شهید علی اصغر شم آبادی
- نام پدر: محمد قاسم
- تاریخ تولد: 1328
- سن: 37 سال
- نام عملیات: کربلای 1
- تاریخ شهادت: 1365/4/19
- محل شهادت: مهران
- تاریخ تشییع: مرداد ماه 1365
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
3 بهمن سال 1328 در خانه محمد قاسم شم آبادی، گریه های نوزادی شنیده شد که نامش را علی اصغر گذاشتند. علی اصغر، تا پایان دوره ابتدایی مشغول به تحصیل شد ولی دیگر نتوانست تحصیل کند. او همراه خانواده به شهر گرگان مهاجرت کرد و در آنجا مشغول کشاورزی شدند اما دوباره به زادگاهشان شمآباد بازگشتند. قبل از انقلاب رفتوآمدهای زیادی به مشهد داشت و از آنجا، عکسهای امام خمینی(ره) را که در آن دوران ممنوع بود برای اهالی روستا میآورد. جایزه دادن به فرزندانش بخاطر موفقیتهای آنها یکی از عادتهای علیاصغر بود. حتی اگر از طرف مدرسه هم به آنها جایزه میدادند، فرزندان میدانستند که یک جازه هم از طرف پدرشان در انتظار آنهاست. برای اولین بار در سال 1360به جبهه اعزام شد. بعد از آن هم همچنان به عنوان بسیجی اعزام میشد. تا اینکه در سال ،1362با ورود او به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی نقشی دیگر در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی به عهده گرفت. حالا او، هملباس یاران شهیدش شده بود. روزهایی که در سپاه مشغول کار بود، تعطیل و غیرتعطیل برایش فرق نمیکرد، حتی روزهای جمعه مشغول فعالیتهای انقلابی بود. او میگفت الآن وقت استراحت نیست. جبهه را با رانندگی آمبولانس تجربه کرده بود. میخواست با هر سختی که شده خودش را به خطمقدم برساند و مجروحین را به عقب نیروهای خودی منتقل کند.
آخرین اعزام علی اصغر، مصادف بود با خرداد سال .1365 بچه های علیاصغر مشغول امتحانات پایان سال بودند. او بچهها را جمع کرد و توصیههای آخر را به آنها کرد و از صبر در برابر مشکلات گفت، حجاب فاطمی را برای دخترانش گوشزد کرد. درس خواندن را به فرزندانش توصیه کرد، برای موفقیت آنها دعا کرد و آنها را به خدا سپرد و عازم منطقه شد. او که میدانست دیگر بازنمیگردد، با لباس فرم سپاه یک عکس برداشت و گفت: این را بر سر مزارم بگذارید.
علیاصغر به جبهه رفت و همسرش را در حالی تنها میگذاشت که منتظر تولد آخرین فرزندشان بودند. چارهای جز رفتن نداشت و باید برای عملیات کربلای 1آماده میشد. وصیت کرد: اگر فرزندم پسر بود اسمش را علیاصغر و اگر دختر بود امالبنین بگذارید. سرانجام نوزاد خانواده در تاریخ 1365/9/4پنج ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد و چون پسر بود اسم او را همنام پدر، علیاصغر گذاشتند. علیاصغر در این عملیات در قسمت تدارکات لشکر 5نصر بود. او در خطمقدم جیرهی غذایی توزیع میکرد و به بچهها روحیه میداد. بچههای لشکر، دو قبضه توپ 22را سوار دو دستگاه خودرو تویوتا وانت کرده بودند. علیاصغر وقتی خدمه این توپها را که برخی از آنها از رزمندگان شمآبادی بودند، دید، گفت: شجاع باشید و ترس در دلهایتان نباشد!. مقاومت کنید که شما پیروزید!
وصیت نامه شهید …
قبــل از شــهادت همســرم، خــواب دیــدم کــه او در جــاي بلنــدي بــا لبـاس رزم ایسـتاده بـود. بـا نورانیتـي کـه از پاییـن در چهـره داشـت، او را نظـاره ميکـردم. بـه او گفتـم: بیـا پاییـن! امـا او همیـن طـور بـالا ميرفـت، چـادر سـیاهي بـه سـرم انداختنـد و گفـت: بـرو، خـدا پشـت و پناهـت باشـد. بعـد از چنـد شـب دوبـاره خـواب دیـدم، آقـاي نورانـي، مدالـي بـه مـن داد و گفـت: ایـن علامـت شـهادت اسـت! ببـر و بـه مـردم نشـان بـده. مـن قبـول نکـردم، او مـدال بزرگتـري آورد و مـن قبـول کـردم.
نقل خاطره: همسر شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.