85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید علی اصغر شم آبادی

شهید علی اصغر شم آبادی

علی اصغر نام فرزند بزرگ عمو حاج علی اکبر و حاجیه معصومه شم آبادی بود که در اول بهار سال 1339 در روستای شم آباد به دنیا آمد. نامش علی اصغر بود و همچون علی اصغر امام حسین(ع) تأثیر زیادی در قیام حسینی داشت. او بعد از پایان تحصیلات ابتدائی بخاطر وجود مشکلات سر راهش، ترک تحصیل نمود و مشغول کار کشاورزی و دامداری شد. علیاصغر حرفه سیمانکاری را فرا گرفت. او در شهرهای سبزوار و تهران به این شغل مشغول شد. او توانست در دورانی که در شهر کار میکرد، بصورت شبانه در مدرسه راهنمایی تحصیل نماید. سال 1359که شد تصمیم گرفت با فاطمه دختر داییاش ازدواج کند. آنها در شهر سبزوار ساکن شدند. اولین سال ازدواج آنها مصادف بود با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران. علیاصغر بر حسب وظیفه، داوطلبانه به سربازی رفته و 24ماه به عنوان سرباز وظیفه از طرف نیروی زمینی ارتش در جبهه ها حضور داشت. بعد از پایان دوران خدمت سربازی، علیاصغر به عنوان بسیجی در جبههها حاضر میشد. خانه او در شهر سبزوار بود. در این مدت میزبان برادر کوچکش محمد بود. محمد در این مدت در مقطع راهنمایی تحصیل میکرد و همزمان با برادرش کار میکرد. اخلاق، رفتار و تقوای عملی علیاصغر در جان محمد نهادینه شده بود و آنها را تبدیل به یک مرید و مراد کرده بود. محمد هم همچون برادرش علیاصغر، از گناه، غیبت و … فرار مینمود. نیمههای شب هر دو برادر برای نماز شب بیدار میشدند و هر دو از خداوند طلب شهادت میکردند.
سال 1362 عل یاصغر وارد سپاه پاسداران شد. از آن به بعد بیشتر سال را در جبهه بود. کار هر هفته علیاصغر در شبهای جمعه، گوش دادن به دعای کمیل شهید دستغیب از رادیو بود. اگر به هر دلیل نمیتوانست از رادیو گوش کند، نوار دعای کمیل را داشت و گوش میکرد. در مواقعی که در مجلسی، غیبت فرد غائبی میشد، علیاصغر اگر نمیتوانست جلو غیبت را بگیرد، سریعا آن مجلس را ترک میکرد و این اخلاقش در بین دوستانش معروف شده بود. لذا کسی جرأت نمیکرد در مقابل او غیبت کند. کلمه «چاکرم» از عباراتی بود که همیشه بر زبان علیاصغر جاری بود. او فقط در زبان چاکر رزمندگان نبود بلکه این ادعا را در عمل ثابت کرده بود. همیشه سعی میکرد در هر جایی که میتوانست به آنها خدمت نماید. وقتی همه از آموزش رزمی یا مأموریت سختی برمیگشتند و برای استراحت به چادر میرفتند، علیاصغر استراحت نمیکرد و به دنبال کارهای رزمندگان مثل تدارکات، شستن لباس و … میرفت. همه او را به نام علیاصغر چاکر میشناختند. علیاصغر با سابقه 29ماه حضور در جبهه، 3بار مجروح شده بود و به مقام جانبازی رسیده بود. در حالی که مردم ایران در بهمن سال 1364مشغول جشنهای دهه فجر انقلاب اسلامی بودند، رزمندگان اسلام عملیات بزرگ والفجر 8را آغاز نمودند. عملیات بزرگی که جهانیان را خیره نمود. 9ماه بود که علیاصغر و همسرش منتظر تولد فرزندشان بودند. علی اصغر از اینکه فرزندش به دنیا میآمد و بابا میشد خوشحال بود، اما از اینکه نمیتوانست در موقع تولد فرزند، در کنار همسر باشد ناراحت بود. علیاصغر شم آبادی در گردان نصرالله، لشکر 5نصر، پیکِ گُردان بود و چون نزدیک عملیات بود، نمیتوانست به مرخصی برود و فرزندش را ببیند. تا آن سال، شیرمردان زیادی از شمآباد به شهادت رسیده بودند. علیاصغر خود را مدیون شهدا میدانست، سعی داشت برای هر روز برای یکی از شهدای روستای شمآباد روزه بگیرد. مقید بود که روزه خود را هم از اموال همان شهید افطار کند، حتی اگر با یک حبه قند یا یک لقمه نان از خانه آن شهید باشد. چون معتقد بود هیچ مالی حلالتر از اموال شهید نیست لذا به هر بهانهای بود به منزل آن شهید میرفت و روزه خود را باز میکرد. شاید علیاصغر از شهدای روستا، روزی شهادتش را میخواست.
روز 23بهمن، یعنی روز سوم عملیات، دشمن پاتک سنگینی انجام داد. موقع ظهر که شد علی- اصغر در همان جا، زیر آتش سنگین دشمن، با صدای بلند اذان گفت و همانجا نمازش را خواند. بلافاصله بعد از نماز به کارش مشغول شد و با بیسیم آتش خمپاره را به سمت دشمن هدایت کرد. آتش توپخانه چند تانک دشمن را زمینگیر کرد. اما هجوم تانکهای دشمن همچنان ادامه داشت. علیاصغر و همرزمانش باید با آرپیجی تانکها را منهدم میکردند. علیاصغر، یک آرپیجی را آماده شلیک کرد. در همان لحظه ترکش کوچکی او را از ناحیه دست زخمی کرد. زخمش نتوانست مانع حماسهسازیاش بشود. علیاصغر زخمش را بست و بلند شد تا گلوله آرپیجی را به سمت تانک شلیک کند اما در همان لحظه تیر مستقیمی به پیشانیاش اصابت کرد و از همانجا به آسمانها پرواز کرد. حالا که از جسم خاکیاش جدا شده، میتواند تا ابد در کنار همسر و فرزندش زهرا باشد. حاجیه معصومه آن روزها در شمآباد حال دیگری داشت. او یک کبوترِ خونین بال را در رؤیا دیده بود و حس میکرد که خبری در راه است. روزها و شبها منتظر خبری از جبهه بود. تا اینکه یک روز زمستان، از طرف بنیاد شهید به روستای شمآباد آمدند و خبر شهادت فرزندش را به او دادند. مادر که احتمال شهادت فرزندش را میداد، حالا به یقین رسیده بود و تعبیر خوابش را فهمیده بود.

در منطقــه عملیاتــي والفجــر 8 نقطــه اي کــه مــا در آن مســتقر شــده بودیــم، بســیار حســاس بــود. اگــر مــا شکســت ميخوردیــم و عقبنشــیني ميکردیــم، تعــداد زیــادي از نیروهــای خــودی قیچــي شـده و از بیـن ميرفتنـد. دشـمن پاتـک شـدیدي بـه مـا زده بـود و مــا مشــغول جنگیــدن بودیــم. ظهـر شـد، علیاصغـر بـا صـداي بلنـد اذان گفـت، نمـازش را خوانـد، آن هــم در زیــر حمــلات شــدید دشــمن، بعــد از نمــاز بــه ادامــه دیدهبانـي پرداخـت. بـا هدایـت او، یـک تانـک دشـمن بـر اثـر اصابـت خمپـاره 60منهـدم شـد. در همین حین، تیري به پیشانیش خورد و به شهادت رسید.
نقل خاطره: موسی الرضا شم آبادی – همرزم شهید

 

در تهـران مـا کارگـر ایشـان بودیـم وکار ميکردیــم. روزهــاي جمعــه مــا را بــه نمــاز جمعــه ميبــرد. بـه ایشـان گفتیـم : چـرا مـزد ميدهـي، مــا کــه کار نمیکنیــم، گفــت: شــما را خـودم بـه نمـاز جمعـه ميبـرم و مـزد شــما را هــم ميدهــم.
نقل خاطره: محمد شم آبادی

 

مکان مقدس
همرزمان علی اصغر میگفتند: گاهی علی اصغر را میدیدیم در برخی از جاها پابرهنه راه میرود. از او سؤال کردیم: چرا پابرهنه میروی؟ میگ فت: در این مکانها شهیدانی پرپر شدهاند و این مکان مقدس است.
نقل خاطره: حاج اسماعیل ثوابی- همرزم شهید

 


برای اسلام مفید باشد
علی اصغر بیمار شده بود. من درب خانه مینشستم و به رهگذران کوچه اب میدادم و از انها میخواستم برای فرزندم دعا کنند تا خوب شود و برای اسلام مفید باشد.
نقل خاطره: معصومه شم آبادی – مادر شهید

 

نگاه به نامحرم
همسرم در نگاه کردن به َمحرم و نامحرم خیلی مقید بود. حتی وقتی با خانمهای َمحرم خودش هم صحبت میکرد سرش را پایین میانداخت و به صورت انها نگاه نمیکرد. یکی از فامیلها که محرم او بود برای این کار علی اصغر به او اعتراض کرد و گ فت: ما که محرم هستیم! چرا سرت را پایین میاندازی؟ شهید به او جواب داد: اگر به شما نگاه کنم عادت میکنم و بعد این عادت باعث میشود که به خانمهای نامحرم هم نگاه کنم.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی-همسر شهید

 

نماز جماعت
ما زمانی در تهران کار ساختمانی انجام میدادیم. مدتی همراه شهید علیاصغر شم ابادی در یک ساختمان کار میکردیم. علی اصغر مقید بود همیشه ظهرها نمازش را اول وقت در مسجد نزدیک محل کارگاه اقامه کند.

نقل خاطره: حاج اسماعیل ثوابی – همرزم شهید

 

زینب وار صبر کنید
مادرم بعد از شهادت علیاصغر خیلی بیتابی میکرد. یک روز یکی از همسایهها علیاصغر را در خواب دیده بود و خوابش را برای مادرم تعریف کرد. گ فت: در خواب دیدم علیاصغر در حرم امام رضا(ع) است و گ فت: به مادرم بگویید: من همنشین امام محمد باقر(ع) هستم. به او بگویید زینب وار صبر کند.
نقل خاطره: حسین شم آبادی – برادر شهید

 

کار مسجد
ایشان در خدمت سربازی بود که یک بار به خانه ما امد. در نزدیکی خانهی ما مسجد نیمهسازی بود که مصالح ان را بیرون گذاشته بودند. گ فت: چرا اینها را به داخل انتقال نمیدهند؟ گ فتم: کسی نیست و هزینه کارگر ندارند. هم، ان
روز شروع کرد به کمک و هم دو روز مرخصی گرفت و مصالح مسجد را به داخل برد. گفت: کار مسجد است و نباید عقب بیفتد.
نقل خاطره: حجت الاسلام و المسلمین علی شم آبادی (رضایی)

 

تقید به نماز جمعه
من در تهران با شهید علیاصغر شم ابادی کار بنای ی میکردم. او استاد بنا بود و من کارگر او بودم. روزهای تعطیل هم ما کار میکردیم. روزهای جمعه نزدیک اذان ظهر که میشد میگفت: بیا برویم به نماز جمعه. او من را به نماز جمعه میبرد و مزد ان روز را هم کامل میداد. اعتراض میکردم. او می گ فت: تو کارگر من هستی و من تو را به نماز جمعه بردم و باید مزد تو را هم بدهم. ثوابش هم برای خودت.
نقل خاطره: غلامحسن قربانی- دوست شهید

 

پوتین های جبهه
از جبهه برگشته بود و در همان موقع برای کمک به من به مزرعه کشاورزی امد. او بجای اینکه پوتینهای جبهه را بپوشد، ک فشهای قدیمی خودش را پوشید. به او گ فتم: پوتینهای جبهه برای کار در بیابا ِن ُپر از خار بهتر است. اما او گ فت: این پوتینها را در جبهه به من دادهاند تا در جبهه استفاده کنم. من نباید در اینجا استفاده کنم!
نقل خاطره: حاج علی اکبر شم آبادی – پدر شهید علی اصغر شم آبادی

 

نماز شب
کربلای ی معصومه همسایه نزدیک مسجد شم اباد بود. یکبار نیمه شب از مسجد صدای گریه و مناجات مردی بلند شد. به مسجد رفت. دید شهید علی اصغر شم ابادی است داخل مسجد با خدا راز و نیاز می کند.

نقل خاطره: مرحوم معصومه شم آبادی (همسر شهید علی اصغر قدوسی)


بهترین هدیه
هنوز به سن تکلیف نرسیده بودم و در کوچه بدون روسری بازی میکردم. یکبار شهید علیاصغر شم ابادی مرا صدا زد و گفت: دخترم! چرا روسری سرت نکردی؟ من هم فقط به خاطر اینکه جوابی داده باشم گفتم: روسری ندارم! بعد از چند روز در کوچه بودم که ایشان دوباره من را صدا کردند و گفتند: پس گفتی روسری نداری؟! گفتم: بله! ایشان یک روسری سبز رنگ از سبزوار برای من خریده بود که ان را به من داد و گفت: این مال شماست ولی دیگر بدون روسری در کوچه بازی نکن. من هم قبول کردم و از ان موقع همیشه روسری میبستم.
نقل خاطره: راضیه رجائی – همسایه شهید

 

استمداد از حضرت زهرا(س)
ده روز بعد از تولد فرزندم، همسرم به شهادت رسید. بعد از ان مشکلاتمان شروع شد. مستاجری با یک فرزند کوچک و مشکلات دیگر زندگی را خیلی سخت کرده بود. تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم شهید به خانه امده و جویای احوال ما شد. گفت: چرا ناراحتی هستی؟ گفتم: مستاجری با بچه کوچک خیلی سخت است. شهید گ فت: میروم پیش حضرت زهرا(ع) و از او میخواهم که مشکل شما را حل کند.
بعد از یک هفته از این قضیه از بنیاد شهید زنگ زدند و گ فتند: بیایید به بنیاد شهید!. وقتی رفتم انجا، کلید خانه را دادند. برای من باور کردنش خیلی سخت بود. بالاخره رفتیم و در ان خانه مستقر شدیم.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – همسر شهید

 

پول پاک
یکی از فامیلها بعد از تولد فرزندمان مبلغی پول به عنوان هدیه به من دادند. علیاصغر به من گفت: فعلا پول را خرج نکن. بعد از چند روز به من گفت: میتوانی ان پول را خرج کنی. به او گفتم: چرا ابتدا گفتی خرج نکن و بعد از چند روز نظرت عوض شد؟
او جواب داد: اول نمیدانستم پولی که به ما داده خمسش را داده یا نه؟ ایا پاک است یا نه؟ تحقیق کردم و فهمیدم پاک است. او گ فت: من نمیخواهم پول ناپاک به خانه من بیاید.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – همسر شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.