85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید علی شم آبادی

شهید علی شم آبادی

3 اردیبهشت سال 1335 صدای گریه های اولین فرزند حاج علی اصغر شم آبادی در روستای شم آباد به گوش رسید. او که دلداده اهل بیت (ع) به عشق مولایش علی بن ابیطالب (ع) او را علی نامید. علی به 5 سال تحصیل ابتدائی در روستای شم آباد اکتفا نمود و بعد از آن برای کمک به پدرش شروع به کار و فعالیت نمود. مدتی هم برای کار به شهر تهران رفت و در کارگاههای ساختمانی کار می کرد. علی در 18سالگی با یکی از دختران مومن روستایشان به نام ثریا شمآبادی ازدواج کرد. ثمره ازدواج آنها، 5فرزند بود که همیشه آنها را مورد لطف و محبت خود قرار میداد. فاطمه در سال ،56احمد در سال ،58محمود در سال ،60زهرا در سال 61و معصومه در سال 64به دنیا آمدند. بازی بچهها برایش یک شادی بزرگ بود. همیشه دوست داشت بچهها بیشتر بازی کنند تا شادی او هم زیادتر شود. حتی اگر گاهی مشغول کاری بودند، به آنها میگفت: کار بس است و بروید بازی کنید. خودش هم سعی میکرد خودش هم در ساعات بیکاری با بچهها بازی کند. حالا باید علی بیش از پیش به کار و تلاش مشغول میشد تا زندگی خوبی را برای همسرش فراهم کند. او در منزلش یک کارگاه قالیبافی راه انداخت. آرام آرام کارگاه قالیبافیاش رونق پیدا کرد و چند نفر از خواهران دیگر روستا هم در این کارگاه مشغول به کار شدند. بعضی وقت ها بچه ها کارشان را به طور کامل انجام نمی دادند، اما علی دستمزد آنها را کامل می داد. برخی اعتراض می کردند، اما علی می گفت: اشکال ندارد! آنها به این پول نیاز دارند! زندگی علی هم رونق گرفت. او کار کشاورزی را هم آغاز کرد. مواقعی که علی برای کار به تهران میرفت، ثریا قالیبافی را ادامه میداد و دار قالی همیشه برپا بود.
دوران زندگی علی و خانوادهاش مصادف شده بود با پیروزی انقلاب اسلامی و فعالیتهای انقلابی. علی دوشادوش دیگر مردم ایران با نهادهای مختلف انقلابی از قبیل جهادسازندگی و بسیج، یار و مددکار محرومین بود. هنوز چند سالی از زندگی مشترک با همسرش نمیگذشت که به فکر ساخت خانه افتاد. خانهای را با گل و آجر ساخت و درون آن را با محبت و معنویت پر کرد. هنوز خانه کامل نشده بود که در آن ساکن شدند. همان سال عراق به ایران حمله کرد و جنگ گستردهای را آغاز نمود. علی خبر حمله عراق به ایران را شنید. او تصمیم گرفت به جبهه برود. خانهاش را رها کرد و عازم جبهه شد. اولین اعزامش در آبان سال ،59به تپه های اللهاکبر بود. همچنین حضور در عملیات بزرگ بیتالمقدس را هم در پرونده خود ثبت کرده بود. تعطیلات نوروز سال 1365تمام شده بود. تا آن موقع علی چند بار به جبهه اعزام شده بود. خانواده به نبودنش عادت کرده بودند. اما چند وقتی می شد که علی به جبهه نرفته بود. علی دلش هوای جبهه کرده بود و دنبال بهانهای میگشت تا خانوادهاش را راضی کند و بتواند به جبهه اعزام بشود. یک روز همسرش به او گفت: چرا این بار به جبهه نمیروی؟ گفت: هر وقت آنها نیرو خواستند میروم. روز بعد به سبزوار رفت و برای اعزام به جبهه ثبتنام کرد و به شمآباد برگشت و به همسرش گفت: فردا به جبهه میروم. همسرش ناراحت شد. علی هم ناراحت شد اما با صحبت- هایش او را آرام کرد. پسرش محمود در حالی که پای پدر را در آغوش گرفته بود و گریه میکرد، به پدر گفت: بابا به جبهه نرو! اگر بروی شهید میشوی و اگر شهید بشوی ما چه کنیم؟ پدر با لحنی آرام گفت: پسرم! اگر من شهید بشوم، تو هم مثل فرزندان شهید عبدالحسین شمآبادی!… اگر من نباشم خدا که هست … پسر با اشکهایی که بر گونه داشت گفت: برو … آن شب، غم عجیبی در خانه نیمهساز علی حاکم شده بود، زیرا آخرین شب حضور پدر در خانه بود. خانهای نیمهساز اما پر از محبت که حالا آنرا غم فرا گرفته بود.
این بار به استان ایلام اعزام شد. بیشتر از یک ماه از اعزامش گذشت، روز آخر حضورش در پادگان بود. با دیگر رزمندگان شم آبادی آماده برگشتن به سبزوار شده بودند که ناگهان خبر حمله عراق به شهر مهران را شنیدند. نیروی دیگری هم در منطقه نبود. با اینکه برای برگشت و مرخصی، تسویه حساب کرده بودند اما سریع آماده اعزام به منطقه مهران شدند. علی امدادگر بود و در حین مداوای مجروحین ناگهان تیربار (یا آرپی جی) را خالی دیده و بطرف آن رفت تا با آن شلیک کند. ترکشهای خمپارهای به سر او اصابت کرد و او همانجا به شهادت رسید. روز 31اردیبهشت سال 1365تا ابد در خاطرات شهر مهران ماندگار شد. جنازهاش را بعد از چند روز به عقب بازگرداندند. علی رفت و خانه پر مهر و محبتش همچنان نیمهساز ماند. همسرش ماند و چند فرزند خردسال و یک خانه نیمه ساز پر از خاطره..

الهـی توفیـق شـهادت را کـه آرزوی دیرینـه مـن اسـت، نصیبـم کـن.

امیـدوارم در ایـن راه کـه بي شـک راه سـعادت و خوشـبختی واقعـی اسـت، سـعادت جـاودان را بیابـم.
قسمتی از وصیت نامه شهید

موقع رفتن برادرم، پسرش (محمود) کوچک بود. گفت: پدرجان نرو، اگر بروي شهید ميشوي ما چه کنیم. بـرادرم در جوابـش گفـت: پسـرم، اگـر مـن شـهید شـدم، بچههـاي دیگـر شـهدا هرکارکـردن، شـما هـم آن کار را انجـام دهیـد، چـه فرقـي داریـم. آنهـا مثـل مـا هسـتند. پسـرش محمـود گفـت: پـس بـرو پـدر، او رفـت و در همـان اعـزام شـهید شـد .
نقل خاطره: خواهر شهید

 

کودک صبور
یک روز علی را به مزرعه کشاورزی بردم. علی کودک بود و چشمش به مزرعه نخود افتاد و گ فت: یک بوته از این نخودها بده. گ فتم: این نخودها مال ما نیست، خودمان نخود داریم و از مزرعه خودمان بهت میدهم. از ان به بعد هر وقت چیزی میل داشت، صبر می کرد تا از اموال خودمان به او بدهیم. میگفت: خودمان داریم.
نقل خاطره: حاج علی اصغر شم آبادی- پدر شهید علی شم آبادی

 

حقوق جبهه
یکبار که شهید در شماباد نبود، از طرف سپاه امدند و مقداری پول به من دادند. من که نمیدانستم برای چه این پول را میدهند؛ قبول نکردم. اما گ فتند: حقتان است و بگیرید!. ام من قبول نکردم.
دفعه بعد هم که به جبهه رفته بود، پول دادند اما قبول نکرد. یکبار در شماباد بود که او را به سپاه سبزوار خواستند و گفتند: باید این پول را از ما تحویل بگیری! اما علی قبول نمی کرد. تا اینکه ان مسئول گفت: پول را بگیر و بعد برای جبهه هدیه کن.
نقل خاطره: ثریا شم آبادی – همسر شهید علی شم ابادی

 

کمک به دیگران
همیشه دوست داشت به دیگران کمک کند. مثلا اول زندگی مشترکمان بود که یک پسر 10یا 12ساله که کسی را نداشت اورد. در کارگاه قالیبافی به او کار داد. چند ماهی پیش خودمان زندگی کرد و رفت.
یکبار دیگر هم چند نفر که در راه مانده بودند را به خانه اورد تا شب در خانه ما ما استراحت کنند. اگرچه چیز زیادی نداشتیم تا از انها پذیرای ی کنیم ا خوشحال بود از اینکه توانسته به دیگران کمک کند.
نقل خاطره: ثریا شم آبادی – همسر شهید علی شم ابادی

 

خبر خوشحال کننده
در جبهه نیرو لازم بود. برادرم در خانه خودشان اماده رفتن بود. پدرم به من گفت: برو به علی بگو این بار او بماند و به کارهای کشاورزی رسیدگی کند تا من به جبهه بروم!. پیش برادرم رفتم و مطلب را گ فتم. علی ناراحت شد و بر زمین نشست و زانوی غم در اغوش گرفت. وقتی به خانه برگشتم، پدرم پرسید: چه شد؟ گ فتم: علی غمگین شد و نشست. مادرم گ فت: اگر فکر ما را می کنی، برای ما مشکلی نیست. هردویتان به جبهه بروید. به خانه برادرم رفتم تا به او خبر بدهم که میتواند به جبهه برود. هنوز غمگین و محزون بر زمین نشسته بود. گ فتم: مادر گ فته اشکالی ندارد. هر دویتان میتوانید به جبهه بروید. علی خیلی خوشحال شد و اماده رفتن شد.
نقل خاطره: سکینه شم آبادی – خواهر شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.