شهید علی اکبر شم آبادی
- نام پدر: محمد رضا
- تاریخ تولد: 1323
- سن: 40 سال
- نام عملیات: میمک
- تاریخ شهادت: 1363/7/28
- محل شهادت: میمک
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
فرزند سوم خانه عمو محمدرضا شم آبادی در روز 17 اردیبهشت سال 1323 در روستای شم آباد به دنیا آمد. عمو محمدرضا نامش را علی اکبر گذاشت. علی اکبر دوره ابتدائی را در روستای شم آباد به اتمام رساند. ولی به دلیل فقر خانواده، نتوانست ادامه تحصیل بدهد. علی اکبر جوان رشیدی شد. در روستا درآمدی نداشت و مجبور بود برای کار به شهرهای دیگر برود. اقوامش در شهر کردکوی استان گلستان زندگی میکردند. از طریق آنها توانسته بود مدتی را در کارخانه چوب بُری آن شهر مشغول به کار شود. مدتی که علی اکبر در شهر کردکوی بود، با خانواده ای متدین آشنا شد که دختری مؤمن و با حیا به نام گلبانو داشتند. علی اکبر اگرچه 19 سال بیشتر نداشت، اما کوهی از تجربه و اراده داشت و میتوانست به راحتی تشکیل خانواده بدهد و با مشکلات زندگی روبرو شود. اینگونه بود که تصمیم گرفت با او ازدواج کند. علیاکبر به شمآباد آمد و خانوادهاش را از تصمیم بزرگش آگاه کرد. از آنها مشورت خواست. بالاخره بعد از جلب رضایت والدین، علیاکبر و خانوادهاش برای خواستگاری به شهر کردکوی رفتند و با رضایت هر دو خانواده این ازدواج صورت گرفت. سال 1351اولین فرزندشان به دنیا آمد و زندگی علیاکبر و گلبانو را شیرینتر کرد.
سال های 56 و 57 اوج مبارزات مردم ایران علیه رژیم پهلوی بود. علیاکبر سعی کرد از این مبارزه عقب نماند. او در آن سالها، برای شرکت در تظاهرات بر علیه شاه، به شهر گرگان میرفت و بر علیه رژیم سلطنتی شاه، شعار میداد. بعد از انقلاب و آباد شدن و رونق گرفتن کسب و کار در روستای شمآباد، به زادگاهش برگشت و شروع به کار کرد. علیاکبر، با دوستش علیاصغر شم آبادی ،1یک دستگاه تراکتور خریدند و با آن مشغول به کار شدند. او در زمانی که در کردکوی بود، در تعمیر ماشین و تراکتور هم تخصص پیدا کرده بود. در شمآباد هم در کنار کارهای کشاورزی، به تعمیر خودرو هم مشغول بود. او سعی میکرد هم خرج زندگی خودش را تهیه کند و هم در مخارج زندگی پدرش، به او کمک کند. هنوز چند سال از آغاز جنگ تحمیلی نگذشته بود که علیاکبر قصد رفتن به جبهه کرد. او که دیگر پدر و مادرش را از دست داده بود، فقط باید رضایت قلبی همسرش را جلب میکرد. علیاکبر و گلبانو حالا 4فرزند داشتند. علیاکبر میخواست به جبهه برود. همسرش هم در روستای شمآباد غریب بود و نمیخواست او را با 4فرزند تنها بگذارد. اما این مشکلات نتوانست مانع بشود. نگهداری 4فرزند خردسال برای گلبانو، در یک روستای دور افتاده، بدون وجود برادر و کسی که بتواند او را یاری کند، کار مشکلی بود. اما گلبانو رضایت داد و با تمام وجود در مقابل مشکلات صبر و ایستادگی کرد تا او هم از فیض عظیم جهاد بهرهمند شود. علیاکبر در فصول مختلف سال به جبهه میرفت، اما بیشتر مشکلات برای خانوادهاش در زمستان اتفاق میافتاد. وقتی برف همه جای روستا را سفید میکرد، شمآباد حتی یک مرد نداشت تا برف سنگین را از پشت بام خانه ها بیاندازد! همه مردان و جوانان در جبهه بودند و همسران و مادران چشم انتظار، نمیدانستند نگران مردانشان باشند یا نگران سقف خانه شان.
اما از آنجایی که مجاهدین در جبههها برای خدا جهاد میکردند، خداوند متعال هم به فکر آنها بود. فرشتههایی همچون معلمین دلسوز که در شمآباد تدریس میکردند، به کمک خانوادههای رزمندگان میآمدند. آنها به کمک دانشآموزان بامهای این خانهها را برفاندازی میکردند. خانه علیاکبر شم آبادی هم از چشم این فرشتههای الهی پنهان نمیماند و بارها شده بود که آقای عوضوردی یکی از همین معلمین دلسوز به خانواده علیاکبر سرکشی میکرد و حتی کارهایی مثل برفاندازی آنها را انجام میداد. علیاکبر در جبهه، راننده آمبولانس بود و مجروحین را به بیمارستانها منتقل میکرد. یکبار علیاکبر از ناحیه پا مجروح شد. او حدود یک ماه در مشهد بستری بود. اما از پای ننشست و دوباره به میدان جهاد رفت. هر بار که از جبهه میآمد مدتی میماند تا کمی بیشتر به همسرش کمک کند و به بچهها رسیدگی کند. این باعث میشد که بچهها یک دل سیر در کنار پدرشان باشند و با او بازی کنند، به همین دلیل موقع رفتن کمتر بهانه میگرفتند. بهانههای بچهها برای بابا تمامی نداشت، آنقدر که حتی یکبار بابا را به سبزوار کشاند تا برای فرزندش دوچرخهای بخرد. علیاکبر ناچار بود برای اینکه بچهها نبودن پدر را کمتر حس کنند، هر کاری برای آنها بکند. مرخصی آخر، کمی فرق میکرد. این بار بچهها امید داشتند پدرشان بیشتر، پیش آنها باشد، در حالی که پدر زودتر از دفعههای قبل آماده اعزام به جبهه شد. بچهها از پدر دل نمیکندند. هرباری که میخواست به جبهه برود، سعی میکرد صبح زودتر بیدار شود و موقعی خانه را ترک کند که بچهها در خواب باشند تا چشمان اشکآلود آنها را نبیند. تکتک بچهها را میبوسید و میرفت. چون میدانست دوباره به مرخصی میآید و میتوانند دوباره یکدیگر را ببینند. اما اعزام آخر فرق میکرد. علیاکبر برخلاف اعزامهای قبلی، همه بچهها را از خواب بیدار کرد. حتی فاطمه کوچولوی چند ماهه که شیرینتر از قبل شده بود را با نوازش، از خواب خوش و ناز بیدار کرد. تکتک بچهها را بوسید.
بچهها که هر کدام 8ماه تا 8سال بیشتر سن نداشتند، با بغض به پدر مینگریستند و هرچه میگذشت، بیشتر متوجه تنهایی خود میشدند. فاطمه کوچولو در آغوش برادرش محمد بود. پدر رو به محمد کرد و گفت: پسرم! محمدجان! من امروز می روم. از این به بعد مرد خانه شما هستید. مواظب مادر، برادر و خواهرانت باش». مرد شدن در 8سالگی کار سختی بود، اما برای محمد امکان داشت، چون پدرش هم از کودکی، مردانه زندگی کرد و حالا محمد هم میخواست همچون پدرش باشد. اما یتیم شدن در کودکی برای محمد بسیار سختتر و تحملش سنگینتر است. بچهها با چشمهای اشکآلود به صحبتهای پدرشان گوش میکردند. آنقدر با حسرت به پدرشان نگاه میکردند که گویا متوجه شده بودند که او دیگر باز نمیگردد. آنها دوست داشتند داستان واقعی زندگیشان به همینجا ختم میشد، ولی این بدرقه آخر، هنوز اول راه بود. چقدر سخت است که نویسنده یا خوانندهی این لحظات باشی … اما سختتر از آن، حس کردن این لحظات است که فرزندان علیاکبر آن را با گوش، چشم، جان و دلشان حس کردند. عملیات عاشورا در منطقه میمک شروع شده بود و علیاکبر هم در این عملیات حضور داشت. روز 28مهرماه سال 1363بود و علیاکبر مشغول انتقال مجروحان به بیمارستان صحرایی بود. او کنار آمبولانس ایستاده بود و مشغول راهنمایی امدادگران بود تا زخمیها را داخل آمبولانس جابجا کنند. در همان لحظات، خمپارهای در نزدیکی آمبولانس به زمین نشست و ترکشهای آن به اطراف پرتاب شد و یکی از آن ترکشها به پشت او اصابت کرد. همرزمانش علیاکبر را با همان آمبولانس به بیمارستان بردند. آمبولانسی که همیشه علیاکبر با آن مجروحین را میبرد، حالا رانندهای دیگر با آن، علیاکبر را به بیمارستان میبرد. او را به بیمارستان رساندند. اما بیمارستان هم نمیتوانست مسیر مستقیم او به بهشت را سد نماید و او سوار بر بال ملائک راهی بهشت شد. آن شب گلبانو خانم خواب عجیبی دید. با خودش حدس زد که علیاکبر یا مجروح میشود و یا شهید. صبح به حسینیه روستای شمآباد رفت تا برای رزمندگان مربا درست کنند. آقای مسعودی مقدم، به حسینیه آمد و سراغ گلبانو خانم را گرفت. به بهانه امورات اداری سپاه یک قطعه عکس علیاکبر را خواست. گلبانو به خانه رفت و یکی از عکسهای علیاکبر را برای او آورد. همان شب حاجسیدعباس اسکندری، روحانی روستا به همراه یکی از معلمان روستا به خانه علیاکبر رفتند. آنها میخواستند خبری بدهند که حتی خودشان تحمل شنیدن آن را نداشتند. بعد از احوالپرسی از درس و تکالیف محمد سؤال کردند. گلبانو که خودش را برای هر خبری آماده کرده بود، لبخندی زد و گفت: درسش خوب است. انشالله پدرش که از جبهه برگردد بهتر هم میشود. حاجسیدعباس با دیدن مظلومیت این کودکان نتوانست جلو خود را نگهدارد. ناخودآگاه اشک در چشمانش حلقه زد. گلبانو خانم گفت: حاجآقا! من دیشب خواب عجیبی دیدم، اگر اتفاقی افتاده حقیقتش را بگویید. ایشان گفتند: علی اکبر مجروح شده. شما فردا به همراه فلانی به شهر بروید و با ایشان ملاقات کنید.
اما گلبانو خانم، یتیمی فرزندانش را فهمید. چرا که میدانست قضیه مجروحیت نیست. نمیتوان درک کرد آن شب در خانه شهید چه گذشت و فرزندانش تا صبح چقدر گریه کردند. اگرچه مردم آنها را توصیه به صبر میکردند اما چگونه میتوان درد فراق پدر را تحمل نمود.
وصیت نامه شهید …
خاطرات شهید …
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.