شهید قنبر علی شم آبادی
- نام پدر: غلامرضا
- تاریخ تولد: 1348
- سن: 18 سال
- نام عملیات: بیت المقدس 2
- تاریخ شهادت: 1366/11/5
- محل شهادت: ماووت عراق
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
دو روز از آخرین ماه زمستان سال 13481 گذشته بود که عمو غلامرضا و همسرش در خانه ساده خود در روستای شم آباد، صدای گریه های زیبای سومین فرزندشان را شنیدند. آنها نامش را قنبرعلی گذاشتند تا خدمتگزار امام علی(ع) باشد. قنبرعلی همراه والدینش به جلسات قرائت قرآن میرفت و توانست به برکت آن جلسات، قرآن را فرا بگیرد. بعد از آن با شروع به کار مدرسه ابتدایی در روستای شمآباد راهی مدرسه شد. از همان ابتدای جنگ تحمیلی، قنبرعلی بسیار اصرار داشت تا به جبهه برود؛ آنچنان که گویی عراق به قلب قنبرعلی حمله کرده بود. قنبرعلی برای اولین بار در سال ،1360جبهه را تجربه کرد و به مقام رزمندگی و مجاهدت در راه خدا رسید. او بعد از یک مرحله اعزام به مرخصی آمد. عموغلامرضا، قنبرعلی را راضی کرد تا او در روستا بماند و مراقب خانواده باشد و به کارهای کشاورزی و دامداری رسیدگی کند تا خودش به جبهه برود. قنبرعلی در مدت کوتاه رفتنش به جبهه رفته از لحاظ روحی و اخلاقی بسیار متحول شده بود. او برای امرار معاش به کارهای کشاورزی مشغول شد و در فصلهای پاییز و زمستان که کار کشاورزی کمتر بود، برای کار به شهر تهران میرفت. در تهران همراه مرحوم کربلاییمحمد غفوری کاشیکاری میکرد. او سال 1363 ازدواج کرد.
نکته: در شناسنامه سال 1348 ثبت شده است اما ظاهرا شناسنامه شهید دیرتر گرفته شده است و به احتمال زیاد شهید در سال 1343 یا 44 متولد شده باشد.
هنوز یک سال از دوران شیرین ازدواجشان نگذشته بود که با تولد فرزند اولشان، زندگی آنها شیرینتر شد. قنبرعلی از 15دیماه سال 1365به عنوان پاسدار اسلام در لشکر ویژه شهدا خدمت نمود. زمستان سال 1366قرار بود عملیات بیتالمقدس 2در منطقه ماووت عراق اجرا شود. جادههای کوهستانی پوشیده از برف صعبالعبور شده بود. فقط ماشینهای سنگین میتوانستند عبور کنند. پشتیبانی این عملیات کار سختی بود و قرار بود قنبرعلی در قسمت پشتیبانی عملیات باشد. قنبرعلی ناراحت بود از اینکه چرا نمیتواند در خطمقدم باشد. چند روز قبل از عملیات، رزمندگان روستای شمآباد دور هم جمع شده بودند. او دفترچه کوچکشاش را بیرون آورد. رو به بچهها کرد و گفت: من که توفیق حضور در خطمقدم را ندارم، اما شما که نیروی رزمی هستید ممکن است در عملیات شهید بشوید. هرکسی وصیتی دارد بگوید تا بنویسم و انجام بدهم. برادر کوچکش محمدحسن هم بین نیروهای خطشکن بود. قنبرعلی موظف شده بود با تراکتور مهمات و موادغذایی را به نیروها در خطمقدم برساند. شب عملیات شد. چه شب زیبایی بود!. حدود ساعت 8شب بود. قنبرعلی، محمدحسن را در چادر پیدا کرد. دست برادرش را گرفت و از چادر بیرون برد. چکمههای مشکیاش را پوشید. ظلمت شب نمیگذاشت آنها یکدیگر را ببینند. قنبرعلی، محمدحسن را در آغوش گرفت. لباسهای گرم و ضخیمشان اجازه نمیداد این دو برادر بیشتر از این به هم نزدیک شود. اما گرمای وجود قنبرعلی، محمدحسن را گرم کرد و به او روحیه داد. هیچیک دوست نداشت دیگری را رها کند. چون محمدحسن نیروی رزمی و خطشکن بود، احتمال شهادتش بیشتر بود، لذا قنبرعلی خیلی نگران برادرش بود. اگر محمدحسن شهید شود، جواب مادر را چه بدهد. آنها برای بار آخر خداحافظی کردند و برای همیشه از هم جدا شدند. آن شب، عملیات با موفقیت به اجرا درآمد. تلفات کمی داشتند. نیروها توانستند اهداف از پیش تعیین شده را فتح کنند. محمدحسن با همرزمانش به عقب برگشت و به دنبال برادرش قنبرعلی میگشت تا خبر سلامتی خودش را به قنبرعلی بدهد. میخواست بگوید: برادرجان! خیالت راحت باشد که من سالمم. اما نمیدانست که قنبرعلی خیالش راحتِ راحتِ راحت شده بود. اما خبری از برادرش نیافت. به روستا برگشت. آنجا متوجه شد قنبرعلی 29 دی ماه بر اثر اصابت ترکش به گردنش به شهادت رسید.
وصیت نامه شهید …
حکمت کبوتر
وقتی برای اولین بار از جبهه برگشت از خاطرات جبهه برایمان تعریف کرد. گ فت: یکبار در سنگر نشسته بودم و داشتم قران میخواندم که یک کبوتر به داخل سنگر امد. میخواستم ان را بگیرم. اما به بیرون سنگر پرید. بیرون سنگر رفتم ولی باز هم پرید. چندین قدم از سنگر دور شدم تا ان را بگیرم. تا خواستم او را بگیرم یکدفعه پرواز کرد. همین که پرواز کرد، یکدفعه خمپارهای امد و سنگر منفجر شد.
نقل خاطره: سید حسین موسوی شریف
انگشتر
وقتی میخواستم به جبهه اعزام بشوم، از اطراف حرم امامرضا(ع) یک انگشتر معمولی خریدم. در منطقه همراه قنبرعلی بودم که چشمش به انگشترم افتاد و طالب ان شد.
نزدیک عملیات بود. ما نیروی عملیاتی بودیم و قنبر در قسمت پشتیبانی راننده تراکتور بود برای تردد در کوهستان و انتقال مهمات و … او فکر میکرد چون من نیروی رزمی هستم، احتمال دارد شهید بشوم. نگاهی به انگشترم انداخت و فهمید که من از مشهد خریدهام، از من تقاضا کرد تا انگشتر را به عنوان یادگاری به او بدهم. گفت: ممکن است تو شهید بشوی، دوست دارم این انگشتر را از تو به یادگار بگیرم. من هم انگشتر را به او دادم. عملیات شروع شد و بعد از چند روز برای تجدید قوا به عقب برگشتم. متوجه شدم که قنبرعلی شهید شده است.
نقل خاطره: حسین شمس – دوست و همرزم شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.