85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید علی اصغر شم آبادی

شهید علی اصغر شم آبادی

تقویم شمسی از سال 1320 به سال 1321منتقل شد و محمد ابراهیم شم آبادی که در روستای شم آباد به قدوسی معروف بود انتظار تولد نوزادش را میکشید، 11 روز از اولین ماه سال 1321 گذشت و صدای گریه پسری از خانه ی محمد ابراهیم بلند شد که نامش را علی اصغر گذاشتند. سالهای عمر علی اصغر هنوز به 3سال نمیرسید که پدرش محمدابراهیم از دنیا رفت و اینگونه شد که او از سال 1324تحت سرپرستی دائیاش بزرگ شد. دائیِ او معروف به حاجملایبزرگ، روحانی بزرگ روستا بود. او به بچهها قرآن و دروس دیگر تدریس میکرد. همچنین دروس ادبیات عرب را برای طلاب تدریس مینمود. علیاصغر نیز از حاجملایبزرگ قرآن را فراگرفت و عقائد و احکام عملی اسلام را آموخت. سالهای جوانی علیاصغر با کشاورزی و دامداری در روستای شمآباد سپری شد تا اینکه در سال 1339ازدواج کرد. ثمره این ازدواج 6فرزند بود. فرزندان علیاصغر روز به روز بزرگتر میشدند و علیاصغر در کنار آنها زندگی خوشی را سپری میکرد. مدرسه ابتدائی به تازگی در روستای تأسیس شده بود و مردم فرزندان خود را در کنار فراگیری قرآن در مکتبخانه، به مدرسه ابتدائی میفرستادند. علیاصغر نیز فرزندان خود را به مدرسه ابتدائی فرستاد. او سعی میکرد شرایط راحتی را برای تحصیل فرزندانش بوجود آورد. همیشه در رابطه با تحصیل فرزندانش با معلمان مدرسه در ارتباط و مشورت بود.
در فصل زمستان کارهای کشاورزی به حداقل میرسید. معمولا مردان شمآباد در این فصل برای کارهای ساختمانی به شهر تهران میرفتند و بعد از مدتی کار و کسب درآمد به روستا برمیگشتند. علیاصغر نیز چند بار برای کار به شهر تهران رفت. زمستان 1357اوج تظاهرات مردم بر علیه رژیم پهلوی بود که علیاصغر توانست با شرکت در تظاهرات، نام خود را در دفتر مبارزین انقلاب اسلامی ثبت نماید. انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و زندگی شیرین علیاصغر با پیروزی انقلاب اسلامی شیرینتر شد. حالا سنی از او گذشته بود و در روستا او را عموعلیاصغر صدا می زدند. شهریور سال 1359خبر حمله عراق به ایران تمام کشور را غمگین نمود. علیاصغر میخواست با شرکت در جهاد فیسبیلالله موجبات آزادی کربلا را فراهم نماید. او با وجود فرزندان زیاد و مراقبت از مادرش، داوطلبانه در راه آزادی کربلا قدم گذاشت. علیاصغر 8مرحله به جبهه اعزام شد. روزهای گرم مردادماه بود. عموعلیاصغر روز قبل از اعزام با فرزند بزرگش محمدابراهیم به مزرعه رفت و او را به اخلاص در عمل و توقع نداشتن در برابر کمک به دیگران سفارش نمود. او رو به محمد کرد و گفت: «فرزندم! اگر روزی به جبهه رفتی فقط به خدا توکل کن!. رضای خدا را در نظر بگیر و تا میتوانی خادم مردم باش؛ حتی با یک لیوان آب. طوری باشید که دیگران کارهای خوب را از شما یاد بگیرند نه اینکه شما از دیگران یاد بگیرید». همانروز به خانه خواهرش رفت. شوهرخواهرش، عموحاج براتعلی اسیر شده بود. او همیشه برای آرامش خواهرش به او سر میزد و از او مراقبت میکرد. هر وقت به خانه آنها میرفت زمانی را به یادش میآورد که ساک عموحاجبراتعلی را برای خواهر آورد و در آن لحظه چیزی نمیتوانست بگوید. تا اینکه خواهرش فهمید که همسرش اسیر شده است. آنروز کمی با خواهرش حاجیهفاطمه صحبت کرد و او را دلداری داد. به او گفت که فردا میخواهد به جبهه برود. از او خواست، فردا در خانه باشد تا با او خداحافظی کند. صبح حاجیهفاطمه به مزرعه رفت و مشغول کار شد. او فراموش کرده بود که برادرش می خواهد به جبهه اعزام بشود. وقتی به یادش آمد و به روستا برگشت که دیگر برادرش رفته بود.
عموعلی اصغر برای آخرین بار در 24مرداد سال 1365با اعزام سراسری کاروان راهیان کربلا به جبهه اعزام شد. برای اعزام به شهر مشهد رفتند. رزمندهها قبل از اعزام برای زیارت به حرم مطهر امام رضا(ع) مشرف شدند. چه زیبا بود آخرین زیارت علیاصغر که همراه بود با وداع و مناجات او با امام رضا(ع). رزمندگان میخواستند از حرم به سمت راهآهن مشهد حرکت کنند تا با قطار به جبهه اعزام شوند. علیاصغر رو به بارگاه ملکوتی امام هشتم(ع) نمود و با حالت تضرع، سلامی به حضرت داد و گفت: «آقا جان! این آخرین سلام من به شماست. در این مکان مقدس، امید جواب و شفاعت از محضرتان دارم. امیدوارم پذیرای من باشی». او سلام آخرش را در حرم داد و از حضرت رضا(ع) انتظار جواب داشت. عملیات کربلای 2در منطقه حاجعمران به اجرا در آمد. این عملیات، عملیات حساسی بود و لشکر ویژه شهدا به فرماندهی شهید محمود کاوه در این عملیات حضور داشت و علیاصغر قدوسی هم همراه با فرمانده شجاعشان در خطمقدم بود. روز 10شهریور به بالای ارتفاعات حاجعمران رسیدند. اما پاتک قوی دشمن اجازه پیشروی را نداد. علیاصغر در این معرکه به شدت مجروح شده و به زمین افتاده بود و کسی نبود که او و دیگر مجروحان را به پائین ارتفاعات برگرداند. علیاصغر در این لحظات جواب سلامش را از امام رضا(ع) گرفته بود. در آخرین لحظات عمرش ذکر «یا حسین»(ع) و «یا زهرا»(س) بر لبانش بود و با همین ذکر مسافر آسمانیِ کربلا شد. او شهید شد و جسم پاکش در همانجا ماند و بعد از هشت ماه به زادگاهش یعنی شمآباد بازگشت و در کنار دوستان شهیدش آرمید. محمدابراهیم فرزند شهید هم بعد از شهادت پدرش درحالی که داغدار غم پدرش بود و چهارده سال بیشتر نداشت سلاح پدر را به دست گرفت و به جبهه رفت و در سال 67به اسارت درآمد.

وصیت نامه شهید …

شـب عملیـات بـود. رزمنده هـا هرکـدام مشـغول کاري بودنـد. بعضي ها درآغـوش یکدیگـر، از هـم حلالیـت مي طلببیدنـد. بعضي هـا کتـاب در دســت، دعــا مي خواندنــد، بعضي هــا هــم آخریــن حرفهــاي خــود را بـه دوسـت همرزمشـان ميزدنـد. علياصغــر از مــن خواســت کــه بــراي او وصیتنامــه بنویســم. موقــع نوشـتن، مطالبـي ميگفـت، کـه حالـم دگرگـون شـد و گریـهام گرفت. گفتـم: ایـن مسـائل را نگـو، خـودت بعـد ميتوانـي آنهـا را انجـام دهي. گفــت: بنویــس. اینهــا واقعیــت اســت. بعــد از اتمــام وصیتنامــه، دســتهاي خــود را بــه آســمان بلنــد کــرد و در حالــي کــه اشــک ميریخــت، گفــت: خدایــا مــن کــه آگاهانــه گناهــي انجــام نــدادهام، اگرهـم از روي غفلـت گناهـي مرتکـب شـدهام، امشـب از تـو ميخواهم کـه مـرا ببخشـي، مـن امشـب آمـاده شـهادت هسـتم. همـان شـب بـه آرزویـش رسـید. جنـازه اش 240روز بعـد در زادگاهش بـه خاک سـپرده شـد.
نقل خاطره: حجة السلام محمد رحیم مظلومی – همرزم شهید

 

دندان بهشتی
در کردستان با شهید علیاصغر قدوسی با هم بودیم. یک روز با هم به درمانگاه رفتیم تا دندانش را بکشد. به او گ فتم: شما که میگویید در این عملیات شهید میشوید پس چرا میخواهید دندانتان را بکشید. او رو به من کرد و به شوخی گ فت: میخواهم دندان بهشتی بگذارم. او در همان عملیات (کربلای )2به شهادت رسید.
نقل خاطره: حجت الاسلام محمد رحیم مظلومی

 

وصیتنامه
شب عملیات بود و هر کدام از رزمندگان به کاری مشغول بودند. بعضیها یکدیگر را در اغوش میگرفتند و از هم حلالیت میطلبیدند. برخی مشغول خواندن دعا بودند و … شهید علیاصغر قدوسی که سواد نوشتن نداشت، از من خواست تا برایش وصیتنامه بنویسم. من هم قبول کردم و شروع نمودم به نوشتن مطالبی که به من میگ فت: مطالبی گ فت که من در حین نوشتن گریهام گرفت و گ فتم: طاقت ندارم، دیگر نگو!. اما او همچنان میگ فت و من مینوشتم.
بعد از اتمام وصیتنامه، دستهای خود را به اسمان بلند کرد و در حالی که اشک میریخت گ فت: خدایا! من که اگاهانه گناهی انجام ندادهام. اگر هم از روی غفلت گناهی مرتکب شدهام امشب از تو میخواهم که مرا ببخشی. من امشب اماده شهادت هستم.
نقل خاطره: حجت الاسلام محمد رحیم مظلومی

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.