85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید غلامحسین حامدنیا

شهید غلامحسین حامدنیا

رجبعلی حامدنیا در روستای شم آباد زندگی میکرد. او از خداوند متعال میخواست که حداقل 5 فرزند به او عطا کند تا نام 5 تن آل عبا(ع) را بر روی آنها بگذارد. سومین فرزند او در سال 1342 به دنیا آمد و او را غلامحسین نامیدند، تا همواره خادم امام حسین(ع) باشد. فرزندان دیگرش نیز به نامهای حسین، علی، محمد، حسن بود. غلامحسین چند سالی را در مقطع ابتدایی تحصیل کرد اما به دلیل فقر خانواده نتوانست ادامه تحصیل بدهد، لذا از آن پس عصای دست پدر در کشاورزی شد. او مدتی از زندگانی خود را به همراه پدر در تهران به کارگری میپرداخت. همان سالها هم اوج درگیری رژیم پهلوی با مردم بود. مبارزه با رژیم را بوسیله شعارنویسی بر روی دیوارها و شرکت در تظاهرات و … در تهران، در دفتر زندگیاش ثبت کرد. مبارزه با طاغوت را در شمآباد هم ادامه داد. وقتی مردم احتمال دادند ژاندارمها به شمآباد حمله کنند، بر روی بامها سنگ آماده کرده بودند تا در صورت حمله ژاندارمها بتوانند با آنها مقابله کنند. در این موقع غلامحسین، با ریختن بنزین در بطریهای شیشهای، کوکتلمولوتف درست کرده بود. وقتی ژاندارمها آمدند کدخدای روستا را به جرم نوشتن شعار بر روی دیوارها ببرند، غلامحسین مأمور شد به بهانه چراندن گوسفند، کوکتلمولوتفها را به لب جاده ببرد تا در صورت نیاز و درگیر شدن، مأموریت خود را انجام دهد. اما خوشبختانه، ژاندارمها نتوانستند کاری بکنند و برگشتند. موتورسازی از تفریحها و تخصصهای غلامحسین بود و به این کار بسیار علاقه مند بود.
با پیروزی انقلاب اسلامی، فعالیتهای غلامحسین متوقف نشد. او از نیروهای اصلی و فعال پایگاه بسیج شمآباد، بود. بعد از مدتی که جنگ آغاز شد، به عنوان بسیجی به جبهه اعزام گردید و بعد از آن در سال 1360به استخدام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. غلامحسین در این سالها ازدواج کرد و زندگی مستقلی را تشکیل داد. چند سالی از ازدواجش میگذشت، اولین فرزندش در سال 1363به دنیا آمده بود. سال 1363بود که غلامحسین به درخواست خودش از سپاه خارج شد و تصمیم گرفت وقت بیشتری برای خانوادهاش بگذارد. او بعد از آن در مهرماه سال 1363دوباره به عنوان داوطلب بسیجی به جبهه اعزام شد. غلامحسین در جبهههای مختلف کردستان و خوزستان حضور پیدا کرد و در عملیاتهای طریق- القدس، نصر، والفجر 8شرکت نمود. او در جبهه به یوسفی معروف بود. قرار بود اوایل سال 1366حدود 11نفر از بچههای شمآباد با گردان ولیالله به جبهه اعزام شوند. غلامحسین حامدنیا هم با برادر خانمش، اسماعیل ثوابی به سبزوار رفت. وقتی به سپاه سبزوار رسیدند، اطلاعیه زده بودند: مرخصی نیروهای گردانهای ستار، جندالله، ولیالله تمدید شده و مابقی گردانها میتوانند به جبهه اعزام شوند. اسماعیل به غلامحسین گفت: مرخصی که تمدید شده است، تو هم از ناحیه پا مصدوم شدهای، چند روز صبر کن تا پایت بهتر بشود، با هم به جبهه میرویم. اما غلامحسین مردد بود و میگفت: من خداحافظی کردهام، میخواهم بروم. بنابراین تصمیم گرفتند که استخاره بگیرند. به خانه چند نفر از علمای شهر سبزوار زنگ زدند اما هیچکدام نبودند. بالاخره توانستند با حاجآقای شهرستانی تماس بگیرند. ایشان پشت تلفن فرمودند: «این کاری که شما الآن اقدام کردید اگر انجام دادید، هر آنچه خدا برای شما تقدیر کرده به آن خواهید رسید و الا دیگر برای شما میسر نخواهد شد». غلامحسین آماده اعزام به جبهه شد. این آخرین باری بود که میخواست به جبهه برود، در آن زمان دو فرزند داشت، و منتظر سومین فرزندش بود. او میدانست که دیگر برنمیگردد. برای آخرین بار با همسر و فرزندانش وداع کرد، در حالی که فرزند سوم خود را اصلا ندید، از آنها جدا شد و به جبهه رفت.
این بار عملیات در غرب کشور بود. عملیات کربلای ،10قرار بود در 25فروردین سال ،1366در شهر ماووت عراق اجرا شود. آنجا وعدهگاه غلامحسین حامدنیا بود. 11اردیبهشت، ستون نیروهای گردان ولیالله، به سمت ارتفاعات مشرف به ماووت عراق، در حال حرکت بود که بخاطر آتش شدید دشمن و استراحت نیروها دستور توقف رسید. همه سنگر گرفتند. خمپارهای به نزدیکی نیروها اصابت کرد و تعدادی از رزمندگان شهید و مجروح شدند. غلامحسین حامدنیا هم جزو مجروحین بود و نمیتوانست بلند شود و به راه خود ادامه بدهد، فریاد «یا حسین» غلامحسین حامدنیا بلند شد. مجروحین را با آمبولانس به عقب میبردند. ندای «یا حسین» او همچنان ادامه داشت تا اینکه در آمبولانس به دیدار اربابش اباعبدالله الحسین(ع) شتافت.

وصیت نامه شهید …

دقیقــا همــان روز اعــزام از مــن خواســت تــا تلفنــی از حــاج آقــاي شهرسـتاني (رحمت ا…علیـه) امـام جماعـت آن زمـان مسـجد آقـا بیگ اســتخاره بگیــرم. جــواب اســتخاره ایــن بــود کــه اگــر امــروز اقــدام نکنیــد، دیگــر بــه خواســته خــود نميرســید. ســاکش را برداشــت و آمــاده شــد. سـوال کـردم: موضـوع اسـتخاره چـه بـود؟ گفـت: نیت کـرده بـودم که ایـن بـار شـهید ميشـوم یـا نـه. گفتـم: پـس بمـان تـا بـا هـم برویـم. گفـت: نـه دیـر ميشـود. اگرنـروم دیگـر شـهادت نصیبـم نميشـود.
نقل خاطره: اسماعیل ثوابی همرزم شهید

 

نماز شب
بعضی از شبها پاسبخش بودم و برای بیدار کردن نگهبانها به چادرها و سنگرها میرفتم. بارها شاهد بودم که غلامحسین حامدنیا در نیمههای شب مشغول نماز و راز و نیاز با خدا بود.
نقل خاطره: علی اصغر شم ابادی- همرزم شهید

 

خواستگاری برای فرزند شهید
در سال 1387اقای علی بلاشابادی تصمیم گرفت با دختر شهید حامدنیا که در شهر قم زندگی میکردند، ازدواج کند. پدر و مادر ایشان هم از اینکه او دختر شهید بود خوشحال بودند.
خانواده بلاشابادی برای خواستگاری، از سبزوار به شهر قم رفتند مراسم خواستگاری انجام شد. مراسم عقدی برگزار شد و سفره عقد چیده شد. به درخواست عروس، عکس پدر شهیدش هم در سفره عقد گذاشته شد. همه میهمانان در کنار سفره جمع شدند. پدر داماد، وقتی چشمش به عکس شهید افتاد، گ فت: این عکس کیست؟ گفتند پدر عروس است. گفت: شما که گفتید شهید حامدنیا است! این که شهید غلامحسین یوسفی است که در جبهه همرزم ما بود! بزرگان گ فتند: قبلا به یوسفی مشهور بود. پدر داماد گفت: شهید چند دختر داره؟
گفتند: دو دختر دارد و عروس شما دختر اولی است. پدر داماد گ فت: من این دختر را در سال 1363در کردستان از خود شهید خواستگاری کردهام! حضار سوال کردند چطور؟ گفت: من و غلامحسین از سپاه سبزوار اعزام شدیم به کردستان و در لشکر ویژه شهدا بودیم. یک روز با هم به مرخصی توشهری رفتیم. به سبزوار زنگ زدیم. وقتی غلامحسین تماسش تمام شد، خیلی خوشحال شد. پرسیدم: چه شده که خیلی خوشحالی؟ گ فت: پدر شدهام. گ فتم: پسر یا دختر؟ گ فت: دختر است. گ فتم: من هم یک علیاقا دارم. دخترت را به علی من میدهی تا عروس من بشود؟ شهید گفت: بله که میدهم. حال و هوای مراسم شهدای ی شد و همه منقلب شدند.
نقل خاطره: بتول حامدنیا – دختر شهید حامدنیا

 

توسل به شهید
خبردا شدم که بنده خدای ی با توسل به شهید حامدنیا مشکلش حل شده است. از دختر شهید (خانم بتول حامدنیا) شماره همراه ایشان را گرفتم. تماس گرفتم و خواستم ماجرا را برایم تعریف کند. گ فت من خانم کریمی از یکی از روستاهای شهر همدان هستم. مدت ها بود مشکلی داشتم خیلی دک تر رفتم و نذر و نیاز کردم ولی خوب نشدم. در یکی از گروه ها پروفایل یک نفر را دیدم. عکس تابوت شهیدی بود، و کودکی خودش را روی تابوت شهید انداخته! پیام دادم شما دختر شهید هستید؟ جواب داد بله! گ فتم: لطفا برای منم دعا کن و از پدر شهیدت بخواهی مشکلم حل شود؟ به من گفت: چرا خودت نمی خواهی گ فتم من غریبه ام. گ فت: شهدا غریبه ها را هم جواب میدهند. نزدیک عاشورا بود 72زیارت عاشورا نذر پدر شهیدش کردم و خواندم. حدود 40یا 45روز بعد احساس کردم دیگر بیمار نیستم. به دک ترم مراجعه کردم. ازمایش گرفتم. گ فت هیچ مشکلی نداری! با خودم فکر کردم چه شد که چند سال است گرفتار این درد هستم و حالا خوب شدم!! به این نتیجه رسیدم که از شهید شما حاجتم را گرفتم.
نقل خاطره: سید حسین موسوی شریف

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.