شهید محمد شم آبادی (اسماعیلی)
- نام پدر: غلامحسین
- تاریخ تولد: 1342
- سن: 19 سال
- نام عملیات: والفجر مقدماتی
- تاریخ شهادت: 1361/1/23
- محل شهادت: فکه
- تاریخ مفقود الاثری: فروردین ماه 1361
- تاریخ تشییع نمادین: سال 1362
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
تاریــخ شــهادت شــهید گمنامــی بــــا شــهید مفقود الجســـــد محمــد اسماعیــــــلی در مــزار شـهدای گمنـام دانشـگاه آزاد اســلامی ســـــبزوار یکــی اســت. پــدر و مــادر شــهید بــه همیــن نیــت، شــب های جمعـه بـه زیـارت شـهید گمنــام مي رونــد. آنهــا احتمــال مي دهنــد کــه فرزنــد خودشــان باشــد.
بهار سال 42 برای حاج غلامحسین شم آبادی سال به یاد ماندنی بود زیرا او روز دهم فروردین این سال صاحب فرزند پسری شده بود. حاج غلامحسین نامش را محمد گذاشت. خانواده حاج غلامحسین در روستا به نام مستعار اسماعیلی معروف بودند. حاج غلامحسین که دوست داشت فرزندانش سربازانی برای اسلام باشند، آنها را با تعالیم اسلامی آشنا میکرد. محمد هنوز دانشآموز ابتدائی بود که با مسجد، نماز جماعت، جلسات دعا آشنا بود. حاجملای بزرگ که انسانی بزرگوار و باسوادی در شمآباد بود، قرآن و دروس مقدمات عربی را به جوانان شم آبادی آموزش میداد و آنها را برای ادامه تحصیل دروس حوزوی به شهرهای سبزوار، مشهد و قم میفرستاد. محمد اسماعیلی که دوره ابتدائی را در مدرسه شمآباد به اتمام رسانده بود، مدتی نزد حاجملا، قرآن و عربی را آموخت و برای تحصیل علوم اسلامی وارد مدرسه علمیه فصیحیه 1سبزوار شد. محمد اسماعیلی، حدود 3سال در حوزه فصیحیه سبزوار ماند و بعد از آن به همراه دیگر جوانان شمآباد دو سال هم در مشهد تحصیل نمود. آنها در شهر مشهد، در مدرسهای به نام باغ رضوان مشغول تحصیل بودند. دوران تحصیل محمد در حوزه علمیه مصادف بود با مبارزات انقلابی مردم علیه رژیم پهلوی. او و دوستانش علاوه بر تحصیل به فعالیتهای انقلابی همچون، شرکت در تظاهراتها، پخش اطلاعیه و نوارهای سخنرانی امام خمینی(ره،) مشغول بودند. اما طولی نکشید که محمد از حوزه علمیه خارج شد و به روستای شم آباد برگشت.
محمد اسماعیلی که بین دوستانش به متانت، آرامی و خونسردی معروف بود، سعی میکرد در امور شخصی دیگران که به او مربوط نیست، دخالت نکند. اگر مشکل و ناراحتی داشت، اظهار نمیکرد و سعی میکرد آن را خودش برطرف کند. بعد از انقلاب اسلامی، او مدتی در جهاد سازندگی به مردم خدمت میکرد. سالهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، سالهای سختی برای مردم ایران بود. محمد که بزرگ شده مکتب جهاد و شهادت بود، نمیتوانست تازیانههای دشمن بعثی بر پیکره اسلام و جامعه اسلامی را ببیند. او برای اولین بار در بهمن سال 1359به جبهه اعزام شد. مادر محمد که جوانش را به جبهه میفرستاد ولی مانند همه مادران نگران او بود. رو به محمد کرد و گفت: به شهادتت راضی هستم؛ اما به اسارتت راضی نیستم و نمیتوانم تحمل کنم. مراقب باش اسیر نشوی. محمد که حالا غرق در محبت خدا شده بود جواب داد: «کسی که میخواهد به این راه برود باید همه جوره راضی باشد». محمد که همچون پدرش شجاع بود، همیشه کارهایی که دیگران جرأت انجامش را نداشتند، انجام میداد و هر وظیفهای که فرماندهان به او محول میکردند را با تمام تلاش به ثمر میرساند. فرماندهان میدانستند که محمد هر حرفی میزند، حتما به آن عمل میکند. وقتی شهدا را به شهرها و روستاها میآوردند، برایشان مراسم تشییع باشکوهی برگزار میکردند. محمد هم در این مراسم شرکت میکرد. محمد چندین مرحله در سالهای 1359و 1360به عنوان بسیجی به جبهه اعزام شده بود. حالا محمد جوان رشیدی شده بود و باید خدمت سربازی خود را طی میکرد. او برای گذراندن دوره سربازی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد و مثل گذشته به مناطق جنگی اعزام شد. بهار سال 1361رسیده و جبههها پرتلاطم است. نیروها از شهرهای مختلف به پادگانها و قرارگاهها میرفتند و در مناطق مختلف تقسیم میشدند. بارها شده بود که پدر و پسر قصهی ما در رفتن به جبهه از یکدیگر سبقت میگرفتند و گاهی هم میشد هردو با هم در جبهه حاضر میشدند. عموحاجغلامحسین شجاعت را با عمل در دل و جان و رگهای محمد و دیگر فرزندانش جاری کرده بود.
آخرین بار پادگان دوکوهه، شاهد ملاقات این پدر و پسر بود. پدر و پسری که هر دو جهادگر و شجاع بودند. محمد اگرچه قبلا با پدرش در جبهه بود اما این بار از حضور پدر در جبهه تعجب کرد. او به پدرش گفت: من که جبهه بودم! کاش شما مراقب خانواده بودید. اما پدر در جواب گفت: تو برای خودت آمدی به جبهه و من هم برای خودم. این جوابی بود که محمد همیشه در جواب پدر می گفت. اما حالا خودش این جواب را از پدر می شنید. محمد برای عملیات والفجر مقدماتی به عنوان بیسیمچی به فکه رفت و پدرش را هم به خوزستان اعزام کردند. فروردین سال 1361محمد وارد 21سالگی خودش میشد. هنوز چند روز از سالروز تولد خاکیاش نمیگذشت که تولد ملکوتیاش در 23فروردین 61صورت گرفت. شهادتی که شاهدی جز خدا و ملائکه نداشت، برای شهیدی که نه پیکری از او برگشت و نه پلاکی! این همان چیزی بود که محمد خودش میخواست. خبر شهادت محمد در روستا پیچید. پدر و مادر منتظر رسیدن پیکری از محمد بودند. روزها، هفتهها و ماهها گذشت اما خبر از پیکر محمد نشد. آنها روزها و شبها منتظر خبری بودند. روز به روز امید حاجیهلیلا ناامیدتر میشد. او آرزوی بزرگ محمد را خوب به یاد داشت. وقتی که محمد در تشییع جنازههای باشکوه شهدا شرکت میکرد. همیشه میگفت: مادرجان! من از خدا میخواهم وقتی شهید شدم، گمنام باشم. میخواهم جنازهام بر نگردد تا این همه مراسم و تشریفات و … برگزار نشود. مادر که خوب میدانست محمد به خواسته خودش رسیده، به رضای الهی رضایت داده بود.
وصیت نامه شهید …
در تشــییع جنــازه پیکــر شــهید ســید محمد شــم آبادي، جمعیــت زیــادي آمــده بودنــد. محمــد اســماعیلي گفــت: نــه اینطــوري کــه مـردم احتـرام قائـل هسـتن، جنـازه آدم هـم شـرمنده مـردم میشـه. مــن از خــدا ميخواهــم موقــع شــهادت مفقــود بشــم، تــا شــرمنده مــردم نشــوم. محمــد اســماعیلي در عملیــات والفجــر مقدماتــي درســال 1361 بــه آرزویـش رسـید، او مفقود الجسـد شـد و از جنـازه اش هـم هیـچ خبري بــه خانــواده اش نرســید و در مردادمــاه 1362 بــه صــورت نمادیــن در روســتای شــم آباد تشــییع شــد .
نقل خاطره: غلامحسن قربانی
نجات از دست ماموران شاهنشاه
محمد قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در تهران کار میکرد و گاهی در تظاهرات- ها شرکت مینمود. یکبار به همراه شهید غلامحسین حامدنیا در راهپیمای ی شرکت کردند. ماموران انها را دنبال کردند. انها به داخل کوچهای رفتند. نمی دانستند چگونه از شر ماموران راحت شوند. یکی از اهالی درب خان اش را باز
کرد و انها را در خانه مخفی کرد. وقتی که ماموران انها را گم کردند و از کوچه رفتند، آنها هم فرار کردند.
نقل خاطره: حاجیه لیلا شم آبادی- مادر شهید
آرزوی مفقود شدن
در تشییع جنازه شهید سیدمحمد شم ابادی بودیم که جمعیت زیادی امده بودند. محمد شم ابادی (اسماعیلی) هم بود و به من گفت: اینطور که مردم برای شهید احترام قائل میشوند، جنازه ادم هم شرمنده مردم میشود. من از خدا میخواهم موقع شهادت مفقود شوم تا شرمنده مردم نشوم. ایشان در عملیات والفجر مقدماتی به شهادت رسید ولی جنازه ای از او بازنگشت.
نقل خاطره: غلامحسن قربانی- دوست شهید
شجاعت
در اهواز که میخواستیم به جبهه برویم، فرماندهان فهمیدند که دو نفر از بیسیمچیها، جزء منافقین هستند. انها را که بردند، بدون بیسیمچی ماندیم. چون باید کسی میبود که سواد داشته باشد. از طرفی هر کسی جرات این کار را نداشتند چون مسئولیت خطیری بود. به محمد گ فتم: تو چرا قبول نمیکنی؟ گ فت: مسئولیت حساسی است. اگر در مکالمات اشتباه بکنیم، جان بچه ها به خطر می افتد. گفتم: اگر از عمد و سهل انگاری نباشد، مدیون نیستی! بالاخره من رو کردم به پسرم گ فتم: تو باید قبول کنی! او که قبول کرد، یکی از رفیقانش نیز بیسیم دیگر را برداشت.
نقل خاطره: حاج غلامحسین شم آبادی- پدر شهید
خواب شهید
بعد از شهادتش به منطقه رفتیم تا حداقل جنازهاش را پیدا کنیم اما پیدا نشد. به خوابم امد. در خواب متوجه شهادتش نبودم که به او گ فتم: بابا تو کجا بودی؟ ما امدیم دنبالت اما نبودی؟ در خواب گریهام گرفت و بیدار شدم.
نقل خاطره: حاج غلامحسین شم آبادی – پدر شهید
همانگونه که خواست
حدود سال 1361 بود که در سایت 5نزد شهید محمد شم ابادی (اسماعیلی) رفتم و راجع به موضوع شهید و شهادت با هم صحبت میکردیم. این سخن شهید هیچگاه از ذهن من بیرون نمیرود که گفت: «خوب است وقتی انسان شهید میشود، تشییع جنازهای معمولی داشته باشد». ایشان همانگونه که می خواستند، جنازهشان هم پیدا نشد.
نقل خاطره: حاج حسن هدایت پناه – همرزم شهید
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.