85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید فریدون شم آبادی

شهید فریدون شم آبادی

سالها بود که غلامعلی شم آبادی از زادگاهش روستای شم آباد به آشخانه مهاجرت کرده بود. در آنجا با زلیخا همدانی ازدواج کرد. اولین فرزند آنها در سال 1344در روستای محمد آباد از توابع آشخانه، به دنیا آمد. آنها او را فریدون نامیدند. فریدون بعد از تولد، به بیماری سختی مبتلا شد. عموغلامعلی و همسرش به پزشکان مختلف مراجعه کردند. اما فایدهای نداشت تا اینکه نذر کردند اگر حال فرزندشان خوب شود یک حلقه گوشواره به بارگاه امام رضا(ع) بیندازند. او خوب شد و آنها نذر خود را ادا کردند. فریدون بعد از تحصیلات ابتدائی در زادگاهش، به بجنورد رفت و در آنجا دیپلم گرفت. بزرگترین آرزوی فریدون که همیشه بخاطر آن تلاش میکرد این بود که یک مهندس شود و در آینده به میهن و مردم خدمت کند. سال 1366فریدون با دوستش حسین نعمتی در کنکور شرکت کردند و هر دو قبول شدند. اما همان سال تصمیم گرفت به جبهه برود. فریدون از پدرش اجازه خواست تا به جبهه برود. عموغلامعلی گفت: دوست دارم تو درس بخوانی. فریدون گفت: آیا شما راضی میشوید که دشمن به خانه ما هجوم بیاورد و ما در خانه باشیم و کاری نکنیم؟ شما اجازه بدهید من به جبهه بروم در عوض قول میدهم وقتی دشمن را عقب راندیم درسم را نیز با پشتکار بخوانم.
فریدون مجموعا 3بار جبهه اعزام شد. آخرین اعزام فریدون زمستان سال 1366بود. این بار فریدون سراغ دوست قدیمیاش حسین نعمتی رفت. فریدون از حسین خواست که با هم به جبهه بروند. ولی حسین بهانه دانشگاه را آورد و گفت: حالا که در کنکور قبول شدهایم صبر کنیم و بعد از اینکه وضعیت تحصیلمان مشخص شد به جبهه برویم. فریدون قبول نکرد. او به جبهه رفت. زمستان سال 1366عملیات بیتالمقدس 2در ارتفاعات ماووت عراق در حال اجرا بود. 25بهمن در هوای سرد عراق، رزمندگان درحال استراحت بودند. نیمهشب، صدای بمباران همه رزمندگان را غافلگیر کرد. این حمله با حملههای عادی فرق میکرد. نشانههای مواد شیمیایی پدیدار شد. رزمندگان که غافلگیر شده بودند، خودشان را به سمت قله میرساندند تا سالم بمانند. عدهای از بچهها توانستند که خودشان را به قله برسانند. آنها صبح زود، به پایین قله آمدند و فریدون شمآبادی را در دامنه کوه دیدند که بر زمین افتاده درحالی که به خاطر اثرات مواد شیمیایی به شهادت رسیده بود.

وصیت نامه شهید …

احترام به والدین
یک روز فریدون با دیگر دوستانش قرار گذاشته بودند که جهت ماهیگیری به رودخانه بروند و چون فهمید که پدرش کار دارد و باید او نیز به پدر کمک کند با متانت و مهربانی گ فت: پدرجان! من امروز میخواستم با بچهها به ماهیگیری برویم ولی حالا که کار دارید میروم و به بچهها میگویم که من نمی- ایم.
نقل خاطره: غلامعلی شم ابادی – پدر شهید

 

تحمل درد
در دوران تعطیلات، یک روز برای دیدار اشنایان به یکی از روستاهای اطراف رفتیم هنگامی که به مقصد رسیدیم فریدون با همسن و سالانش برای بازی به حیاط منزل رفت. ما در منزل بودیم که ناگهان صدای فریاد فریدون ما را اشفته کرد و وقتی به بیرون رفتیم فریدون را ساکت و بدون حرکت روی زمینی مشاهده کردیم و چون فهمیده بود که ما ترسیدهایم پس برای اینکه ما را بیش از ان ناراحت نکند مدام میگ فت: چیزی نشده. ما وقتی او را بلند کردیم طاقت نیاورد و سر و صدا کرد که ما متوجه شدیم که او از ناحیه پا اسیب دیده است و برای اینکه ما را ناراحت نکند ان را پنهان میکرده است. این نشانهی مهربانی و احترام او بود.
نقل خاطره: زلیخا همدانی – مادر شهید

 

ار روز عاشو
فریدون یک سال، روز عاشورا در هیئت زنجیرزنی روستا در کنار مزار شهدای روستا حالتی خاص و روحانی پیدا کرده بود. بعد از زنجیرزنی در منزل، به او گ فتم: در مزار شهدا حالت خاصی داشتی. او در جواب گ فت: خواهرم! وقتی من در جبهه به شهادت رسیدم پیکرم را در کنار این شهید دفن کنید.
نقل خاطره: محبوبه شم ابادی – خواهر شهید

 

فداکاری
یک روز در منطقه جزیره مجنون با انکه فرمانده دسته گروهان سوم بود موقعی که یک شبانهروز غذا به خط مقدم نرسید ایشان از حق خودش گذشت نموده و با دادن غذای خود به دیگران ایثار کرده بود. در کار جمعی واقع ًا تعاون را مورد عمل قرار میداد و روحیه معنوی شهید قابل ستایش بود.

نقل خاطره: مسلم غلامی- همرزم شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.