شهید علی شم آبادی
- نام پدر: براتعلی
- تاریخ تولد:
- سن:
- نام عملیات:
- تاریخ شهادت: 1363/12/22
- محل شهادت: جزیره مجنون
- تاریخ تشییع: 1376/7/20
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
علــی بعــد از ایــن کــه خبــر شــهادت و جاویدالاثــر شــدن شــهید اســماعیلی از هــم ولایتی هــایش را شــنید، شــب و روز دعــا می کــرد کـه خدایـا مـن هـم می خواهـم مثـل شـهید اسـماعیلی جاویدالاثـر شــوم و پیکــرم برنگــردد. بالاخـره خـدا دعایـش را مسـتجاب کـرد و خبـر شـهادتش بـدون پیکر بـرای خانـوادهاش آمد. پــس از گذشــت 12ســال، پــلاک تنهــا یــادگاری او بــود، کــه بــراي تســلای دل مــادر داغــدارش آوردنــد.
10 اسفند سال 1342 بود که در خانه حاج براتعلی شم آبادی در روستای شم آباد، یکی دیگر از یاران گهواره ای امام خمینی(ره) به دنیا آمد. عمو حاج براتعلی نامش را علی گذاشت. علی در مکتبخانه مشغول آموزش قرآن شد و در چند ماه توانست قرآن را به راحتی تلاوت نماید. او تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش گذراند. وقتی بزرگتر شد، علی از پدرش خواست تراکتور بخرد تا بتواند با آن کشاورزی کند. پدر که از کار کردن علی راضی بود، یک تراکتور خرید و علی مشغول کشاورزی شد. همه دوستان و آشنایان، حتی آن پیرزنی که برایش هندوانه و یا چیزهای دیگر میبرد، از اخلاق خوب و دل پاکش بهرهمند میشدند. دوران پرتلاطم نوجوانی و جوانی علی مصادف بود با دوران پرتلاطم پیروزی انقلاب اسلامی. علی هم در کنار دیگر مردم در تظاهرات و راهپیماییهای علیه رژیم پهلوی در شهر سبزوار شرکت میکرد. انقلاب اسلامی به پیروزی رسید اما جوشش انقلابی علی همچنان ادامه داشت، و آن را با کار و فعالیت در پایگاه بسیج به جریان انداخت تا اینکه جنگ تحمیلی آغاز شد و علی تصمیم گرفت به جبهه برود. علی برای آموزش نظامی به مشهد رفته بود و قرار بود از همانجا به جبهه اعزام بشود. حاج براتعلی به شهر مشهد رفت تا با علی خداحافظی کند. در پادگان، علی را در کنار سیدحسین شم آبادی 1دید. آنها غمگین و گریان در کناری نشسته بودند. پرسید: «چرا گریه میکنید؟»
گفتند: «ما را به جبهه نمیبرند و میگویند: سن شما کم است و باید رضایت نامه پدر داشته باشید». عموحاجبراتعلی خندید و گفت: خودم درستش میکنم. او پیش مسئول پادگان رفت و مشتاقانه گفت: من پدر علی شمآبادی هستم و آمدهام رضایت بدهم. مسئول اعزام کمی تعجب کرد و به ایشان جواب داد: این بچه ها الآن میگفتند پدرمان در شمآباد است. حالا شما اینجا چیکار میکنید؟ پدر خندهای کرد و گفت: برای خداحافظی با فرزندم آمدهام. این هم شناسنامه من. مسئول اعزام فکر میکرد پدر متوجه نیست که این رزمندگان به جبهه میروند. با جدیت رو به پدر علی کرد و دوباره گفت: میدانید اینها کجا میروند؟ روبروی تفنگ و مسلسل می روند … حاج براتعلی با جدیت بیشتر و دل قرص گفت: بله! … می دانم. بالاخره با اعزام آنها موافقت کردند و علی برای اولین بار به جبهه اعزام شد. بعد از چند مرحله اعزام، این بار حاج براتعلی خودش به جبهه رفته بود و علی در روستا ماند. شهید محمد فرومندی فرمانده سپاه سبزوار بود. او برای علی پیغام فرستاد که پیش او بیاید. مادر علی نگران بود که شاید از علی خطایی سر زده یا اتفاقی برای پدرش افتاده. اما علی به او اطمینان داد و یک روز از شمآباد به سپاه سبزوار رفت. شهید فرومندی که شجاعت و لیاقت علی را در جبهه دیده بود به علی پیشنهاد همکاری در سپاه را داد. اما علی گفت: باید بروم و از مادرم اجازه بگیرم. به روستا برگشت و ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. مادر در اینباره نمیتوانست تصمیم بگیرد گفت: بگذار پدرت از جبهه برگردد بعد تصمیم بگیر. دوباره به سپاه سبزوار آمد و گفت: باید پدرم از جبهه برگردد. از آنجایی که شهید فرومندی علی را میخواست، قبول کرد و پیشنهاد داد تا برگشتن پدرش از جبهه، یک روز در سپاه کار کند و چند روز در روستا همراه مادر باشد. علی 17ساله که شد تصمیم گرفت ازدواج کند و بعدا با یکی از دختران شم آبادی ازدواج نمود.
علی که روزی از پدر تقاضای تراکتور کرده بود، حالا به پدر میگوید: اگر میخواهی تراکتور را بفروش! پدر تعجب کرد! زمانی خودِ علی تقاضای خرید تراکتور کرد و حالا دیگر تراکتور را نمیخواهد! حاج براتعلی دلیلش را پرسید.
علی گفت: جنگ باشد و من کار کشاورزی کنم!. او برای آموزش نظامی به همراه شهید حسین شم آبادی و حسین شم آبادی (حاج عبدالله) 1به شهر رفت و بعد از مدتی از آنجا به جبهه اعزام شد. سال 1362بود که علی بعد از چند نوبت اعزام به عنوان بسیجی با عضویت رسمی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، لباس سبز سپاه را بر تن کرد. بیشتر مدت زندگیاش را در جبهه بود. وقتی هم که به مرخصی میآمد، بیشتر در سپاه و دیگر نهادهای انقلابی فعالیت میکرد. سال 1363سال سرنوشتسازی برای علی و همسرش بود. زیرا از طرفی قرار بود فرزندش به دنیا بیاید و از طرفی رزمندگان اسلام برای اجرای عملیات بزرگ بدر آماده میشدند و برای علی سخت بود که جبهه را بخاطر خانوادهاش ترک و خانوادهاش را بخاطر جبهه تنها بگذارد. ماههای آخری بود که قرار بود فرزندشان متولد شود. اما علی نمیتوانست برای تولد فرزندش در سبزوار بماند. نزدیک عملیات بود و باید در جبهه میبود. یک روز رزمندگان در مقر لشکر 5نصر در موقعیت سایت ،4نشسته بودند. یکی از بچههای تعاون آمد و صدا زد: علی شمآبادی نامه دارد. علی رفت و نامه را گرفت و مطالعه کرد. لبخند زیبایی بر لبانش نشست. به درخواست همسرش، روز بعد به سبزوار رفت. حدود 15روز از تولد فرزندش گذشته بود. با مشورت همسرش فاطمه خانم، نام دو تن از ائمه معصومین(ع) یعنی محمدمهدی را برای پسر تازه متولد شده انتخاب کرد. چند روز در کنار فرزند و همسرش بود تا اینکه مرخصیاش تمام شد و باید به جبهه برمیگشت. تولد فرزندش نیز نتوانست او را در سبزوار ماندگار کند. وصیتنامهاش را برای محمدمهدی نوشت و به جبهه برگشت.
-1ایشان از جانبازان سرافراز دفاع مقدس هستند.
حالا که فرزنددار شده بود، دلکندن از خانواده برای او سختتر شده بود. در اعزام آخر به یکی از همرزمانش که 7تا فرزند داشت، گفت بود: حالا میفهمم که شما چه دلی دارید که از بچههایتان میبرید و به جبهه میآیید. دلکندن علی از همسر و فرزند سخت بود، اما دلکندن فاطمه از علی، خیلی سختتر بود. آن زندگی ساده و بیآلایش علی و فاطمه که از زندگی امام علی و فاطمه زهرا(ع) الگو گرفته بودند، هیچگاه از یاد فاطمه نمیرفت. آن روزهایی که با علی با موتور در خیابانهای شهر سبزوار میگشتند. آن رانندگی خطرناک علی، برای فاطمه فراموش نشدنی است. او خوب میدانست علی لایق شهادت است و شاید این دفعه یا دفعه بعد بالاخره علی شهید میشود. این مطلب را علی بارها برایش گفته بود. فاطمه خیلی قوی بود. جبهه رفتن همسرش را میتوانست تحمل کند و با این قضیه کنار آمده بود. علی هم این را خوب میدانست اما یک روز با لبخند همیشگی، در حالی که قدردان فاطمه بود، رو به او کرد و گفت: چرا شما مثل بعضی خانمها با رفتن من به جبهه مخالفت نمیکنید؟ فاطمه با شوخی گفت: من حاضرم به جبهه بروی و در راه اسلام شهید بشوی ولی با این موتورسواری تصادف نکنی.
علی دلش قرص شد و گفت: احسنت! علی همیشه میگفت: من دوست دارم شهادت نصیب من شود، ولی اسیر نشوم و به دست دشمن نیفتم؛ چون ممکن است در آن موقع ایمان خود را از دست بدهم. عملیات بدر در اسفند سال 1363در منطقه طلائیه، جزایر مجنون اجرا میشد. چند روز از آغاز عملیات بدر گذشته بود و بچهها در جزیره مجنون، مجنونوار میجنگیدند. علی هم در همین منطقه بود، درست در خطمقدم درگیری ایران و عراق. عراق سعی داشت جزایر مجنون را پس بگیرد اما غافل از اینکه مجنونهایِ لیلی خمین، همچون علی شم آبادی از آن محافظت می- کردند. 22اسفند محمدمهدی کوچولو در گهواره آرمیده بود، و خبر نداشت که در جزیره مجنون چه خبر است. نیروها مجبور شدند از مواضعشان عقبنشینی کنند. علی رو کرد به کسانی که میخواستند عقب نشینی کنند و گفت: چرا خط را رها کردید؟ برگردید و مقاومت کنید. کمی آنها را دلداری و روحیه داد. بچهها به خط برگشتند. علی نیز به همراه دوستش محمد حقشناس به مصاف دشمن رفت. بعد از مدتی درگیری، محمد مجروح شد و از علی جدا گردید و دیگر کسی نفهمید علی در کدام قطعه از جزیره مجنون آسمانی شد؟ حالا جزیره مجنون رنگین شده بود به خون مجنون خمینی. علی در جزیره مجنون ذوب در معشوقش خمینی کبیر شد. دیگر کسی حتی از شهادت علی هم خبر نداشت. سالها گذشت. جنگ تمام شد. همه رزمندگان به شهرها و روستاهای خود، نزد همسر و فرزندانشان برگشتند. اما هنوز خانواده علی امید داشتند که شاید او اسیر شده و بازخواهد گشت. آزادگان هم به ایران بازگشتند، اما خبری از علی نیامد. سالها گذشت و محمدمهدی 13ساله شده بود که خبری به روستای شمآباد رسید. علی شم آبادی بعد از 13سال در سال 1376 به زادگاهش بازگشت تا فرزندش او را ببیند. اما دیگر نه آغوشی داشت تا محمدمهدی 13سالهاش در آغوشش آرام گیرد و نه دستی که محمدمهدی نوازش پدر را تجربه کند، بلکه مقداری استخوان بود و یک پلاک. محمدمهدی باید همچنان صورت نورانی پدر را در قاب تصویر ببیند و پدرش را از گفته و شنیده ها بشناسد.
وصیت نامه شهید …
بعـد از تشـییع جنـازه شـهید حجتـي و نیــز تشــییع روح مطهــر شــهید اســماعیلي، ميخواســت بــه جبهــه بــرود. او را بــا موتــور بــه ایســتگاه راهآهــن بــردم. در ایســتگاه گفــت: مــن از خــدا ميخواهــم کــه اگــر شــهید شــدم مثـل شـهید اسـماعیلي مفقـود شـوم. او رفــت و در همــان اعــزام کــه مصــادف بــا عملیــات بــدر بــود، در اســفندماه 1363 مفقــود شــد.
نقل خاطره: غلامحسن قربانی بستگان شهید
در جبهــه نشســته بودیــم. نامهرسـان اعـلام کـرد بـرادر علـي شــمآبادي نامــه داري، نامــه را گرفـت، شـروع کـرد بـه خوانـدن، گفتـم: علـي آقـا چـه شـد، خیلـي خوشـحال شـدي، گفـت: خـدا بـه مــن یــک پســر داده. گفتـم: اسـمش را چـه ميگـذاري، گفـت: اسـم امـام زمـان (عـج) را، مهـدي . مرخصــي گرفــت، 1۵روز بعــد بــه جبهــه برگشــت. در ســال 63 مفقـود شـد. زمانـي که پلاکـش را آوردنـد. آقـا مهـدي 12سـاله بود.
نقل خاطره: سیدحسین دیواندری همرزم شهید
یاد جبهه
علی برای مرخصی به روستا امده بود. فرصت را غنیمت شمردم و با هم رفتیم تا از تاکستان، انگور جمع کنیم. چند خوشه انگور چیدم و به او دادم تا با هم بخوریم. اما دیدم او نمیخورد و گذاشت داخل سبد. گفتم شاید تمیز یا خوشمزه نیست که نمیخوری؟ گفت: به یاد بچههای جبهه افتادم که الان معلوم نیست در جبهه چگونه به سر میبرند و من اینجا انگور بخورم!
عکس امام
قبل از انقلاب در مورد امام و اعلامیههای امام زیاد شنیده بودم اما تا به حال خودم ندیده بودم. تا اینکه، یک روز دیدم در جیب کت علی که از جالباسیسربازان گهواره
128
اویزان بود، عکس امام است. پرسیدم این عکس را از کجا اوردی؟ نمیترسی؟ ایشان گفتند: مگر مرتکب جرمی شدم که بترسم! من ده روز است که این عکس را به دوستانم نشان میدهم.
نقل خاطره: حاج براتعلی شم آبادی – پدر شهید
زندان بان
مدتی علی زندانبان زندان سیاسی سبزوار بود. ان زمان اقای غفاری دادستان بودند. یک روز پیش اقای غفاری رفت و گفت: من دیگر نمی خواهم در زندان باشم. اقای غفاری علت را جویا شد. علی گفت: یکی از اشنایان در زندان است. شش ماه است که متوجه من نشده است اما حالا متوجه شده است. اگر بمانم ممکن است از من تقاضای خلاف قانون داشته باشد. لذا امده ام تسویه حساب کند. اما اقای غفاری استعفای او را قبول نکرد و او را از زندان به پیش خود اورد.
یک روز اقای غفاری با علی به شماباد امده بود. به من گفت: امده ام که علی را شلاق بزنم. گفتم: چه شده است؟ خندید و گفت: این علی اقا باز هوس جبهه کرده.
نقل خاطره: حاج براتعلی شم آبادی – پدر شهید
پول نان خشک
در مدتی که علی زندانبان زندان سبزوار بود نان خشک های زندان را جمع می کرد و می فروخت. زمانی که می خواست از زندان برود مبالغ جمع شده را که حدود 40تومان بود به مسئول دادگستری داد. او تعجب کرد و گفت: تا به حالا کسی از نان خشک به ما پول نداده بود. شما اولین نفری هستید که به این چیزها اهمیت دادهاید.
نقل خاطره: حاج براتعلی شم آبادی – پدر شهید
انار
در یکی از نامههایش نوشته بود: در دوران کودکی با دوستانم برای گردش به را گلنادر رفته بودیم و من از یک درخت انار، اناری چیدم و خوردم. صاحبش پیدا کن و رضایت بگیر. من نیز بر اساس ادرسی که داده بود صاحبش را پیدا کردم. صاحبش رمضانعلی نجار بود. از او طلب رضایت کردم. صاحبش گفت:سربازان گهواره
129
من راضی هستم. حتی اگر درخت را می َکند راضی بودم، چه برسد که میوهاش را بخورد!
نقل خاطره: حاج براتعلی شم آبادی – پدر شهید
قصاص شلاق
در مدتی که همسرم در زندان مشغول خدمت بود، یک روز با حالت دگرگون به خانه امد. علت را جویا شدم. او گفت: امروز دادستان، حکم شلاق فردی را به من داد. بنا به اطاعت از دادستان، حکم را که مبنی بر 75ضربه شلاق بود خواندم، اماده ماموریت شدم از محکوم معذرت خواستم و گفتم من ها شتبا مامورم و معذور و شروع کردم به اجرای حکم. در اواخر اجرای حکم ا یک ضربه اضافی به مجرم زدم. مجرم که بلند شد، من شلاق را به دست او دادم و دراز کشیدم تا قصاص کند. ولی مجرم بلندم کرد و صورتم را بوسید. حالا خوشحالم که توانستم در همین دنیا دینم را پس دهم.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – همسر شهید
چرا بیشتر نخریدی؟
ما 6عدد بشقاب داشتیم که 3تای ان شکست. علی رفته بود و فقط سه عدد گرفته بود! گ فتم چرا بیشتر نخریدی؟ گ فت: بیشتر از این نیاز نداریم و اسراف است.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – همسر شهید
پرستاری از حیوانات
وقتی که از جبهه میامد، میگ فت: مادر جان! اسبها و حیواناتی هستند که در جبهه زخمی شدهاند و خیلی دلم میسوزد. زخمهایشان را باند پیچی میکنم تا خونریزی نکند و حشرات موذی روی زخم ها ننشینند.
نقل خاطره: سکینه شم آبادی – مادر شهید
زیارت کربلا
بعد از شهادتش خواب دیدم دو نفر از فامیلمان از کربلا برگشتهاند. انها به خانه ما امدند و به من گفتند: علی در کربلاست و سفارش کرد پدر و مادرم به کربلا بیایند تا من بیایم.
یکبار هم خواب دیدم که در کربلا هستم و یک دیوار بود. علی و دوستش در پشت دیوار بودند. جلوی دیوار امدم تا با علی ملاقات کنم اما از بس به سر و سینه زدم از خواب بیدار شدم.
نقل خاطره: سکینه شم آبادی – مادر شهید
دوست دارم مفقود شوم
بعد از تشییع جنازه شهید عباسعلی حجتینیا و تشییع نمادین شهید محمد اسماعیلی که چیزی از او بازنگشته بود میخواست به جبهه برود. او را با موتور از روستای شماباد به ایستگاه بیهق بردم. در ایستگاه به من گفت: من از خدا میخواهم که اگر شهید شدم مثل شهید محمد اسماعیلی مفقود شوم. او اعزام به جبهه شد و در عملیات بدر اسفندماه سال 1363شهید گشت و در سال 76پیکر مطهرش پیدا شد و در روستای شماباد تشییع و خاکسپاری گردید.
نقل خاطره: غلامحسن قربانی – دوست شهید
عکس شهید
سال 1393 میخواستیم به حج واجب مشرف شویم. دوست داشتم عکس همسر شهیدم هم در این سفر همراه من باشد. موقع جمع کردن وسایل، عکسش را از جلو اینه برداشتم و لای قرانم گذشتم. با خودم گ فتم که شاید انجا مامورین عکس شهید را ببیند و اعضای کاروان را اذیت کنند. دوباره سرجایش گذاشتم. چند بار برداشتم ولی منصرف شدم. تا اینکه برداشتم و به خدا توکل کردم. موقع بازرسی در فرودگاه عربستان، کیف و لوازم همه را زیر و رو کردند. حتی یک سنجاق قفلی را هم بررسی میکردند. اما به من که رسید اصلا کیفم را نگاه نکردند. من فهمیدم خود شهید کمک کرد.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – همسر شهید
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.