شهید محمد عبادی نژاد
- نام پدر: غلامرضا
- تاریخ تولد: 1348
- سن: 17 سال
- نام عملیات: کربلای 5
- تاریخ شهادت: 1365/10/23
- محل شهادت: شلمچه
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
روزهای سرد زمستان سال 47 جای خودشان را به روزهای بهار سال 48 داده بودند. اما غلامرضا شم آبادی و حاجیه فاطمه هنوز چشم انتظار تولد پنجمین فرزندشان بودند. آنها در روستا معروف به عبادی نژاد بودند. بالاخره پنجمین فرزندشان در اولین روز از دومین ماه سال 1348 در روستای شم آباد سبزوار بدنیا آمد. مادرش حاجیه فاطمه، به عشق پیامبر اسلام(ص) او را محمد نامید تا همچون رسول الله(ص) به اسلام خدمت کند. پدر عموغلامرضا، روحانی بزرگ روستا معروف عمو حاج ملا بود. عمو غلامرضا فرزندش را از کودکی به ایشان سپرد، تا تحت تعلیمات دینی ایشان، آداب و اخلاق اسلامی را فرا بگیرد. محمد که هم در مزرعه به پدرش و هم در کارهای خانه از قبیل پخت نان و … به مادرش کمک میکرد، او سعی میکرد کمتر در کوچههای روستا بگردد. وقتی پدر و مادر به او میگفتند: تو هم برو کوچه و با بچهها بازی کن! جواب میداد: من دوست ندارم به کوچه بروم؛ بروم به کوچهها که چه بشود؟ او از جنس دنیا نبود که در کوچه و پسکوچههای دنیا بگردد، لذا از ترس اینکه ممکن است دعوا بشود، یا مزاحم کسی بشوند و یا به دروغ و تهمت بیفتند، دوست نداشت در کوچههای روستا زیاد حضور داشته باشد. همه میدانستند که نوجوان داستان ما یعنی محمد، عصرهای پنجشنبه هرجا که باشد، در مزرعه یا خانه، داخل روستا یا بیرون از روستا فرقی ندارد، خودش را به مسجد میرساند تا مسجد را برای منبر و روضه شبجمعه آماده کند. چای روضه را که خودش درست کرده بود به مردم میداد و پای روضه امام حسین(ع) اشک میریخت. شرکت فعال در مراسم عبادی و مذهبی جزو اخلاق محمد بود که هیچگاه از آن خسته نمیشد و از یقین داشت که هرچه هست درب خانه خدا و اهلبیت(ع) است. محمد کلاس پنجم ابتدائی را که تمام کرد، بخاطر مشکلات معیشتی و کمک به والدین مجبور به ترک تحصیل شد. بسیج روستا تشکیل شده بود و فعالیتهای مذهبی و امنیتی در آن صورت میگرفت. محمد عبادینژاد هم یکی از نیروهای فعال آن بود که در گشتهای شبانه و دیگر برنامههای بسیج شرکت مینمود. مدتی بود شوق جهاد در دلش ایجاد شده بود و میخواست در جبهه حضور پیدا کند، اما سن کمش مانع اعزام او به جبهه بود. او برای اولین بار از پدرش خواست که چون با پاسداران شهر سبزوار رفتوآمد دارد، از آنها بخواهد تا او را به جبهه ببرند. اما پدر بهانه سنش را آورد و او گفت: «پدر! شما چون دوست ندارید من به جبهه بروم اقدامی نمیکنید». مدتی در جوشکاری علیاصغر جوشکار کار کرد. با همان دستمزد کم، کمک خرج خانواده بود. پدرش در جبهه بود که تصمیمش برای رفتن به جبهه جدیتر شد. مادرش گفت: «حداقل صبر کن تا پدرت از جبهه برگردد. برادر بزرگت که در قم است، فعلا تو مرد این خانه هستی». محمد گفت: «مادرجان! حالا حداقل الآن که برای آموزش نظامی ثبت نام می کنند برم؟.» مادر اجازه داد. محمد برای اعزام به شهر سبزوار رفت. اما او را بخاطر سن کمش به دوره آموزشی ثبت نام نکردند. محمد به شمآباد برگشت. آن شب ناراحت بود. داداش کوچکترش گفت: من می توانم طوری شناسنامه ات را تغییر بدهم که سنت بالاتر برود. محمد با کمک برادرش شناسنامهاش را تغییر داد و برای دوره آموزش نظامی ثبتنام نمود و با دوستش محمدابراهیم شمآبادی به دوره آموزش نظامی رفت. بعد از مدتی به روستا برگشت و آماده رفتن به جبهه شد. اما هنوز پدرش از جبهه بازنگشته بود. اما به هر حال او به جبهه رفت و از طریق نامه، به پدرش اطلاع داد که به جبهه رفته است.
او که برای اولین بار به جبهه رفته بود، از معنویات جبهه به طور کامل بهرهمند شد و بعد از چند ماه در 26تیر سال 1365با کولهباری از خاطرات به روستای شمآباد برگشت. جبهه و پشتجبهه برای محمد فرقی نداشت و همه جا برای او حالوهوای معنوی جبهه را داشت. او در مدتی که در مرخصی به سر میبرد با تعریف از فضای جهاد و معنویت جبهه، دیگران را به حضور در جبهه ترغیب مینمود.
محمد برای مرتبههای بعدی هم به جبهه اعزام شد.1 محمد به خانوادههای شهدا خیلی احترام میگذاشت و خیلی به آنها کمک میکرد. اگر مادر شهیدی یا حتی پیرزن یا پیرمرد دیگری را در کوچه میدید که کوزه آب یا لوازم دیگر جابجا میکند با اصرار زیاد از او میگرفت و به درب خانهاش میبرد. محمد مجموعا 4مرحله به جبهه اعزام شد. آخرین اعزامش زمستان سال 1365بود. رزمندگان اسلام آماده عملیات بزرگ کربلای 4میشدند. عملیاتی که مقدمه عملیات کربلای 5شد. محمد هم از 24آذر میهمان جبههها بود تا برای وعده دیدار با معبودش آماده شود. بالاخره عملیات کربلای 5در 19دیماه آغاز شد و محمد که منتظر شنیدن رمز یا فاطمۀالزهرا(س) بود، با این ذکر برای پیروزی اسلام سر از پا نمیشناخت. روزهای عملیات یکییکی میگذشت و محمد که در این عملیات به عنوان کمکآرپیجیزن در منطقه شلمچه حاضر شده و منتظر روز موعود بود. شیخمحمد شمآبادی در همان بهبوهه عملیات متوجه شد محمد عبادی به شهادت رسیده است. او سریع خودش را به بالای سر شهید رساند تا ببیند محمد چگونه به آرزویش رسیده است. او همانگونه که دوست داشت به شهادت رسید. عمری هرچه خدا خواسته بود را انجام داده بود و حالا که دوست داشت با یک تیر به شهادت برسد، خدا هم آرزویش را برآورده کرد. گلوله درست به پیشانی نورانیاش اصابت کرده بود و صورت زیبایش را به خون آغشته نموده بود.
در آن شب سرد زمستانی، یکدفعه حاجیهفاطمه نیمهی شب از خواب پرید. خیلی مضطرب شد. احساس میکرد قلبش از درد دارد میترکد. اطرافیان همه بیدار شدند. حاجیه فاطمه گفت: پنجره را باز کنید تا نفس بکشم. گفتند: برف باریده و هوا خیلی سرد است. اما حاجیهفاطمه باید نفسش را با هوای تازه گرم میکرد. پنجره را باز کردند. مادر کمی نفس کشید و حالش خوب شد. او نمیدانست در این لحظه چه اتفاقی افتاده. او حتی نمیدانست که رزمندگان در شبهای قدر کربلای 5به احیاداری میپردازند. بعد از چند روز خبر شهادت فرزندش محمد را آوردند. بعد از تشییع پیکر شهید در سبزوار و شمآباد، او را در گلزار شهدا به خاک سپردند. بعد از مدتی همرزمان محمد به خانهاش آمدند و جزئیات شهادتش را برای مادر تعریف کردند. وقتی مادر زمان شهادت را شنید، متوجه شد دقیقا همان شب و همان ساعتی که فرزندش به شهادت رسیده، قلب مادر هم به درد آمده بوده بود
وصیت نامه شهید …
دي مــاه ســال 1365 شــب قبــل از عملیـات کربـلاي ۵ داخـل سـنگر خواب بـودم و درعالـم خـواب دیـدم بـا شـهید در محلــي زیبــا عکــس گرفتیــم. وقتــي از خــواب بیــدار شــدم احتمــال دادم در ایــن عملیــات محمــد شــهید ميشــود، فکرکــردم محمــد خــواب اســت، صــدا زدم، او جــواب داد. پرسیدم: بیداري، جواب داد: بله گفتــم: احتمــال دارد در ایــن عملیــات شــهید شــوي، پاســخ داد: ميدانــم. بـه مـن گفـت: علـي جـان دعاکـن یـک تیـر بخـورم و شـهید شـوم، گفتـم چـرا، جــواب داد: نميخواهــم آه و نالــه کنــم و از اجرشـهادتم کـم شـود. گفتـم خدایـا ایـن عاشـق دل سـوخهات را بـه آرزویـش برسـان . شـب عملیـات در حـال پیشـروي بودیـم، محمـد خـودش را انداخـت روي زمیـن، بـا خـودم فکرکـردم حتما خسـته شـده، رفتــم بــالاي ســرش، گفتــم: پاشــو، جـواب نـداد، بلندش کـردم، تیرمسـتقیم بـه پیشـانیش خـورده بـود. آری دعایــم مســتجاب شــد و او بــه آرزویــش کــه شــهادت بــود رســید.
نقل خاطره: جانباز علی کاظمی همرزم شهید
دي مـاه سـال 1365 هـوا خیلـي سـرد بـود. نیمه هـاي شـب از خـواب بیـدار شـدم، قلبـم داشـت از قفسـه ي سـینه ام بیـرون ميزنـد. آن قـدر بيتـاب بـودم کـه همـه بیـدار شـدند. گفتنـد چـه شـده مـادر، گفتـم: چیـزی نگوییـد، فقـط در و پنجـره هـا روبـاز کنیـد. قلبـم ميخواهـد منفجـر شـود. گفتنـد: یـک متـر بـرف روی زمیـن اسـت،یخ ميزنـي، دوبـاره گفتـم پنجـره رو بـاز کنیـد. فریـاد مـيزدم قلبـم … و کـم کـم آرام شـدم. بعـد از چنـد روز خبـر شـهادت فرزنـدم محمـد را آوردنـد. مدتـي گذشـت همرزمـان شـهید بـراي دیـدار بـه منـزل مـا آمـده بودنـد. وقتـي حـال آن شـبم را بـرای آنهـا تعریـف کـردم، درسـت همـان شـب و همـان زمـان، پسـرم محمـد بـه شـهادت رسـید بـود.
نقل خاطره: مادر شهید
حرف های زیبا
در روستای ما مردم، گله گوسفندان را به نوبت به چراگاه میبردند. وقتی نوبت خانوادهی ما میشد محمد با اینکه سن کمی داشت نوبت را قبول میکرد چند بار شده بود که محمد با عموحاجحسین شمابادی همراه شد ایشان یکبار به من گفت: فرزندت را چگونه تربیت کردهای؟ چه اخلاق و رفتار خوبی داشت. از همه مهمتر چه حرفهای ی از ارزشهای اسلامی و انقلابی میگ فت که افراد بزرگتر از او نمیتوانند چنین مطالبی را بازگو کنند. من هم به او گ فتم: فرزندم هرچه میداند از عنایت خداست.
نقل خاطره: غلامرضا شم ابادی – پدر شهید
سخنان امام
یکبار که سخنرانی امام خمینی(ره) از رادیو پخش میشد، به من گ فت: بیا بنشین به سخنرانی اقا گوش کن!. گ فتم: خودت گوش کن! من الان کار دارم. گ فت: بیا بنشین گوش کن! بعدا با هم کارها را انجام میدهیم. به زور من را نشاند پای رادیو و سخنرانی اقا را گوش کردیم. وقتی تمام شد رو به من کرد و گفت: دیدید حضرت امام مردم را تشویق به حضور در جبهه میکند پس باید اجازه دهید من هم به جبهه بروم. گفتم: فعلا که پدرت و برادرت در جبهه هستند. وقتی امدند یک فکری میکنیم.
نقل خاطره: فاطمه شم ابادی – مادر شهید
قربانی برای سلامتی
یکبار از عملیات که برگشت به او گ فتم: محمد! نذر کردم اگر سالم برگردی یک بزغاله در شاهزاده حسینعلیاصغر 1قربانی کنم. محمد ناراحت شد و گ فت: شما چرا اینگونه نذر کردید؟ با این کار، توفیق شهادت از من گرفته میشود. گفتم: شهادت تو برای ما خیلی درداور است. گفت: ممکن است در همینجا هم که باشم تصادف کنم و بمیرم. اینگونه از دنیا بروم دردناکتر است یا شهید بشوم؟ گ فتم: شهید شدن افتخار است. چون ان دفعه سالم برگشته بود، قربانی به گردنم افتاد اما برای دفعه بعد دیگر نذر نکردم. بعد از شهادتش نذرم را ادا کردم.
نقل خاطره: فاطمه شم ابادی – مادر شهید
زیارت کربلا
اخرین باری که محمد به مرخصی امده بود، با شوخی به او گ فتم: هنوز راه کربلا را باز نکردید؟ رو به من کرد و گفت: مادرجان! من دیگر برنمیگردم. به من الهام شده که شهید میشوم. ولی وصیت میکنم که هروقت به کربلا رفتی عکس مرا با خودت ببری و دور ضریح اباعبدالله الحسین و حضرت عباس(ع) تبرک کنی. من هم بعد از جنگ در اولین فرصتی که راه کربلا باز شد به کربلا رفتم. هنوز رژیم بعث، حاکم و صدام روی کار بود. عکس فرزندم را هم بردم. همراهانم گفتند: عکس فرزندت را نبر!. اگر بفهمند مادر شهید هستی اذیتت میکنند. ولی من عکس پسرم را بردم و تبرک کردم و به وصیتش عمل نمودم.
نقل خاطره: فاطمه شم ابادی – مادر شهید
ارتباط قلبی مادر با فرزند
در دیماه 1365هوا خیلی سرد بود. نیمههای شب از خواب بیدار شدم قلبم از درد میترکید و از بیتابیام همه بیدار شدند.
1 -این امامزاده در جاده خوشاب به قوچان واقع شده است. امامزاده عظیمالشانی است و مردم با قربانی کردن در امامزاده، حاجات خود را دریافت میکنند.
گفتند: چه شده است؟. گ فتم: چیزی نگویید فقط در و پنجره را باز کنید، قلبم دارد از درد میترکد. گ فتند: برف امده، هوا سرد است، یخ میزنی. دوباره گ فتم: پنجره را باز کنید. فریاد میزدم: قلبم! قلبم! مدتی گذشت ارام شدم. بعداز چند روز خبر شهادت فرزندم محمد را اوردند. بعد از عملیات همرزمان پسرم برای عرض تسلیت به خانهی ما امدند. وقتی قضیه ان شب را تعریف کردم فهمیدم در همان لحظه شهادت فرزندم قلبم درد گرفته است.
نقل خاطره: فاطمه شم ابادی- مادرشهید
فقط یک تیر
در دیماه ،1365در یک از شبهای عملیات کربلای ی 5فرصت کردیم در سنگری بخوابیم. در عالم خواب دیدم با شهید محمد عبادینژاد در محلی زیبا عکس گرفتیم و اتفاقهای دیگری افتاد. وقتی ازخواب بیدار شدم احتمال دادم در این عملیات محمد شهید میشود. فکر کردم محمد خواب است او را صدا زدم؛ جوابم داد. گ فتم:
– بیداری؟
– بله!
– احتمال دارد در این عملیات شهید شوی. – میدانم علی جان! دعا کن یک تیر به من بخورد و شهید شوم. – چرا؟
– نمیخواهم اه و ناله کنم و از اجر شهادتم کم شود. – خدایا: این عاشق دلسوختهات را به ارزویش برسان.
شب عملیات در حاله پیشروی بودیم که محمد خودش را انداخت روی زمین. با خودم گ فتم: حتما خسته شده است. رفتم بالای سرش و گ فتم: پاشو! جواب نداد. بلندش کردم و دیدم که تیر مستقیم به پیشانیاش خورده و برای اولین بار دعایم مستجاب شده بود و او به ارزویش که شهادت بود رسید. روحش شاد.!
نقل خاطره: مسلم شم آبادی به نقل از جانباز مرحوم علی کاظمی
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.