شهید محمد رجایی مقدم
- نام پدر: علی اصغر
- تاریخ تولد: 1341
- سن: 20 سال
- نام عملیات: فتح المبین
- تاریخ شهادت: 1360/1/7
- محل شهادت: شوش
- تاریخ تشییع: فروردین ماه 1361
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
ایام عید نوروز سال 1341 بود و مردم روستای شم آباد، با شادمانی به عید دیدنی یکدیگر میرفتند. اما در خانه ی عمو علی اصغر شم آبادی، رفت و آمد بیشتری بود؛ چون روز دوم عید، دومین فرزند حاج علی اصغر به دنیا آمده بود و مردم برای تبریک به خانه ایشان رفت و آمد میکردند. عمو علی اصغر او را محمد نامید. محمد تا چهارم ابتدائی تحصیل کرد و بعد از آن به کار و تلاش و کمک به پدرش پرداخت. محمد تحت تربیت اسلامی والدین و روحانیون شم آبادی جوانی شده بود مقید به آداب اسلامی و سرشار از امید و نشاط. محمد 14ساله شده بود و می خواست برای اینکه کمک خرج پدرش باشد و حرفه ای را فرا بگیرد، به تهران برود. در تهران به کاشی کاری مشغول شد و روز به روز به تخصصش افزوده می شد. با قناعت و سادگی زندگی میکرد تا بتواند بیشتر به پدرش کمک کند. محمد در تهران فقط کار نمیکرد. او بزرگ شده ی مکتب اسلام بود و نمیتوانست در مقابل ظلم رژیم پهلوی ساکت بایستد. در محافل مذهبی و سیاسیِ روحانیون مبارز و انقلابی حضور پیدا میکرد و با امام خمینی(ره) و آرمانهای ایشان بیشتر آشنا میشد. او سعی میکرد در راهپیمایی علیه رژیم پهلوی شرکت کند. یک بار در یکی از تظاهرات ها، مأمورین به سمت مردم حمله کردند. مردم هرکدام به سویی فرار کردند. محمد هم پا به فرار گذاشت، اما در بین راه پایش به آهنی گیر کرد و افتاد. مأمورین منتظر چنین لحظهای بودند تا یک نفر انقلابی را به تلافی شرکتکنندگان دیگر بزنند. تا میتوانستند محمد را کتک زدند و رهایش کردند. تمام بدنش کبود شده بود، اما خدا را شکر که دستگیرش نکردند.
سال 1359محمد جوانی پخته و باتجربه شده بود و میتوانست اداره زندگی یک خانواده را به عهده بگیرد. او ازدواج کرد اما فرصت به عروسیاش نکشید که جنگ تحمیلی شروع شد و مسیر زندگی محمد تغییر کرد. او برای گذراندن دوره خدمت سربازی اقدام کرد. 18فروردین سال 1360برای گذراندن دوره آموزش نظامی به پادگان 04بیرجند رفت و بعد از حدود 3ماه دوره آموزشی، در قالب گردان 134لشکر 77ثامن الائمه(ع) به جبهه اعزام شدند. هر چه بیشتر محمد در جبهه می ماند، بر صفا، بصیرت و معنویتش افزوده میشد. او میخواست روحیات جبهه را به پشت جبهه هم منتقل کند؛ هربار که به مرخصی میرفت، خانوادهاش را از مسائل عقیدتی گرفته تا مسائل سیاسی روز همچون جریانات انقلابی و ضدانقلاب، آگاه میکرد. محمد رجائی خیلی با قرآن مأنوس بود. در جبهه زیاد میشد که او را در حال تلاوت قرآن جیبیاش ببینند. مقید به تلاوت سوره الرحمان و … بود. همیشه اولین نفر به نمازخانه قرارگاه میآمد و آنجا را مرتب میکرد. سجادهها را پهن میکرد و منتظر نماز میشد. اگرچه او خودش به دلیل مشکلات مختلف در روستا و خانواده نتوانسته بود تحصیل کند اما همیشه به بچههای کوچکتر توصیه به ادامه تحصیل میکرد و حتی موانع تحصیل را برای آنها برطرف میساخت. در دوران سربازی با یکی از سربازان سبزواری به نام محمد صادقی آشنا شد. روحیات مشترکشان موجب شده بود تا بیشتر با هم اُخت بشوند. صادقی هم مثل محمد پسری آرام بود. آنها در جمعهایی که یاد خدا در آن نبود، شرکت نمیکردند. عملیات ثامنالائمه(ع) که یکی از بزرگترین عملیاتهای موفق دفاع مقدس بود، از جمله عملیاتهایی بود که محمد و دوستش در آن شرکت کرده بود. همچنین جبهههای رقابیه، آبادان، ماهشهر، فیاضیه و شوش، شاهد رشادتهای این سرباز سرافراز ارتش بود. محمد از روحانیت اصیل و انقلابی بسیار تبعیت میکرد. بعد از انقلاب هر وقت از تهران میآمد عکسهایی از علما و یا دیگر انقلابیون به روستا میآورد. یکبار که از تهران برگشت، دید یکی از اقوام، عکس یکی از افراد منحرف را به دیوار نصب کرده است. محمد آن را کند و پاره کرد. گفتند: چرا پاره کردید؟ گفت: علما نظر مثبتی نسبت به این فرد ندارند، لذا نباید عکسش به دیوار باشد. در اولین انتخابات ریاستجمهوری که بنیصدر نامزد شده بود، او در روستای شمآباد بود و چون از تهران آمده بود، نظرات روحانیون انقلابی حوزه علمیه قم را میدانست، لذا تأکید میکرد که به بنیصدر رأی ندهید زیرا روحانیون انقلابی او را تأیید نکردهاند. حتی وقتی از جبهه به مرخصی آمده بود میگفت: اگر بنیصدر برای سرکشی به جبهه بیاید او را خواهم کشت، ولو اینکه مرا اعدام کنند. یکسال از اعزام محمد به جبهه گذشته بود و عملیاتی در فروردین سال 1361در پیش بود. لشکر ثامنالائمه(ع) ارتش هم در این عملیات نقشآفرینی میکرد. ماه فروردین برای محمد پرخاطره است. تحولات زندگیاش در این ماه صورت میگرفت. ایام عید نوروز بود و مردم سفرههای هفتسینشان را پهن کرده بودند و مشغول دید و بازدید عیدانه خود بودند که خبر آغاز عملیات فتحالمبین در 2فروردین منتشر شد. روز اول عملیات، محمد صادقی به شدت مجروح شد. تیر به نزدیکی قلب او خورده بود. امدادگران او را از صحنه نبرد خارج کردند. سپهری خبر مجروحیت شدید صادقی را به محمد داد. با شنیدن خبر مجروحیت وخیم دوستش، شدیداً متاثر شد. او بیتاب و بیقرار، از فرط خستگی نبرد بیامانِ شب و روز گذشته، چند ساعتی خوابید تا خود را برای ادامه عملیات آماده کند. در همان چند ساعت، خواب عجیبی دید. خواب دید که وارد اتاقی شد. چهار خانم محجبه نشسته بودند. احساس کرد یکی از آنها حضرت زینب(س) است. ایشان سوال کردند: چرا ناراحتی؟ محمد جواب داد: دوست بسیار عزیزم امروز به شهادت رسید. ایشان فرمودند: او به شهادت نمیرسد. ولی شما چند روز دیگر به ما ملحق میشوید. روز چهارم یا پنجم عملیات بود. نیروهای ارتش در حال پیشروی به سمت سایتهای 4و 5در منطقه شوش بودند. محمد هم دوشادوش رزمندگان دیگر پیشروی میکرد. اما امروز رزم او تماشاییتر بود. زیرا امروز میخواست به دیدار معشوقش برسد.
علی محمد سپهری و محمد رجائی کنار هم به سمت تیربار عراقی که صد متر جلوتر بود تیراندازی میکردند. چه تماشایی بود رزم محمد رجائی و تیربار عراقی! محمد گفت: نباید به دشمن امان بدهیم. باید پیشروی کنیم. سپهری گفت: گلولهها اجازه حرکت نمیدهند. محمد گفت: چارهای نداریم، من حرکت میکنم شما پشت سرم بیا. محمد رجائی سر و جانش را به خدا سپرد و به سمت جلو حرکت کرد. حدود 5متر از سپهری فاصله گرفت. ناگهان روی دو زانوی خود بر زمین افتاد. سپهری به سمتش دوید. چشم چپ محمد با اصابت گلوله تیربار تخلیه شده بود. سپهری، محمد رجائی را به محل امنی کشید. سپهری سر دوست و همرزمش را روی زانویش گذاشت. محمد هنوز جان داشت و در این لحظات آخر هم، نگران وضعیت عملیات و ادامه مأموریتش بود. حدود یک ساعت بعد آمبولانس رسید. محمد را همراه دیگر مجروحان داخل آمبولانس گذاشتند و به عقبه رساندند. محمد را ابتدا به اهواز و سپس به یکی از بیمارستانهای مشهد منتقل و سرش را تحت عمل جراحی قرار دادند. ولی نتیجهای حاصل نشد و بالاخره در 7فروردین سال 1361 در بیمارستان به فوز عظیم شهادت نائل شد. او سر خود را به عنوان سین هشتم به خدا هدیه کرد. خبر شهادت شهید محمد شم آبادی (رجائی) سفره های هفت سین خانه های شم آباد را جمع کرد.
اکنــون کــه لبــاس رزم مي پوشــم و آمــاده دفــاع مي شــوم و قلــب دشـمن را نشـانه مي گیـرم، هدفـم فقـط دفـاع از اسـلام و اداي تکلیـف اسـت.
پـروردگارا مـن جـز جانـم ثـروت دیگـري نـدارم. ایـن ثـروت ناقابـل را در راهـت قبـول فرمـا.
قسمتی از وصیت نامه شهید
داوطلب میدان مین
سال 1360 بود که در خط پدافندی شوش بودیم. یکبار همه سربازها در یکجا نشسته بودیم که یکی از افسران امد و گفت: برای خنثی کردن مینها در میدان مین به یک نفر نیروی داوطلب نیاز دارم. کار در میدان مین بسیار خطرناک بود. فقط محمد رجائی داوطلب شد ولی ابتدا فرمانده قبول نکرد. بعد از اینکه چندبار خواسته خود را تکرار کرد باز هم کسی داوطلب نشد و ان افسر محمد را با خود برد. انها به میدان مین رفتند و کار خود را با موفقیت انجام دادند.
نقل خاطره : محمد صادقی – همرزم شهید
عصبانیت برای خدا
با محمد در پادگان بودیم. محمد در اتاق افسران بود.همان موقع رادیو خبر انفجار دفتر حزب جمهوری و شهادت شهید بهشتی و یارانش را اعلام کرد. دو تن از افسران ضد انقلاب هم در انجا بودند که از شنیدن این خبر خوشحال شدند. در این حالت شهید محمد رجائی بسیار ناراحت شد. پیش من امد و با عصبانیت گ فت: اگر سلاح به دست من بیاید این دو نفر را میکشم!
دوری از گناهکار
حدود اواخر سال 1359 قبل از اعزام به جبهه با پسرخاله محمد (شهید محمد رجائیمقدم) برای شخصی در نزدیک کرج که دارای ویلا و باغ بزرگی بود کاشیکاری میکردیم. صبحها خودمان میرفتیم و عصرها صاحب کار ما را با ماشین خودش برمی- گرداند.
یک روز غروب در مسیر بازگشت به محل سکونتمان در منطقه مجیدیه تهران، صاحبکار روبروی یک مغازه توقف کرد و از ماشین پیاده شد. به مغازهای رفت. موقعی که بازگشت دیدیم 3شیشه مشروب خریده است. نشست پشت فرمان و حرکت کرد. گ فت: من عادت کردهام مشروب می خورم. ولی شما دور ان نروید که اصلا خوب نیست. به مقصد رسیدیم. پیاده که شدیم، شهید رو به من کرد و گفت: این شخص مشروب خوار است و پولش بی برکت است. اگر صلاح میدانی دیگر برایش کار نکنیم. من هم با با خوشحالی پذیرفتم. صبح روز بعد رفتیم وسایلمان را برداشتیم و برگشتیم. وجود اینکه چندین روز برایش کارکرده بودیم و نیاز مالی به ان دستمزد، از حق خودمان گذشتیم.
نقل خاطره: محمد شم آبادی (غلامحسین) – پسرخاله شهید
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.