85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید علی شم آبادی

شهید علی شم آبادی

علی شم آبادی در 20 شهریور سال 1344 در روستای شم آباد به دنیا آمد. مادرش ربابه خانم و پدرش غلامحسین نام داشت. پدر و مادر مقید بودند نام فرزندانشان نام های مبارک اهل بیت(ع) باشد بنابراین فرزند اول فاطمه، و فرزند دوم محمد، فرزند سوم علی و فرزند چهارم سکینه بود. علی آقا از همان کودکی به اسلام و آموزههایش عشق میورزید. اهل نماز جماعت و قرآن بود، با وجود اینکه نماز و روزه به او واجب نشده بود، انگار عشقی او را به سوی خدا میکشاند و تمام فرایض و واجبات دینی را تمام و کمال و با حساب و کتاب انجام میداد. علیآقا همیشه خواهرانش را به حجاب دعوت میکرد. او با دیدن حجاب خواهرانش لبخند به لبانش مینشست و با دیدن بیحجابیهای زنان، قلبش تندتند میزد و دستانش به لرزه میافتاد. علی درک والایی از تأثیر گناه در زندگیاش داشت. کلاس پنجم بود و 11سال سن بیشتر نداشت، معلمشان خانم بود و حجاب نداشت. با او برخورد جدی کرد. وقتی دید فایدهای ندارد، دیگر به مدرسه نرفت. حساسیت زیادی به حقالناس داشت و در همه کارها به خانواده و همسایهها کمک میکرد که مبادا دِینی برگردن داشته باشد. پس از رهاکردن درس، با پدرش دامداری و کشاورزی میکرد. در کارها جدی و تلاشگر بود. گاهی میشد که از مزرعه دیر برمیگشت و در برابر دلسوزی مادرش میگفت: اشکالی ندارد، خسته نمیشوم! گاهی اوقات که علی گوسفندها را به علفزارها میبرد. اگر گوسفندانش به زمینهای کشاورزی دیگران آسیبی میرساندند، وقتی به خانه برمیگشت میگفت: باید بروم یا رضایت بگیرم یا جبران خسارت کنم.
علی اهل ترویج دین اسلام و فرهنگ ناب اسلامی بود. او آنچه از مطالب دینی را که در محافل مذهبی میآموخت، در خانه برای خواهرانش بازگو میکرد و به آنها یاد میداد. آن روزها خواهر کوچکتر علی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. او برای آموزش قرآن به مکتبخانه خالهربابه میرفت. هر روز صبح در سرچشمه وضو میگرفت و به خانه برمیگشت و آماده رفتن به مکتب میشد. علی خیلی خواهرش را دوست داشت. علی سوار دوچرخهاش میشد و سکینه را سوار ترک دوچرخه میکرد. او با سن کم و بدن ضعیفی که داشت، به زحمت رکاب میزد. از کوچههای خاکی شمآباد عبور میکرد تا به خانه خالهربابه برسد. او خوشحال بود از اینکه خواهرش را برای جلسه قرآن میبرد. آنها آنقدر در این مسیر خوشحال بودند که انگار بر قالیچه سلیمان سوار شده و از روی گلستان عبور میکنند. او اهل کار و تلاش بود. از کار خسته میشد اما غبار خستگی زیاد بر چهرهاش نمایان نبود؛ او دلی پولادین و اراده آهنین داشت. خون غیرت در رگهای علی میجوشید و دوست نداشت هرگز پشت امام خمینی(ره) خالی بماند لذا قبل از انقلاب چون سنی نداشت نمیتوانست برای راهپیماییها و تظاهرات به شهرها برود، به پدرش میگفت: من کارهای کشاورزی را انجام میدهم تا شما به تظاهرات بروید. در دوران نوجوانی، مدتی برای کار به سبزوار رفت. او با دوستش، حسین عبادی در قنادی نجم سبزوار کار میکرد. روزها در قنادی کار میکرد و شبها در منزل برادرش محمد میخوابید.
آن سالها، سالهای تلخ جنگ بود. دیگر کار قنادی برایش دشوار شده بود و کام تلخش، با شیرینی هم شیرین نمیشد. علی در دل غوغا داشت و در سر فکر جبهه رفتن را میپروراند. مادر و پدرش گاهی بهانه میآوردند که برادرت محمد در جبهه است و صبر کن تا او خدمت سربازیاش تمام شود، گاهی هم بهانه کارهای کشاورزی را میآوردند. تا اینکه روزی از شمآباد راهی سبزوار شد و به خانه عمهاش رفت و به پسرعمهاش گفت: نام مرا برای جبهه بنویس! پسرعمهاش گفت: تو سنت خیلی کم است و باید پدرت برای ثبت نام تو اقدام کند.
پدرش به سبزوار رفت و اسم علیآقا را برای اعزام به جبهه نوشت. وقتی به همسرش ربابهخانم گفت: «فرزندت را برای جبهه ثبتنام کردهام» مادر خدا را شکر کرد و خوشحال شد که فرزندی دارد که برای ملتش از خونش میگذرد.
مردم به والدین علی میگفتند: فرزندتان را به جبهه نفرستید! او سنش خیلی کم است! اما چه کسی میدانست که اگر چه سن علی کم بود اما افکارش از هزاران مرد، مردانهتر بود که جانش را بر دستان کوچکش نهاد و از لذتهایش گذشت. او از 3اسفند سال 1360به دوره آموزش نظامی رفت. بعد از چند هفته از آموزش نظامی برگشت و نامه اعزام به جبهه را گرفته بود. مادر به فرزندش علی گفت: «مادرجان! هنوز هم دوست داری به جبهه بروی؟». علی رو به مادرش کرد و گفت: «هنوز که کاری انجام ندادهام! تا اینجا که برای کشور و اسلام کاری نکردهام. غذایی که در آموزشگاه خوردهام، مهماتی که برای آموزش استفاده کردهام را باید جبران کنم». دلش میخواست همه چیزش را از دست بدهد، اما اسلام پایدار بماند برای همین، موقع رفتن به جبهه از پدر و برادرش خواست تا آنها هم در جبهههای جنگ حضور پیدا کنند. اما پدرش گفت: «پسرم! مادر و خواهرت را به چه کسی بسپارم؟» علی هم در جواب گفت: «پدرجان! مگر ما آنها را روزی میدهیم؟ خدا خودش روزی میدهد».
3فروردین سال 1361برای اولین بار، به عنوان بسیجی به تیپ 18جوادالائمه(ع) ملحق شد و به جبهه رفت.
علی یک ماه در جبهه بود تا اینکه عملیات بیتالمقدس آغاز شد. عملیاتی که نتیجهاش آزادسازی شهر خرمشهر بود. اما علی برای آزاد شدن از قید و بند دنیا و جان خود، دیگر نمی- توانست صبر کند و در اولین روز عملیات یعنی در 10 اردیبهشت سال ،1361 ترکش خمپارهای به سر و گلویش اصابت کرد و این ترکش، درب بهشت را برایش گشود.

وصیت نامه شهید …

درمنطقـه بودیـم. علـي همیشـه بعـد از نمـاز دسـت هایش را به سـوي آســمان بلنــد ميکــرد و بــا التمــاس ميگفــت: خدایــا شــهادت در راهـت را نصیبـم کـن. خداونـد هـم دعایـش را مسـتجاب کـرد و او بـه شـهادت رسـید.
نقل خاطره : محمد شم آبادی (شمس) – همرزم شهید

 

ورود به بهشت
بعد از شهادت علی، شبی در خواب دیدم که او کنار درب بهشت است. کسی به او گ فت: وارد بهشت بشو. اما علی گ فت: تا وقتی پدرم وارد بهشت نشود، من وارد نمی شوم. من وارد بهشت شدم و بعد او هم وارد شد.
نقل خاطره: غلامحسین شم آبادی- پدر شهید

 

همه باید به جبهه برویم
وقتی جنگ شد به من گفت: هم من باید به جبهه بروم، هم شما. برادرم هم که بزرگتر است باید خودش را برای سربازی معرفی کند تا به جبهه برود. به او گفتیم: پس مادر و خواهرانت را به چه کسی بسپاریم؟ گفت: مگر ما انها را رزق و روزی میدهیم؟ خدا خودش روزی میدهد. بعد ادامه داد: اگر کسی دست به چادر خواهرانم بزند، ما بیکار مینشینیم؟ حالا هم در خوزستان خواهرانمان را اواره کردهاند و باید برویم.
نقل خاطره: غلامحسین شم آبادی- پدر شهید

 

آرزوی شهادت
در منطقه بودیم که علی شم ابادی همیشه بعد از نمازها دستهایش را رو به اسمان بلند میکرد و با التماس میگ فت: خدایا! شهادت را نصیبم کن.

نقل خاطره: محمد شم آبادی (شمس)

 

داوطلب
پیش از عملیات ازادسازی خرمشهر بود. چند روزی بود ما با تجهیزات کامل پشت خط اول منتظر دستور فرماندهان بودیم تا وارد عمل بشویم. یکبار فرمانده گردان امد و چند نیروی داوطلب خواست تا به خط مقدم بروند. علی با اینکه سن کمی داشت، اولین نفر داوطلب شد. او با چند نفر به خط مقدم اعزام شدند.
نقل خاطره: علی اصغر شم آبادی – همرزم شهید

فیلم های مربوط به شهید …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.