85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید محمد مظلومی

شهید محمد مظلومی

روز عید قربان سال 1340 شمسی بود. همه مردم روستای شم آباد این روز را عید گرفته بودند اما شادی عمو علی مظلومی و خانواده اش در این روز از همه بیشتر بود؛ چون آن روز در خانه آنها پسری به دنیا آمده بود. عمو علی او را محمد نامید. چون محمد در روز عید قربان به دنیا آمده بود، عمو علی او را حاج محمد صدا میکرد و او به همین نام، شهرت یافت. حاج محمد تا کلاس پنجم ابتدائی در روستای شم آباد تحصیل کرد ولی نتوانست بیشتر ادامه تحصیل بدهد و دیگر به مدرسه نرفت و ترک تحصیل کرد. او در کارهای کشاورزی به پدرش کمک می کرد. فصل زمستان، فصل استراحت زمین های کشاورزی است. درختان در فصل زمستان به خواب زمستانه می روند. اما کشاورزان برای کسب درآمد باید چاره ای می کردند؛ چون در روستا کار و درآمدی جز کشاورزی نبود. مردان شم آباد در آن زمستان های سرد، مجبور بودند خانواده های خود را تنها بگذارند و برای کار ساختمانی به شهر تهران مهاجرت کنند. حاج محمد هم همانند جوانان دیگر روستا، در فصل های زمستان، هر سال در تهران به بنایی مشغول می شد. او از کودکی با اسلام و آموزه های دینی همچون نماز و دیگر اعمال عبادی آشنا و مأنوس بود. حاج محمد جوانی رشید و توانمند شده بود و می خواست دینش را با سنت نبوی کامل کند. او در سال 1354 با یکی از دختران روستای شم آباد به نام معصومه ازدواج کرد.

حاج محمد در دوران جوانی، پدرش را از دست داده بود. حالا که ازدواج کرده، با تلاش و کوشش، هم به همسرش رسیدگی میکرد و هم کمکحال مادرش بود. سالهای خوش جوانی حاجمحمد با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران مصادف شده بود. گاهی اوقات فضای روستای شمآباد و یا روستاهای دیگر با عطر شهدا معطر میشد و حاجمحمد را هوایی میکرد. در این روزها، حاجمحمد همچون دیگر مردم روستا، کار کشاورزی و امورات شخصی خودش را تعطیل میکرد و به تشییع پیکر مطهر شهدا میرفت. هنوز چند سالی از ازدواجشان نگذشته بود که خداوند کودکی به آنها عطا کرد. اما شیرینی فرزند اول فقط 6ماه طول کشید و دیری نپایید که فرزندشان از دنیا رفت. فروردین سال 1360فرا رسیده بود. دید و بازدیدهای نوروزی هم تمام شد. حاجمحمد و همسرش، هنوز تازه زندگیشان سر و سامان پیدا کرده بود و منتظر تولد فرزند دیگر بودند. آن روزها، جبههها نیاز به حضور رزمنده بیشتر داشت. دولت از جوانانی که در دوران پهلوی به خدمت سربازی نرفته بودند، دعوت به خدمت نمود. بسیاری از جوانان شمآباد بهصورت داوطلبانه، خودشان را برای انجام خدمت سربازی به ارتش معرفی کردند. حاجمحمد با اینکه متأهل بود، برای انجام وظیفه و لبیک به فرمان امام خمینی(ره،) همسر باردارش را به خدا سپرد و برای انجام خدمت سربازی خودش را معرفی کرد. او ابتدا 3ماه در دوره آموزش نظامی به سر برد تا بتواند به بهترین نحو در راه خدا با دشمنان خدا پیکار کند. بعد از پایان دوره آموزش نظامی، به عنوان سرباز، عضو گردان 134لشگر 77پیروز ثامن الائمه(ع) خراسان شد و به جبهه اعزام گردید. او هدف خود از رفتن به جبهه را در نوشتههایش اینگونه برای ما توصیف کرده بود: من به جبهه می روم تا با کفار بعثی بجنگم تا اینکه عاشورای حسینی را زنده کنم. دومین مرتبه و یا به تعبیر بهتر، آخرین بار که از جبهه به مرخصی آمد، با همسرش به پابوس امام رضا(ع) رفتند. چه زیبا بود این سفر! سرباز لشکر پیروز ثامنالائمه(ع،) به زیارت آقا رفته بود.
شاید در همین سفر، حاجتش را گرفت، یا اینکه قبلا حاجتش را گرفته بود و حالا برای تشکر آمده بود؟! دوست داشت قبل از آخرین اعزام، امام رضا(ع) را زیارت کرده باشد. مثل همه شهدا که دوست داشتند به زیارت امام رضا(ع) بروند. این اولین باری نبود که حاجمحمد با همسرش معصومه به زیارت امام رضا(ع) میرفت، اما این سفر برای معصومه شیرینترین سفر بود. ای کاش زمان می ایستاد و این زیارت برای آن دو تمام نمیشد و یا همان روز جنگ تحمیلی تمام شده بود و حاجمحمد دیگر به جبهه نمیرفت و این سفر طولانیتر میشد. شیرینی این زیارت با شیرینی انتظار تولد فرزندشان در هم آمیخته بود. معصومه برای سلامتی حاجمحمد و فرزندشان دعا میکرد ولی حاجمحمد برای شهادتش دعا میکرد. حاجمحمد، همسرش را به شمآباد برگرداند و خودش بعد از یک سفر شیرین زیارتی، میخواست برای آخرین بار به جبهه اعزام بشود. او بود و یک طرف جبهه و وعدهی وصالش به خدا و یک طرف دیگر، خانواده، زادگاه و خاطراتش و از همه مهمتر اینکه حالا او و همسرش منتظر یک هدیه الهی بودند! خدا میداند در این روزهای آخر، چه غوغایی در دل حاجمحمد بود. هدیهای که بعد از فوت فرزند قبلیشان خدا به آنها داده بود! هدیهای که هنوز چند ماه مانده تا به دنیا بیاید اما حاجمحمد معامله نقد با خدا را به نسیه رها نمیکرد. منطقه فیاضیه آبادان، آخرین رزمگاه این رزمنده اسلام بود. شهر آبادان در محاصره عراقیها بود. امام (ره) فرموده بود: حصر آبادان باید شکسته شود. اوایل شهریور سال 1360بود که آرامآرام نیروهای لشکر 77پیروز ثامن الائمه(ع) و دیگر نیروهای مردمی برای اجرای یک عملیات به دستور حضرت امام(ره) برای شکستن حصر آبادان آماده میشدند. حاجمحمد مظلومی هم که عاشق امام خمینی(ره) بود، برای شکستن حصر آبادان سر از پای نمیشناخت. پنجم شهریور هنوز چند هفته به آغاز عملیات ثامن الائمه(ع) مانده بود، اما امام رضا(ع) که عاشق زائرانش بوده و هست، میخواست زودتر او را به حاجتش برساند و زائر دائمی خودش نماید. حاجمحمد به همراه چند رزمنده دیگر میخواستند از محلی عبور کنند که در تیررس مستقیم دشمن بود. دو نفر از رزمندگان به سلامت از تیررس دشمن عبور کردند اما حاجمحمد در حالیکه عبور میکرد، مورد اصابت تیر مستقیم عراقیها قرار گرفت. گلوله به نزدیکی قلبش رسید. همان لحظه بود که قلب، روح و جانش قربانی امام رضا(ع) شد. حاج محمد آنقدر سبک شد که میتوانست به سمت مشهد پرواز کند. او حالا همچون کبوتری، بر گِرد امام رضا(ع) میگردید. چند هفته گذشت و 30شهریور شد و دختر شهید در شمآباد به دنیا آمد. مادر حاجمحمد پیشنهاد داده چون این طفل، دختر شهید است او را سکینه نامیدند. چون نام یکی از دختران حضرت سیدالشهدا(ع) بود. کادوی تولد پدر برای معصومه و سکینه، پیکر مطهری بود که داخل یک تابوت، با پرچم ایران کادو شده بود و بر دوش مردم تشییع میشد. پدر متاعی است که در دنیا فراوان وجود دارد، اما برای سکینه متاعی نایاب و هدیهای ارزشمند و گرانبهاست. اگرچه پدر او را همیشه میبیند اما او هنوز پدرش را ندیده و در حسرت دیدار پدر مانده است

وصیت نامه شهید …

ســال 1360 در منطقــه آبــادان بــراي اســتراحت بــه پشــت خــط برگشـته بودیـم. شـهید حـاج محمـد مظلومـی گفـت: ميشـود مـا هـم مثـل شـهید حسـین اصغـری راد پـاک شـویم و شـهادت نصیـب مــا شــود. تــا اینکــه محمــد بــه آرزویــش رســید و بعــد از حســین دومیــن شــهید روســتای شــم آباد شــد. روحش شاد و یادش گرامی باد.
نقل خاطره : عبدالعلی شمآبادی / همرزم شهید

آخرین زیارت
اخرین بار که برای مرخصی به شم آباد امد، از من خواست اماده بشوم تا برای زیارت امام رضا(ع) به مشهد برویم. من حاضر شدم و رفتیم. بعد از زیارت که به روستا برگشتیم در حالی که اشک در چشمهایش حلقه زده بود و بغض گلویش را میفشرد به من گفت: این اخرین سفری بود که با هم رفتیم! من دیگر بر نمیگردم! گ فتم: این چه حرفی است که میزنی؟! گفت: این اخرین حرفی است که میزنم، همینگونه هم میشود؛ زیرا در خواب دیدم که نزدیک شهدا هستم و ان شهدا به من گفتند که شما هم به زودی پیش ما خواهی امد. من هم از گ فته شهدا خشنودم. لذا من را نخواهید دید. از شما حلالیت می- طلبم و امیدوارم از من راضی باشید.
نقل خاطره: معصومه شم آبادی- همسر شهید

آخرین عکس
در مرداد سال 1360چند روزی به مرخصی امد و دوباره به جبهه رفت. چند روز بعد، یک نامه به همراه یک عکس برای ما فرستاد. در نامه نوشته بود که این اخرین عکس یادگاری است که برای شما میفرستم و همچنین نوشته بود که اولین شهید روستا، یعنی شهید حسین اصغری راد را در خواب دیده و اگر لیاقت داشته باشد شهید میشود.
یک روز وقتی داشتم برای نماز صبح وضو میگرفتم، مادر شوهرم آمد و خبر شهادت همسرم را به من داد.
نقل خاطره: معصومه شم آبادی- همسر شهید

آرزوی شهادت
سال 1360با حاج محمد مظلومی در منطقه آبادان بودم. یک روز که در پشت خطمقدم در حال استراحت بودیم، حاج محمد به من گفت: میشود ما هم مثل شهید حسین اصغری راد، پاک شویم تا شهادت نصیب ما بشود. چند روز بعد در 5 شهریور 1360 به شهادت رسید.
نقل خاطره: عبدالعلی شم آبادی – همرزم شهید

فیلم های مربوط به شهید …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.