، به کشاورزی مشغول شد. دوران زندگی محمد و همسرش فراز و نشیب زیادی داشت. فرزند اولشان پسری بود که در 12 روزگی از دنیا رفت. با تولد فرزند بعدی در سال 1350زندگی برایشان بسیار شیرینتر شد. دختر اولشان را شهربانو نامیدند. محمد در همان سالهای ابتدائی زندگیشان تصمیم گرفت در روستای شمآباد برای خانوادهاش سرپناهی بسازد. کار ساخت خانه آرامآرام و مرحله به مرحله انجام میگرفت. خانهای کاهگِلی و ساده اما پر از عشق و معنویت که حالا شده بود محل زندگی آنها و محل بازی 4فرزندشان، شهربانو، زهرا، فاطمه و زینالعابدین. زهرا خیلی به پدرش وابسته بود. همه جا دنبال پدرش میرفت. محمد هر روز صبح با موتورسیکلت به مزرعه میرفت. بهترین تفریح زهرای 4- 3ساله موتورسواری با پدرش بود. هر روز صبح که محمد با موتور به مزرعه میرفت، زهرا از درب خانه سوار موتور میشد. روی باک موتور مینشست و فرمان موتور را میگرفت. پدر به آخر روستا که میرسید، زهرا را پیاده میکرد و خودش به مزرعه میرفت. زهرا هم پیاده به خانه میآمد و منتظر میشد تا ظهر بشود. هر چند دقیقه یکبار به مادرش میگفت: مادر! هنوز ظهر نشده بابا بیاد؟ کمی که میگذشت و حوصلهاش سر میرفت لباس میپوشید و به ابتدای جاده میرفت تا پدرش برگردد. نگاهش را به جاده میدوخت تا موتور بابا بیاید. وقتی موتوری را از دور میدید بلند میشد. کمی که نزدیکتر میرسید و مطمئن میشد موتور باباست، به سمت او میدوید. بابا او را میبوسید و روی باک موتور میگذاشت. دوباره زهرا به فرمان موتور میچسبید و با دهانش صدای بوق موتور درمی آورد: بوق بوق بوق…
محمد رستمی در امور دنیایی، همیشه دیگران را بر خودش مقدم میداشت. از کمک به دیگران هیچ دریغ نمیکرد. حتی اگر یک کشاورز، بارَش در بیابان مانده بود، اول بار او را به منزلش میرساند و بعد به خانه خودش میرفت. در آن زمان که در روستا آب لولهکشی نبود، مردم با کوزه از قنات وسط روستا آب برمیداشتند و در خانه مصرف میکردند. یکی از کارهای صبحگاهی محمد این بود که ابتدا چند کوزه آب برای خانه مادر و چند تا از همسایهها میبرد و بعد برای خودشان آب میبرد. برفهای سنگین آن سالها بر روی بامهای گِلی و چوبی خانهها سنگینی میکرد و امان مردم روستا را بریده بود. محمد تا برف مادرش را نمیانداخت، برای برفاندازی خانه خودش به پشت بام نمیرفت. محمد که در دوران پیروزی انقلاب اسلامی مردی حدود 40ساله بود از طریق روحانیون انقلابی شمآباد با مبارزات و شخصیت انقلابی امام خمینی(ره) آشنا شد. در راهپیماییهای شهر سبزوار شرکت میکرد. انقلاب که پیروز شد او همراه با دیگر مردم روستا با شور بیشتری به تلاش برای آبادانی کشور پرداخت. جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی تازه آغاز شده بود و محمد شوق شرکت در جهاد را داشت. مسئولین اعزام نیرو که میدانستند او چند فرزند دارد، مانع رفتن او به جبهه میشدند. زمستان سال 1359محمد برای دیدار برادرش به شهر قم رفت. حجتالاسلام حسین رستمی، برادر کوچکتر محمد بود که در شهر قم ساکن بود و مشغول تحصیل در حوزه علمیه بود. در همان روزهای سرد زمستان، بسیج شهرستان قم، دوره آموزش نظامی 40روزهای را در شهر قم برگزار کرده بود. محمد و برادرش تصمیم گرفتند در این دوره شرکت کنند، تا بتوانند به جبهه بروند.
او بعد از گذراندن دوره، به روستا رفت تا از اقوام خداحافظی کند. محمد برای اولین بار در 3بهمن 1359به جبهه اعزام شد.
بعد از برگشتن از جبهه، مسئولین سپاه به خانه محمد آمدند تا حقوق جبههاش را به او بدهند، اما محمد قبول نکرد. محمد در دوران اول ازدواجشان، ماه به ماه اسکناسها و سکههایی را از تهران برای معصومه میفرستاد. معصومه اسکناسها را پسانداز میکرد و سکهها را سوراخ کرده، به کلاهش می- دوخت. سکههای زیادی شده بود. آن سکهها را هم با محمد باز کردند و به جبهه هدیه نمودند. مرحله اول که از جبهه برگشت، احساس کرد توانسته مقداری از دِینش را به انقلاب ادا کند. جبهه برایش همراه با خوشیها و سختیها بود. صبحگاه بعد از نماز از مسجد برگشت. معصومه دید محمد گریه میکند.
– چی شده؟
– چیزی نشده .
– حتما چیزی هست که گریه می کنی! – ما الآن در خانه گرم و زیر لحاف میخوابیم ولی بچهها در جبهه در سنگرهای سرد و نمور میخوابند. جنازه حاجیمحمد مظلومی را آوردند. محمد رستمی دیگر طاقت ماندن در خانه و روستا را نداشت. تصمیم گرفت دوباره به جبهه برود. مادرش شرفالنسا گفت: تو فرزندان زیادی داری همسرت هم پا به ماه است؛ بهتر است به جبهه نروی. محمد گفت:
– من کاغذی مینویسم و شما امضا کنید تا من به جبهه نروم. – هر کاغذی باشد امضا میکنم. – اگر من به جبهه نرفتم و در صحرای قیامت اهلبیت و حضرت زهرا(س) از من پرسیدند که چرا به جبهه نرفتی؟! شما باید قول بدهید که در قیامت جوابگو باشید. – من در قیامت نمیتوانم جوابگوی اعمال خودم باشم تا چه برسد به اعمال تو.
جبهه در حال آمادگی برای یک عملیات بزرگ بود و به نیرو نیاز داشت. لذا سپاه پاسداران از این پدر، دعوت به حضور در جبهه کردند. پدری که 4فرزند خردسال داشت و حالا منتظر تولد پنجمین هدیه الهی است تا به دنیا بیاید. او همسر و فرزندانش را دوست داشت اما خدا و دین خدا را بیشتر دوست میداشت. محمد با کمک همسر و اطرافیانش و با رنج بسیار توانسته بود یک زندگی برای خود ترتیب دهد، فرزندانش را به زحمت بزرگ کرده بود و حالا می توانست با آسایش با آنها بازی کند و شاد باشد. اما همه اینها را رها کرد و با یک سفارش با آنها وداع نمود: «خوب درس بخوانید و برای اسلام مفید باشید»!. صبح روز اعزام هیچگاه از یاد همسر و فرزندان محمد نمیرود. ساک چرمیِ قهوهایاش را بسته بود. مختصر صبحانهای خورد. مثل همیشه قرآن صبحگاهیاش را خوانده، دختر چهار و نیم سالهاش را روی زانویش نشانده و نوازش میکرد. انگار میخواست از این لحظات آخر باهم بودن، نهایت استفاده را ببرد. خداحافظی از همسر جوانی که فقط بیست و نه سال داشت، با چهار فرزند کوچک و بزرگ و یک طفل که هنوز به دنیا نیامده بود، بسیار سخت بود. آن روزهای خوش زندگی داشت به پایان میرسید. یاد آن روزهای که با هم خانهای کاهگِلی را بنا کردند بخیر!. روزهای تلخ و شیرینی که با هم سپری کردند همه به یکباره در ذهنشان پدیدار شد. از این به بعد چه کسی صبح زود، از سرِ چشمه برای همسر و مادرش آب بیاورد. اگر برف ببارد، چه کسی پشت بام خانه شان را برفروبی کند؟ چه کسی زهرا را به موتور سواری ببرد. ساکش را بست. تک تک فرزندانش را به آغوش گرفت و با آنها خداحافظی کرد. نوبت به دختر بزرگش شهربانو رسید. او را آغوش گرفت و گفت: من به جبهه می روم ولی دوست دارم تو معلم شوی.
سه دختر 8 ، 6و 10سالهاش را به تنها مرد خانه، یعنی زینالعابدین 4ساله سپرد.
دختر کوچکش ساک بزرگ پدر را میکشید و با گریه از او التماس میکرد تا به جبهه نرود. اما او با دلی پرخون رفت و رفت و رفت. او برای آخرین بار در 21مهر 1360به عنوان رزمنده تیپ 18جوادالائمه(ع) از لشکر 5نصر به جبهه اعزام شد. رزمندگان اسلام در پادگان دوکوهه برای برگزاری عملیات طریقالقدس آماده میشدند، عملیات نزدیک بود. محمد دوست داشت هنوز که به خط مقدم نرفتهاند، برای آخرین دفعه یکبار دیگر با همسرش صحبت کند. اما در روستای شمآباد تلفن نبود. زنگ زد به مغازه آقای صانعی در گاراژ صالحی در سبزوار و گفت من فردا دوباره زنگ میزنم. به همسرم اطلاع دهید تا به سبزوار بیاید تا با او صحبت کنم. حسن مطلع شد. به شمآباد رفت و روز بعد معصومه را به سبزوار آورد. دو ماه بود که معصومه از محمد خبری نداشت. تا به حال هم از پشت تلفن با محمد صحبت نکرده بود. اصلا تا به حال اینقدر از محمد فاصله نگرفته بود، دلشوره داشت. در دکان نشسته بود و منتظر صدای تلفن بود. یکدفعه صدای تلفن سکوت مغازه را شکست.
– سلام علیکم، بفرمائید. صدایی ضعیف با خشخش گوشی از آنطرف خط گفت: – محمد رستمی هستم. بعد از کمی احوالپرسی گوشی به دستان لرزان معصومه رسید.
– الو … صدای محمد را که شنید بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. به سختی از او پرسید: کِی برمیگردی؟ محمد گفت: «وقتی اسلام پیروز شود برمیگردم»! هنوز داشتند صحبت میکردند که صدا دلنشین محمد قطع شد و صدای گوشخراش بوق از گوشی بیرون آمد. از آن به بعد معصومه همیشه دعا میکرد اسلام پیروز شود. شب آخر در پادگان، جشن حنابندان بود. چه جشنی!؟ همه در خضاب کردن محاسن و دستها بر هم سبقت میگرفتند. گویی حجلههای دامادیشان از جنس حریر را که ملائکه الهی برایشان
در بهشت مهیا و آراسته کرده بودند میدیدند. چه شور و شوق و شتابی داشتند تا به این حجلهها برسند. محمد رستمی هم در جشن حنابندان حاضر بود. فضا فضای وصف ناشدنی بود. همه یکدیگر را در آغوش میگرفتند. محمد رستمی از دوستان و همرزمانش طلب حلالیت کرد. همه به یکدیگر التماس دعا میگفتند، یکدیگر را بغل کرده و پیشانی همدیگر را میبوسیدند، زیرا احتمال میدادند شبهای آینده اباعبدالله الحسین(ع) این پیشانیها را در لحظه شهادت خواهد بوسید. عملیات طریقالقدس آغاز شد. رزمندگان اسلام پیشرویهای پیرزومندانهای را تا شهر بستان داشتند. درگیریهای شدیدی در حاشیه شهر بستان صورت گرفت. ناگهان ترکشی بزرگ دست راست محمد رستمی را به پوستش آویزان کرد. او میخواست همچون مولایش ابوالفضل العباس(ع) به رزم ادامه دهد اما دوباره تیر دیگری به پهلویش خورد و او را بر زمین انداخت. حالا محمد نشانی از فاطمه زهرا(س) داشت. محمد دیگر نمی توانست بلند شود. برادرش حسن او را بین مجروحان پیدا کرد و از او مراقبت میکرد. قرار بود نیروهای تازه نفس به منطقه عملیاتی اعزام بشوند. حسن هم جزء همان نیروها بود، اما میخواست پیش برادرش بماند. محمد که خوب میدانست ممکن است خط سقوط کند، از او خواست که به خط مقدم برود. حسن گفت: «اگر من بروم تو تنها میمانی»! محمد جواب داد: «اگر تو نروی، این من نیستم که تنها میمانم! خط و هدف اسلام و امام است که تنها بر زمین میماند. اسلام و امام را تنها نگذارید. چفیه را روی صورتم بینداز و برو به وظیفهات عمل کن». این آخرین دیدار دو برادر بود. برادر با چشمی گریان و دلی پرخون به منطقه اعزام شد. امدادگران او را به پادگان دوکوهه بردند. دست راستش قطع شده بود و خون زیادی از بدنش رفته بود لذا او را به بیمارستان اختر تهران منتقل کردند. محمد چند روز در بیمارستان بستری بود. اما دیگر روحش تحمل ماندن در این دنیای خاکی را نداشت و بالاخره 15آذر ،1360بیمارستان برایش معراج شد و از همانجا به ملکوت اعلی پیوست.
خانواده محمد که هنوز خبر نداشتند او شهید شده، از هر جا که میتوانستند خبر میگرفتند. از هر رزمنده ای که از جبهه به شمآباد میآمد، پرس و جو میکردند اما آنها خبری از محمد رستمی نداشتند. زهرا هرگاه موتور خالی را کنار حیاط میدید، یاد پدرش میافتاد و بهانه بابا را میگرفت. او به تنهایی و با زحمت روی باک موتور مینشست اما موتوری که حرکت نمیکرد، آن هم بدون بابا هیچ لذتی نداشت. زهرا چشمش به جاده بود که بابا از جبهه برگردد و دوباره با موتورش دور بزنند. تا اینکه خانواده- اش، حاج براتعلی شم آبادی را دیدند. او گفت: من دیدم که زخمی شد و به بیمارستان رفت. اما معصومه خبری دقیقتر میخواست. با برادرش به سپاه سبزوار رفت. بچههای سپاه سبزوار از شهادت شهید رستمی مطلع شده بودند. اما نمیدانستند چگونه به او خبر بدهند. یکی از پاسدارها گفت: شنبه اگر خبری شد به شمآباد میآییم و به شما خبر میدهیم. روز شنبه فرا رسید. ولی ای کاش این شنبه نمیرسید. معصومه، در کوچههای شمآباد متوجه رفتار و نگاههای محبتآمیز و دلسوزانه خانمهای دیگر با خودش شد. یکی از خانمها به خانمهای دیگر گفت: این بنده خدا با 4تا فرزند کوچک و بزرگ چه کار کند. هنوز یک فرزند هم در راه دارد! معصومه متوجه حرف او شد. به سمت آنها رفت و گفت: منظورتان من بودم؟ آن خانمی که حرف زده بود گفت: نه منظورم تو نبودی. معصومه خودش را قانع کرد که منظورشان کسی دیگر بود. راهش را ادامه داد تا اینکه همسایهشان محمدآقا را دید. به معصومه گفت: بیا برویم به خانهتان، وسیلهای میخواهم. آرامآرام در بین راه خبر شهادت محمد را به معصومه داد. عکس همسرش را برای نقاشی روی تابلو گرفت و رفت. زهرا کوچولو از همه غمگینتر بود. او آنقدر به جاده خیره شد تا بالاخره بابا برگشت. اما این بار بابا با موتورسیکلت برنگشت. بابا را با آمبولانس آوردند. از این به بعد دیگر زهرا نمیتوانست با بابا موتورسواری کند. از این به بعد چه کسی صورت زهرا را ببوسد و سوار باک موتور کند و سواری بدهد. اصلا موتورسواری با غیر از بابا لذتی ندارد. همان روز پیکر شهید را به روستا آوردند و در شمآباد تشییع کردند و به خاک سپردند.
حالا معصومه مانده بود با 4فرزند خردسال و یک فرزندی که هنوز به دنیا نیامده؛ پدرش را از دست داده است، او ماند و هزاران سختی در انتظارش که فقط خدا میدانست و بس. او مانده بود که چگونه به فرزندانش بفهماند پدرشان کجا رفته؟ چگونه به فرزندی که میخواهد به دنیا بیاید بفهماند پدر یعنی چه؟ سالهای بعد هم در شمآباد برفهای سنگین میبارید. با اینکه محمد خودش شهید شده بود، برفی روی پشت بام آنها نمینماند. چون که معلمانی مهربان از جنس شهیدان با همراه دانش- آموزان به کمک خانوادههای شهدا میشتافتند. معلمان روستای شمآباد توجه بیشتری به بچههای شهید رستمی داشتند. دروس را به صورت اختصاصی با آنها تمرین میکردند. در آن دوران، آقای محمدتقی خندهرو ،1در روستای شمآباد معلم بود و با همسرش در این روستا زندگی میکرد. او با معلمین دیگر سعی میکردند به خانواده شهید سر بزنند و مشکلات آنها را حل کنند. آنها یک تانک اسباببازی برای زینالعابدین آورده بودند. آقای خندهرو به او گفت: بعد از پدرت، حالا نوبت شماست که راهش را ادامه بدهی. برای فاطمه و شهربانو سجاده و برای زهرا کوچولو هم یک کتاب قصه آورده بودند. حالا بچههای شهید محمد رستمی در خانه، روی صندلی چوبی که آقای خندهرو با دست خودش درست کرده بود، مینشستند و مطالعه میکردند تا به وصیت پدرشان معلم شوند. در سال 1366 محمدتقی خندهرو معلم روستا به شهدا پیوست
وصیت نامه شهید …
چنــد ســال قبــل از پیــروزي انقــلاب در بیابــان بــا شــهید رســتمي مشـغول کار بودیـم. پرسـیدم: دیشـب مسـجد نبـودي، عموحاج شـیخ از شـهداي کربـلا سـخنرانی میکـرد، ميگفـت: روز قیامـت هرکسـي کـه در راه خـدا شـهید شـود، چهـل حـوري بهشـتي بـه او ميدهنـد.
ایشـان در جـواب مـن پاسـخ داد: خدایـا یکـي از حوريهـاي بهشـتي را هـم نصیـب مـا بفرمـا
نقل خاطره: غلامحسن قربانی – دوست شهید
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.