شهید محمد شم آبادی
- نام پدر: علی اکبر
- تاریخ تولد: 1350
- سن: 15 سال
- نام عملیات: کربلای 5
- تاریخ شهادت: 1365/10/27
- محل شهادت: شلمچه
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
اول شهریور سال 1350 چهارمین فرزند حاج علی اکبر و حاجیه معصومه شم آبادی در روستای شم آباد به دنیا آمد. آنها نامش را هم نام رسول خدا (ص) نامیدند تا احیاگر دین خدا باشد. محمد همچون دیگر دانش آموزان شم آبادی، دوران ابتدائی را در روستای شم آباد گذراند و بعد از آن برای گذراندن مقطع راهنمایی به شهر سبزوار رفت. در آن دوران، برادر بزرگش علیاصغر نیز در سبزوار زندگی میکرد. محمد هم همراه آنها زندگی میکرد. او از شخصیت الهی علیاصغر تأثیر گرفت. محمد با همان سن کم ولی با شور و نشاط زیادش، با چند نفر از دوستان همسن خودش، یک جلسه خانگی دعای توسل در روستای شمآباد راه انداخته بودند. محمد که با نان حلال کشاورزی بزرگ شده بود، با راهنمایی والدینش، از 9سالگی نماز میخواند و از دورانی که در خانه برادرش علیاصغر زندگی میکرد، لذت نمازشب را چشید و در خلوت شبانه با خدا مأنوس میشد. فعالیت او برای اقامه نماز به مدرسه هم کشیده شده بود. در مدرسه به همراه دوستش علی کاظمی 1مسئول نماز جماعت مدرسه بود. خندههای زیبای محمد بر لبانش، نورانیت و لطافت صورتش را دوچندان میکرد. پنجشنبههای هر هفته روزی بود که محمد سعی میکرد، روزه بگیرد. زندگی محمد در کنار برادرش، با شهادت برادرش بسیار سخت و طاقتفرسا شد. بعد از شهادت برادرش، به پدرش گفت: من دیگر روحیه درس خواندن ندارم و نمیتوانم درسم را ادامه بدهم و
میخواهم سلاح برادرم را بردارم تا بر زمین نماند. بیدلیل نبود که محمد با از دست دادن برادری همچون علیاصغر گفت: «دیگر نمیتوانم زندگی کنم». هر وقت در رادیو سخنرانی حضرت امامخمینی(ره) پخش میشد، محمد سخنان ایشان را گوش میداد. او خطّ نسبتا زیبایی داشت. گاهی سخنان شاخص امام(ره) را روی تختهی کلاسها می- نوشت و یا با همان امکانات اولیه بر روی دیوارهایی که در روستا مناسب نوشتن بود، آن فرمایشات را مینوشت تا همه بخوانند. یک شب برادر شهیدش را در خواب دید. علیاصغر در خواب به محمد گفت: «محمدجان! دارم خانه تو را در بهشت زیبا میکنم. چه منزل خوبی داری»!. او دلتنگ برادرش علیاصغر بود و فقط در آسمان میتوانست او را بیابد. راه رسیدن به آسمان هم از جبهه میگذشت لذا باید خود را به جبهه میرساند. پدرش با اعزام او به جبهه موافقت کرد، اما فقط موافقت پدرش کافی نبود و باید مسئولین جبهه هم موافقت میکردند چون سنش هنوز برای رفتن به جبهه کم بود. محمد بار اول به سبزوار رفت و تقاضای اعزام به جبهه کرد اما مسئولین سپاه قبول نکردند. اما محمد دستبردار نبود، چون میدانست که برادرش او را به جبهه فرا میخواند. دوباره به سبزوار رفت و با اصرار زیاد و دستکاری در شناسنامه، توانست برای اعزام به جبهه ثبت نام کند. هنوز یک سال از شهادت اولین شهید خانوادهی حاجعلیاکبر نمیگذشت که دومین پسرش در 25شهریور سال 1365میخواست به جبهه اعزام شود. محمد آماده رفتن به جبهه شده بود. قبل از اعزام به مادرش گفت: «مادرجان! اجازه بده تا بهشت را که زیر پای توست بوسه زنم. شاید که از آن بهرهای ببرم. مادرجان! این آخرین دیدار من و توست. شیرت را بر من حلال کن»!. حاجیهمعصومه که هنوز داغ شهادت علیاصغرش را در دل داشت، میخواست دومین پسرش را به قربانگاه بفرستد. او محمد را بدرقه کرد در حالی که همچون زینبکبری(س،) «مهلا مهلا! یا بنالزهرا» بر زبانش جاری بود. بالاخره با اعزام سراسری سپاهیان محمدرسولالله(ص) به جبهه اعزام شد.
27دیماه در خطمقدم، رزمندگان با عراقیها خیلی نزدیک به هم بود و درگیری شدیدی داشتند. محمد از ناحیه پا زخمی شده بود و نمیتوانست به عقب برگردد. بقیهی نیروها هم عقبنشینی کرده بودند. عراقیها به نزدیکی محمد رسیدند و با تیر مستقیم او را به شهادت رساندند.
وصیت نامه شهید …
بعــد از شــهادت علي اصغــر، پســر دیگــرم محمــد خیلــي بي تابــي ميکــرد و ميگفــت: از وقتــي بــرادرم شــهید شــده دیگــر نميتوانــم در روسـتا بمانـم. بایـد هرچـه سـریعتر بـه جبهـه بـروم و جالـي خالـي او را پرکنـم. سـلاح او بـه زمیـن افتـاده و مـن بایـد بـا همـان سـلاح، مبـارزه را ادامـه دهـم. بـه جبهـه رفـت و مشـغول دفـاع از کشـور شـد، تـا ایـن کـه یک سـال بعـد از شـهادت علياصغـر او نیـز به آسـمان پرکشـید و شـهید شـد.
نقل خاطره: مادر شهید
ســن کمــي داشــتم. بــا بــرادرم ِ محمـد بـراي درو گندمهـا رفتیـم. کمـي کـه کارکردیـم، مـن خسـته شــدم. محمـد گفت: شـما در سـایه درخت بنشــین، مــن گندمهایــت را درو ميکنـم، ولـي بـه شـرط اینکـه تـو در سـایه، صلـوات بفرسـتي و مرا در ثـواب صلوات هایـت شـریک کنـي. مــن درســایه نشســته بــودم و صلــوات ميفرســتادم و محمــد در زی ِ رآفتــاب داغ گنــدم هــا را درو ميکــرد.
نقل خاطره: برادر شهید
بــا شــهید علي اصغــر شــم آبادي در یــک ســاختمان مي نشســتیم، شــهید محمــد شــم آبادي میهمــان بـرادرش بـود. مــن و او در یــک اتــاق ميخوابیدیــم. ســن مــن کمتــر از او بــود؛ حــدود 15 ســال داشــت. نیمه هـاي شـب از خـواب بیـدار شـدم، دیـدم محمـد نمـاز ميخوانـد و گریـه ميکنـد، چنـان ميگریسـت کـه مـن ازگریههـاي او در زیـر پتـو گریـه ميکـردم بـا خـود ميگفتـم ایـن چـه نمـازي اسـت کـه ایـن موقــع ميخوانــد. متوجه شدم، که او نماز شب ميخواند؟ روز بعـد بـه مـن و بـرادرم حسـن گفـت: از مادرتـان اجــازه بگیریــد، داخــل شــهر برویــم. از قنــادي شــیریني گرفــت خوردیــم، گفــت: مــن ميخواهــم بــروم جبهــه اگــر بــدي دیدیــد مــرا ببخشــید. حـدود 11مـاه از شـهادت بـرادرش نگذشـته بـود کـه خبـر شـهادت محمـد را آوردنـد .
نقل خاطره: محمدعلی شم آبادی (چوپان)
خدا جراتش را می دهد
یک شب عمویمان در خانه ما بود. محمد اصرار میکرد به جبهه برود اما همه مخالف بودند. عمو که دید او خیلی اصرار دارد به جبهه برود به او گ فت: من می خواهم تو را امتحان کنم. یک د ّبه به تو میدهم و همین امشب برو از قنات بیرون روستا اب بیاور. اگر نترسیدی و توانستی این کار را انجام بدهی من پدرت را راضی میکنم تا به تو اجازه بدهد. اما محمد گ فت: این کار برای رضای خدا نیست و به خاطر شماست، من انجام نمیدهم. اما جبهه برای رضای خداست و انجا هر کاری باشد انجام می- دهم و خداوند متعال هم شهامت و شجاعت انجام هر کاری را میدهد.
نقل خاطره: کربلایی حسین شم ابادی – برادر شهید
باید به جبهه بروم
محمد بعد از شهادت برادرش، سه روز گریه کرد تا اینکه شب سوم برادرش را در خواب دید. علیاصغر به محمد گ فت: برادرم! دارم خانه تو را در بهشت سفید میکنم و خوب منزلی داری. یکبار هم محمد برای من تعریف کرد که خواب دیدهام برادر شهیدم علیاصغر به من یک شاخه گل داد. لذا من حتما شهید میشوم. من به او گ فتم: تو که هنوز کوچک هستی و تو را به جبهه نمیبرند. گفت: من بزرگ شدهام و باید به جبهه بروم.
نقل خاطره: معصومه شم ابادی – مادر شهید
غیبت
محمد مثل برادرش شهید علیاصغر به غیبت بسیار حساس بود. انقدر حساس بود که اگر ما که دوست صمیمیاش بودیم پیش او از کسی غیبت میکردیم، تا چند روز با ما صحبت نمیکرد.
نقل خاطره: مسلم شم ابادی
دوست خوب
ما با شهید علیاصغر شمابادی در سبزوار در یک خانه زندگی میکردیم. یکبار برادرش محمد میهمانشان بود. نیمههای شب بیدار شدم دیدم محمد نماز میخواند. من که کوچک بودم نمیدانستم چه نمازی میخواند اما انقدر گریه میکرد که من هم زیر پتو گریهام گرفت. یک روز به من و برادرم حسن گفت: بروید از مادرتان اجازه بگیرید تا برویم داخل شهر. داخل شهر برایمان شیرینی گرفت و خوردیم و گفت: من میخواهم به جبهه بروم. اگر بدی از من دیدید مرا ببخشید. روز بعد رفت و بعد از چند ماه شهید شد.
نقل خاطره: محمدعلی شم ابادی
صلوات بجای کار
با برادرم محمد به درو کردن گندم میرفتم و با دست گندم جمع میکردیم. هوا گرم بود و من با سنم کمم زود خسته میشدم. یکبار وقتی خسته شدم، محمد متوجه شد و به من گ فت: من به یک شرط بجای تو گندم جمع میکنم. گ فتم: هر شرطی باشد قبول میکنم. گ فت: تو برو در سایه درخت بنشین. من خودم گندمها را جمع می کنم ولی به شرط اینکه در سایه صلوات بفرستی و مرا در ثواب صلواتها شریک کنی. من هم رفتم زیر سایه و شروع کردم به صلوات فرستادن.
نقل خاطره: کربلایی حسین شم ابادی – برادر شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.