85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید غلامحسن شم آبادی

شهید غلامحسن شم آبادی

سال 1317 شمسی در روستای شم آباد، کربلایی زینب شم آبادی آخرین فرزندش را به دنیا آورد. پدرش محمد، نامش را غلامحسن گذاشت. او میخواست فرزندش غلامی برای امام حسن مجتبی(ع) باشد.
غلامحسن در کودکی پدرش را از دست داد و درد یتیمی را تجربه کرد. کربلاییزینب فقط چهار پسر داشت و دختری نداشت تا در کارهای خانه به او کمک کند. غلامحسن هم کارهای بیرون از خانه را انجام میداد و هم در خانه، جای دختر را برای مادر پر میکرد. حتی بعد از ازدواج همیشه به مادرش سر میزد و کارهای او را انجام می داد. هنوز مدارس کلاسی در روستای شمآباد تأسیس نشده بود. غلامحسین قرآنخوانی را در مکتبخانه روستا فرا گرفت و در روستا به کشاورزی و دامداری مشغول شد. او در حدود سال 1349با دختری از روستای شمآبادی به نام خدیجه صداقتنیا ازدواج نمود. ثمره آن ازدواج 6فرزند دختر و پسر بود. فرزندانش شیرینی زندگی آنها بودند. او نیز با بازیکردن با بچهها بر این شیرینی میافزود. آنقدر با بچهها گرم بازی میشد که گذران روزگار و سختیهای آن را احساس نمیکرد. خودش را همسن بچهها میکرد، حتی بچهها را پشتش سوار میکرد. غلامحسن خودش فرزند زیادی داشت و خرج خانهاش زیاد بود، اما سعی میکرد بدون اینکه کسی متوجه بشود برای نیازمندان آذوقه ببرد و کمی از نیازهای آنان را تأمین نماید. جنگ تحمیلی آغاز شد. این جنگ، غلامحسن را به غرب و جنوب غرب کشور کشاند. غلامحسن به عنوان بسیجی به جبهه رفت. با رشادت و شجاعتی که نشان داده بود فرماندهان پیشنهاد استخدام در سپاه را به او داده بودند اما او قبول نکرده بود.
سال 1364برادر همسرش، حسن صداقتنیا به شهادت رسید. غلامحسن کنار پیکر شهید گریه میکرد و میگفت: «حسن جان! خوشا به حالت که لیاقت شهید شدن را پیدا کردی».!. او آنجا برات شهادتش را گرفت. یک شب خواب دید از سمت قبله سه تا نور به سمت او آمدند. یکی از آن سه نور به غلامحسن خورد و یک نور به برادرش خورد. مدتی بعد برادرش اسیر شد. غلامحسن خیلی از مسأله ناراحت شد. غلامحسن تا زمستان سال 1365حدود 8بار به جبهه اعزام شد. برای آخرین بار هم میخواست به جبهه برود. اما همسرش باردار بود و نمیخواست بدون رضایت او به جبهه برود. به خدیجه گفت: من به خاطر وضعیت شما به جبهه نمیروم. اما جواب حضرت زهرا(س) را باید خودت بدهی. خدیجه گفت: تا الآن برادرم حسن بود و در نبود شما کمکم میکرد اما بعد از شهادتش تنها شدهام، ولی باز هم اگر میخواهی به جبهه بروی برو!. 17دیماه سال 1365با دوستان شمآبادیاش به جبهه اعزام شد. در طول مسیر، غلامحسن مشغول خواندن قرآن بود. به اهواز که رسیدند، مسئولین گفتند: باید یک ماه تا آغاز عملیات در اهواز بمانید. غلامحسن گفت: من از کنار همسر و فرزندانم این همه راه به اینجا نیامدهام که در پادگان استراحت کنم. یا من را به منطقه اعزام کنید یا به روستا برمیگردم. مسئولین او را به منطقه اعزام کردند. در یکی از شبهای سرد زمستان شمآباد، خالهخدیجه برادر شهیدش حسن صداقتنیا را در خواب دید. او یک پرچم زیبای ایران در دستش داشت. خواهر به او گفت: چه پرچم قشنگی! برای همسرت آوردهای؟ حسن گفت: غلامحسن هم برای شما یک پرچم گرفته است و میآورد. شب بعد دوباره برادرش را در خواب دید که میخواهد به جبهه برود. به او گفت: غلامحسن هم میخواست با شما به جبهه بیاید اما به شما نرسید. حسن گفت: او به ما رسیده است. همان شب محمد 4ساله، یکدفعه از خواب بیدار شد و روی تشکش نشست. رو به مادر کرد و گفت: مامان! بابام دیگر نمیآید؟. مادر با زبان شیرین کودکی گفت: بابات حتما بر میگرده! محمد حرف خود را چند بار تکرار کرد. مادری که با پنج فرزند کوچک در خانه تنها بود و یک فرزندش را در شکم حمل میکرد، در حالی که از خوابهای خودش نگران شده بود، دیگر نمیدانست با بیخوابی محمد چه کند. او را در آغوش گرفت و آرام گریه کرد تا اینکه محمد خیلی آرام در آغوش مادرش به خواب رفت. آنها از جبهه بیاطلاع بودند و خبر نداشتند که آن شب، شب یتیمی آنها بود. غلامحسن شمآبادی 12بهمن ماه در منطقه شلمچه بر اثر اصابت خمپاره به طور کامل سوخت و به شهادت رسید.

مـن همچـون سـایر همرزمـان خـود، مـرگ بـا عـزت را بـه زندگـي ذلت بــار ترجیــح مي دهــم و بــه برادرانــم کــه چــون شــیر بــه صــوف دشــمن یــورش مي برنــد ، و بــا قطــره قطــره خــون پاکشــان نهــال انقـلاب را آبیـاري ميکننـد لبیـک گفتـه و بـه سـوی کربـلاي ایـران مي شــتابم.
قسمتی از وصیت نامه شهید

انصراف از مرخصی
یکبار در منطقه کردستان بود. موقع ترخیص نیروهای بسیجی فرا رسیده بود ولی هنوز نیروهای جدید نرسیده بودند. بیشتر نیروهای بسیجی هم با توجه به خستگی بسیار، اصرار داشتند زودتر برگردند. شهید غلامحسن با یکی دیگر از نیروها چند دقیقه با بسیجیها صحبت کردند و انها راضی شدند تا رسیدن نیروهای جدید بمانند.
نقل خاطره: حاج براتعلی شم ابادی- برادر شهید

 

ولایت الامر
تازه انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده بود. برای امنیت روستا و مردم، شبها در روستای شماباد نگهبانی میدادیم. من و غلامحسن به عنوان سرپست بودیم. یک شب سر پست با هم نشسته بودیم و شروع کردیم به صحبت کردن. تازه مباحث ولایت فقیه رواج پیدا کرده بود. او از ولایت فقیه با عنوان ولایتالامر تعبیر میکرد. به او گ فتم: درباره این ولایتالامر که میگوی ی، بیشتر توضیح بده. او گ فت: ولایتالامر که امامخمینی است و نائب امام زمان (عج) می باشد، اگر گ فت بنشین، باید بنشینی! و اگر گ فت بایست، باید بایستی! و اگر گفت بمیر، باید بمیری! با خنده به او گ فتم: اینکه گ فتی به فرمان او بنشینیم و قیام کنیم، قبول! اما اینکه گ فتی خودمان را بکشیم یعنی چه؟ یعنی با سلاح خودمان را بکشیم؟ اینکه خودکشی است! او گ فت: یعنی وقتی ولی امر گ فت بمیر باید از این که او چنین دستوری داده، تب کنی و بمیری!
نقل خاطره: اسماعیل ثوابی- دوست شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.