85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید عبدالحسين شم آبادی

شهید عبدالحسین شم آبادی

از مــادر شــهید ســوال شــد از شــهادت پســرت ناراحتــي یــا خوشــحال: جــواب داد: نــه مادرجــان، چــرا ناراحــت، خوشـحالم و افتخـار ميکنـم کـه در راه اسـلام و امـام حسـین (ع) شـهید شـده.

حاج عباس شم آبادی در یکی از روستاهای سبزوار به نام شم آباد زندگی میکرد. روز اول خرداد 1338 خداوند متعال اولین هدیه خود را به او عنایت کرد. حاج عباس نامش را عبدالحسین گذاشت. او دوست داشت، خودش و فرزندانش همیشه نوکر درب خانه اهل بیت (ع) باشند. مهرماه سال 1345 رسیده بود و عبدالحسین میخواست به مدرسه برود. دوران خوش تحصیل او بیش از 5سال طول نکشید و بعد از گذراندن دوره ابتدائی به دلیل عدم وجود مدرسه راهنمایی و مشکلات زیاد، ترک تحصیل کرده و مشغول کشاروزی شد. سال 1354 شد. عبدالحسین تصمیم گرفت ازدواج کند، او دختر عمویش، معصومه را که از نزدیک می شناخت به عنوان شریک زندگی خود انتخاب کرد. او در اوایل زندگی مشترکشان مجبور بود همسرش را در روستا تنها بگذارد و برای کار به شهر تهران برود. در تهران کاشیکاری میکرد. زندگی به این سبک و دور از خانواده، برای عبدالحسین خیلی سخت بود، اما عبدالحسین و معصومه مجبور بودند تحمل کنند. خداوند در سال 1356 اولین پسر را به عبدالحسین و همسرش هدیه کرد. آنها او را محمد نامیدند. شرایط زندگی در روستاهای آن زمان، با توجه به نبود آب لولهکشی، برق، گاز و دیگر امکانات رفاهی، بسیار سخت بود. بعد از تولد محمد، معصومه نمیتوانست کارهای خانه را به تنهایی انجام دهد. عبدالحسین دیگر به تهران نرفت. در روستای شمآباد ماند و مشغول کشاورزی شد. او یک دستگاه تراکتور خرید. با این تراکتور هم کارهای خودش را انجام میداد و هم کارهای مردم را راه میانداخت. او مقید بود تا کارهای افراد نیازمند را انجام دهد.
به برکت تلاش روحانیت روستا و تربیت دینی والدینش، کار و تلاش زیاد موجب نمیشد که عبدالحسین نماز اول وقت و جماعت را ترک کند. بخصوص برای نماز صبح حساستر بود، طوری که برای قضا شدن و تأخیر نماز صبح بسیار ناراحت میشد. با وجود کارهای کشاورزی و کارهای خانه و خانواده، سعی میکرد همیشه به پدر و مادرش سر بزند و کارهای آنها را انجام بدهد. او روزی یکبار به خانه پدرش سر میزد. کمی کارهای آنها را انجام میداد، یک استکان چای میخورد و به خانه خودشان میرفت. مادرش اصرار میکرد که یک استکان دیگر هم چای بخورد. اما عبدالحسین میگفت: «یک استکان با شما خوردم و استکان دیگر را باید با همسرم بخورم». تلاش او این بود که روی پای خود بایستد و مشکلاتش را خودش با مشورت دیگران حل کند و کمتر از دیگران کمک بگیرد. عبدالحسین به عشق اهل بیت، فرزند دومشان را علی و فرزند سوم را فاطمه نامید. جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شده بود. و در دیماه سال 59عبدالحسین عزادار برادر همسرش یعنی شهید حسین اصغریراد شده بود. او خیلی با حسین صمیمی بود. شهادت حسین اصغریراد، عبدالحسین را خیلی دگرگون کرد. از آن به بعد دیگر دلش در جبهه بود. اما نمی- خواست معصومه و فرزندانشان تنها بمانند. نگهداری 3فرزند کوچک برای همسرش خیلی سخت بود! تا حالا هم همسرش خیلی تنها مانده و خیلی برای بچه ها زحمت کشیده بود. یک شب عبدالحسین لب باغچه خانهشان نشسته بود و گریه میکرد. معصومه متوجه حال عبدالحسین شد. پیش او رفت و گفت: «چه شده؟ چرا پریشانی؟» . عبدالحسین بغضش ترکید و آن شب عقده دلش را بیرون ریخت. رو به همسرش کرد و با چشمهای اشکبار به همسرش گفت: «خوش به سعادت برادرت حسین که شهید شد. من خواب برادرت را دیده ام. او یک نامه برای من آورده بود. روی آن نوشته شده بود: از طرف شهید حسین اصغریراد. در نامه نوشته بود: پسرعمو! من یک دعوتنامه برای تو دارم و هرچه زودتر باید بیایی»!. معصومه درحالی که میدانست عبدالحسین چه می خواهد، پرسید: «دوست داری به جبهه بروی؟» 
عبدالحسین که در دلش هیاهو بود گفت: «امام خمینی(ره) فرمودهاند: اگر همسرانتان بخاطر نگهداری فرزندانتان رضایت به جبهه ندارند به جبهه نروید. حالا من ماندهام چگونه به جبهه بروم؟». معصومه با وجود اینکه هنوز داغ برادرش تازه بود و سختیهای زیادی کشیده بود، راضی نشد، مانع رفتن عبدالحسین به جبهه بشود. او اختیار را به خود عبدالحسین واگذار کرد. عبدالحسین که رضایت همسرش را دید، از او تشکر کرد. او برای ثبت نام جبهه، به سپاه سبزوار رفت. وقتی برگشت خیلی خوشحال بود. گفت: «من اسمم را برای جبهه نوشتم». بالاخره عبدالحسین در دیماه سال 1360حدود 25روز در شهر بجنورد دوره آموزش نظامی را گذراند. در یک روز برفی، محمد در خانه شان زیر کرسی نشسته بود. خبر رسید که پدرش به شمآباد برگشته و به خانه پدربزرگ رفته، محمد سریع لباسهایش را پوشید. دوان دوان، زیر برف به سمت خانه پدربزرگ رفت. ردّ چکمههای پدرش از سر کوچه تا خانهی پدربزرگ را دنبال کرد در حالی که قلبش تاپ تاپ می زد. از پلهها بالا رفت. دَم درب، چکمههای پُر برف را دید. درب خانه را باز کرد و به اتاق رفت. به سمت بابا دوید و با خوشحالی وصفناشدنی خودش را به آغوش گرم بابا انداخت. عبدالحسین 6روز مرخصی داشت. کارهای خانه را انجام داد و به جبهه اعزام شد. او و همرزمانش چند روز در پادگان دوکوهه بودند و بعد به اهواز منتقل شدند. شب 21بهمن به بستان رفتند. در آنجا مهماتشان را تحویل گرفتند و در مسجد جامع بستان خوابیدند. صبح زود به خط مقدم منطقه چزابه رفتند. عراق برای اینکه بتواند بستان و سوسنگرد را اشغال کند، باید تنگه چزابه را تصرف میکرد. شهرهایی که چند ماه پیش در عملیات طریقالقدس آزاد شده بود، در خطر بود. شهرهایی که برای آزادسازی آنها صدها نفر به شهادت رسیده بودند. 3نفر از آن شهدا، اهالی روستای شمآباد و از دوستان عبدالحسین بودند. حالا باید عبدالحسین و دوستانش این منطقه را حفظ میکردند تا خون دوستانشان بیثمر نشود.
چند هفتهای بود که عراق به این تنگه حملههای پیدرپی میکرد، اما نتوانسته بود آن تنگه را بگیرد. آن روزها تنگه چزابه، مثل کوه احد حساس و سرنوشتساز شده بود. اما با این تفاوت که یاران رسول خدا(ص) در صدر اسلام، کوه احد را برای جمعآوری غنیمت رها کردند اما اصحاب رسول خدا(ص) در تنگه چزابه، نگذاشتند تنگه به دست دشمن بیفتد. 22بهمن روز تکبیر و شعار فرارسید، و مردم ایران در شهرهای مختلف، شعار ضداستکبار سر میدادند. رزمندگان نیز در منطقه چزابه در زیر بمباران هوایی عراق فریاد «اللهاکبر» سر میدادند. بمباران هوایی تا عصر ادامه داشت. عصر بود که عراق حمله زمینیاش را شروع کرد. از ویژگیهای عبدالحسین، پیشقدم بودن در راه خیر بود. این خصوصیت با شجاعت او در هم آمیخته شد و موجب گردید در میدان نبرد، زیر تیر و ترکش، مقابل دشمن ایستادگی کند. حالا نوبت رزم عبدالحسین و همرزمانش بود. آنها توانستند ارتش عراق را به عقب برانند. عبدالحسین به همراه حدود 20نفر از رزمندگان، پشت یک تپه منتظر فرصتی بودند تا به پشت خاکریز بروند. نیروها نوبت به نوبت، دو یا سه نفری از مقابل تیرهای دشمن عبور میکردند. وقتی همه عبور کردند، دوستان عبدالحسین به دنبال او میگشتند که ناگهان یک نفر صدا زد: برانکارد بیاورید! ناگهان با عبدالحسین شم آبادی مواجه شدند که در حال سجده است. او که در مسیر تپه تا خاکریز، تیر خورده بود، همانجا خون های صورتش برایش مهر و تسبیح شده بود

وصیت نامه شهید …

27 دي مـاه 1359 بـرادرم حسـین بـه شـهادت رسـید. جنـازه اش در بیـن خاکریـز نیروهـای خـودي و دشـمن جامانـده بـود. حـدد پنجـاه روز طـول کشـید تـا پیکـر شـهید بـه دسـت مـا رسـید.

بعـد از شـهادت بـرادرم، عبدالحسـین آرام و قرارنداشـت؛ بعـد از چندبار رفتوآمــد و پیگیــري بــه ســبزوار، یــک روز خیلــي خوشــحال بــود. پرسـیدم چـه خبـره، گفـت: بالاخـره موفـق شـدم بـراي جبهـه ثبـت نـام کنـم، ایـن کار ماننـد کـوه در پشـتم سـنگیني ميکـرد و خیالـم راحـت شـد.

در عالـم خـواب بـرادرم او را دعـوت کـرده بـود، پیـش مـا بیـا، منتظـرت هسـتیم. بعـد از دیـدن آمـوزش، 1360/11/1 بـه جنـوب کشـور منطقـه چزابـه اعــزام شــد و در جهــاد فــي ســبیلالله شــرکت کــرد و در غــروب 22 بهمـن 1360 بـه درجـه رفیـع شـهادت نائـل گردیـد

نقل خاطره: همسر شهید


زیباترین عکس
چند روز قبل از اعزام، بچه ها را بغل کرد و انها را بوسید و گفت: دوست دارم به سبزوار برویم و یک عکس با هم بگیرم تا وقتی بچه ها بزرگ شدند با من یک عکس داشته باشند. اما به جبهه رفت و نتوانست عکس بگیرد تا اینکه به شهادت رسید. بعد از شهادتش فرزندان خردسالم را بالای قبر پدرشان بردم و با مزار و قاب عکسش عکس یادگاری گرفتیم تا آرزوی همسرم را براورده کنم.

نقل خاطره: خانم معصومه شم آبادی – همسر شهید

 

شما را به خدا می سپارم
روزی که میخواستند شهید را بیاورند حال خیلی بدی داشتم. همه از شهرهای مختلف امده بودند و گریه میکردند. فرزندانم (که 3 و 4 سال بیشتر نداشتند) از من میپرسیدند: مادر؛ چه خبر است؟ نمیدانستم چه جوابی بدهم، با گریه و سوز گفتم: «پدرتان به شهادت رسیده است».
یکبار در خواب دیدم با لباس بسیجی امد و چراغ نورانی را در خانه گذاشت و رفت. دستش را گرفتم و گفتم کجا میروی؟ ما را به چه کسی میسپاری؟ گفت: شما را به خدا میسپارم.

نقل خاطره: خانم معصومه شم آبادی – همسر شهید

 

آخرین سجده
دوره اموزشی را همراه شهید عبدالحسین شم ابادی بودم. با اینکه من 15 سال داشتم و او سنش از من بیشتر بود اما بخاطر برخورد خوبش، همیشه همراه او بودم و بسیار مجذوبش شده بودم، حتی در اتوبوس کنار هم مینشستیم. با عجله، زیر اتش شدید دشمن، از پشت تپهای کوچک رملی به خاکریز پناه بردیم. وقتی به خاکریز رسیدیم از بچه ها سراغ عبدالحسین را گرفتم اما کسی خبری نداشت. یکباره دیدم ابتدای خاکریز به سجده افتاده.
همان روز شهادت شهید عبدالحسین شم ابادی، در خط مقدم، از فرط خستگی، پشت خاکریز خوابم برد، در خواب دیدم که به روستا برگشتم و خانواده شهید عبدالحسین به استقبال من امدند و سراغ شهید را گرفتند. من هم گ فتم برمی گردد. روز بعد هم من خودم مجروح شدم و مرا به بیمارستان بردند. آنجا جویای شهید شدم که خبر شهادتش را شنیدم.

نقل خاطره: سید حسن موسوی شریف (دیواندری)

فیلم های مربوط به شهید …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.