شهید علی اصغر ذوالفقاری
- نام پدر: قربان
- تاریخ تولد: 1345
- سن: 16 سال
- نام عملیات: بیت المقدس
- تاریخ شهادت: 1361/2/10
- محل شهادت: خرمشهر
- تاریخ تشییع: 1361/4/30
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
چراغ زندگی پسر بزرگ عمو حاج قربان ذوالفقاری در سال 1345 در روستای رحمت آباد سبزوار روشن شد. پدرش او را علی اصغر نامید. علی اصغر پیش از ورود به دبستان، قرآن را در جلسات قرآن فرا گرفت و تحصیلات دوره ابتدایی را در زادگاهش تمام کرد. علی اصغر کلاس چهارم ابتدائی بود. مدیر مدرسه طرفدار شاه پهلوی بود و اخلاق بدی داشت. علی اصغر با او برخورد کرد. بعد از آن ماجرا دیگر دلش به درس خواندن نرفت و ترک تحصیل کرد. همسر عمو حاج قربان از اهالی روستای شم آباد بود. عمو حاج قربان دوست داشت از محضر علمای روستای شم آباد بهره مند شود. آنها به روستای شم آباد مهاجرت کردند. در آن سالها علی اصغر همراه والدین و خواهرانش به کشاورزی مشغول شد. در رحمت آباد که بود چند روز پیش اقوامشان قالیبافی کرد. بعد از آن، خودش توانست تنهایی قالیبافی کند. او قالیبافی را خوب یاد گرفته بود و به خواهرش معصومه که از او کوچکتر بود، آموزش داد. همیشه به معصومه میگفت: قالیبافی را خوب یاد بگیر؛ چون من شهید میشوم و پیش تو نیستم که به تو یاد بدهم! علی اصغر قدم به سن نوجوانی گذاشت، در حالی که از غرور و تکبر خالی بود. او با اطرافیانش بخصوص والدینش، با محبت و صمیمانه برخورد میکرد. علی اصغر، مادرش را آنچنان با احترام و زیبا با لفظ «مادرجان»! صدا میکرد که مادر با شنیدن این لفظ، قلبش از عشقِ فرزندش سرشار از امید و زندگی میشد.
علی اصغر نوجوانی شاداب، با نشاط و فعال بود. شخصی خوشبرخورد و خوشرو بود. لبخند از لبان زیبایش جدا نمیشد. هنوز انقلاب اسلامی به پیروزی نرسیده بود که علیاصغر، با سن کم، به همراه پدرش در راهپیماییها و تظاهرات علیه نظام پهلوی شرکت میکرد. انقلاب اسلامی که به پیروزی رسید، نامش را در دفتر عاشقان بسیجی به ثبت رساند و در پایگاه بسیج روستای شمآباد شروع به فعالیت نمود. علیاصغر 16ساله شده بود. زمان، زمان جهاد مردان و زنان ایرانی بود. او دوست داشت به جبهه اعزام شود. اما نمیدانست چگونه رضایت پدر و مادر را جلب کند. دنبال فرصت و بهانه میگشت که آنها را راضی کند. در خانه به سخنرانی امام که از رادیو پخش می شدگوش میداد. یکبار مادر را صدا زد و گفت: مادر جان! شنیدی که امام چه فرمودند؟
– من نشنیدم!
– امام فرمودند که هر کسی به جبهه نرود مسئول هست! – من که حرفی ندارم. باید پدرت اجازه بدهد. چند روزی بحث داغ خانه عموقربان، جبهه رفتن علیاصغر بود و مخالفتهای پدر! دیگر علیاصغر مثل همیشه خندان نبود. مثل همیشه سر به سر آبجیمعصومه و آبجیعذراش نمیگذاشت. چند روزی بود که پشت دار قالی مینشست و فکر میکرد. آبجی معصومه هم فهمیده بود که علیاصغر دلودماغ قالیبافی ندارد. – چی شده داداش؟ همیشه خندان و سرحال بودی!
– بابا رو راضی کن تا من برم جبهه! آبجی معصومه خندهاش گرفت و گفت: چی؟ تو که سِنّت کمه؟ – دوست دارم بروم جبهه. امروز امامم بهم نیاز داره! باید به کشورم خدمت کنم. تو بابا رو راضی کن من شناسنامم رو درست میکنم و می روم. اگر من شهید بشوم تو خواهر شهید میشوی!
کمی تاروپود قالی را به هم تنید دوباره با ذوق و شوق بیشتر گفت: روی تانکهای صدام عکس میگیرم و برایتان میفرستم و آن را یادگاری نگه دارید. هر وقت دلتان برایم تنگ شد عکس را نگاه کنید. عموحاجقربان میگفت: صبر کن عمویت از سربازی بیاید تا کمککار من باشد، آن وقت تو به جبهه برو. حاجیهفاطمه رو به عموحاجقربان کرد و گفت: اجازه بده به جبهه برود من خودم کمکت میکنم. علیاصغر از این حرف مادرش خیلی خوشحال شد. سبزوار بود. در گاراژ دوستانش محمدرضا شم آبادی و سید حسین دیواندری را دید. محمد رضا لباس گلگلی قشنگی به تن کرده بود. علی اصغر از او خواست تا پیراهنش را بپوشد و یک عکس بگیرد. محمدرضا پیراهنش را به او داد. علی اصغر آن پیراهن را پوشید و به طبقه بالای گاراژ رفت. وارد عکاسی کیهان شد و یک عکس گرفت. بالاخره زمستان سال 1360علیاصغر با اصرار زیاد و موافقت مسئولین اعزام، برای اولین بار به جبهه رفت. اعزام اول علیاصغر حدود 3ماه طول کشید، اما بالاخره او با کولهباری از تجربه، مجاهدت و اجر و پاداش، در نوروز سال 1361از جبهه بازگشت. وقتی به خانه رسید. معصومه با خوشحالی به سمتش رفت و گفت: دیدی شهید نشدی!
علیاصغر با همان خنده همیشگیاش گفت: دیر نمیشود، یک روز خبر شهادتم را میآورند. از آن به بعد، شوق شهادت در دل علیاصغر بیشتر شده بود، آرزوی شهادت، تمام فکر و ذهن او را فرا گرفته بود. دوباره علیاصغر با خواهران کوچک و بزرگش که دلشان برای هم تنگ شده بود، پشت دار قالی جمع میشدند و او برای آنها صحبت میکرد. معصومه که بیشتر از همه دلتنگ این لحظات شده بود، گیج و مبهوت به برادرش خیره میشد و به حرفهای او گوش میداد. او از خاطرات جبهه میگفت. بیشتر سخن از شهادت بود.
چند کبوتر گرفته بود. به خانواده اش گفت: اینها را نگه میدارم، موقعی که شهید شدم، آنها را بفروشید. به عکاسی کیهان سبزوار بروید و خبر شهادت من را بدهید عکس رنگی من را بزرگ چاپ کنید و آن را بگیرید. نوروز آن سال تمام شد و آرامآرام نزدیک اعزام مجدد شد. به مادرش گفت: «صبح ها قفل درب خانه را باز کن که برادرها برای اعلام شهادت من به خانه خواهند آمد. وقتی من شهید شدم، شما باید افتخار کنید. بیقراری نکنید! گریه نکنید! لباس مشکی نپوشید و شیرینی پخش کنید». معصومه که جدایی علیاصغر را نمیتوانست تحمل کند، آرزو میکرد که این حرفها شوخی باشد. بیش از یک ماه بود که از اعزام علیاصغر به خرمشهر میگذشت. مادر آرامآرام داشت دلتنگ پسرش میشد. هر وقت به کنار باغچه حیاط میآمد، یاد آن روزی میافتاد که داشت از چاه، آب میکشید تا به سبزیهای باغچه آب بدهد. علیاصغر جلوی چاه آمد و به مادرش کمک کرد تا سطل آب را بالا بکشد. وقتی سطل آب بالا آمد، هر دو نفسی تازه کردند. هنوز مادر نفس نفس میزد که ناگهان علیاصغر رو به او کرد و گفت: «مادر جان! اگر من شهید شدم، روسری سیاه نپوشید. گریه نکنید. به دختر عمویت نگاه کن، ببین با اینکه پسرش شهید شده، چه استقامت و صبری دارد! من هم از شما میخواهم که با دستان خودتان شیرینی پخش کنید. گریه نکنید که خدای ناکرده دشمن را شاد کنید». یا وقتی از درب خانه رد میشد، یاد آن روزی میافتاد که علیاصغر به او گفت: «مادر جان! روزی در را باز میکنی و میشنوی که تو را «مادر شهید علیاصغر ذوالفقاری» صدا میکنند» مادر هم در جواب میگفت: «این حرف را نزن!. من لیاقت مادر شهید شدن را ندارم». حاجیهفاطمه هم هر روز صبح، اول درب خانه را باز میگذاشت. هربار که صدای درب خانه میآمد، مادر از این میترسید که اینگونه صدایش کنند. انتظار مادر داشت تمام میشد. اما علیاصغر در انتظار بازگشت به خانه نبود. او آماده بازگشت به سوی خدا بود.
24تیر سال 1361فرا رسید و علیاصغر خود را آماده دیدار معبود کرد. او این روز در تاریخ شمآباد را به نام شهادت خود ثبت کرد. انتظار او برای رسیدن به خدا به پایان رسید اما انتظار مادر برای دیدن پیکر شهید به درازا کشید. پیکر مطهر این شهید که در اطراف خرمشهر، تحت محاصره عراقیها مانده بود بعد از 65روز به روستا بازگشت و در گلزار شهدای روستای شمآباد به خاک سپرده شد. مادر به قولش عمل کرد و برای عزای فرزندش لباس مشکی نپوشید و شیرینی پخش کرد. چند ماه از شهادت علیاصغر گذشته و زمستان فرارسیده بود. حاجیهفاطمه یک پرچم سبز از بنیاد شهید گرفته بود و میخواست به آخرین وصیت علیاصغر عمل کند. حالا دیگر کسی نبود که حاجیهفاطمه را «مادرجان»! صدا کند. عکسی هم که علیاصغر روی تانکها نشسته بود و برایشان فرستاده بود و آنها آنرا داخل حجله مزار شهید گذاشته بودند دیگر رنگی نداشت. حاجیه- فاطمه به جای اینکه خود علیاصغر را ببیند، فقط میتوانست به قاب عکسش نگاه کند. در شبهای طولانی زمستان، مادر زیر چراغ نفتی مینشست و پرچم سبز را به دست میگرفت و خطنوشتههایی را که سفارش داده بود گلدوزی میکرد. گاهی که خسته میشد یا خوابش میآمد نگاهی به عکس بَشّاش و زیبای علیاصغر میانداخت. جان و قوتی تازه میگرفت و با لبخندی زیبا دوباره مشغول گلدوزی میشد تا اینکه بعد از چند شب پرچم سبز بر سر در خانه عموقربان نصب شد که با گلدوزی روی آن نوشته شده بود: «شهادت سیزدهمین شهید علیاصغر ذوالفقاری بر امام امت شهید پرور مبارک باد».
مادر هنوز هم عادت دارد صبح زود درب خانه را باز کند.
مـن بـه جبهـه حـق علیـه باطـل بـه ایـن امیـد آمـدم، کـه بتوانـم بـا یـاري خداونـد، بـه سـهم خـود ضربـهاي بـه صدامیـان وارد آورم و بـا ســلاحم، قلــب صــدام را نشــانه روم، بــا خــون ناچیــز خــود، درخــت اســلام را کــه بــه وســیله خــون علي اکبر هــا پربــار شــده را، پربارتــر سـازم.
قسمتی از وصیت نامه شهید
خاطرات شهید …
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.