85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید شیخ محمد شم آبادی

شهید شیخ محمد شم آبادی

سومین فرزند حاج علی اکبر شم آبادی در روز اول سال 1347 در روستای رحمت آباد سبزوار به دنیا آمد. عمو علی اکبر و همسرش خاله زینب او را همنام پیامبر خدا، محمد نامگذاری کردند تا همچون رسول اکرم(ص) مُبلّغ اسلام باشد. بعد از چند سال آنها در شم آباد ساکن شدند. محمد نیز در فضای معنوی روستای شم آباد رشد معنوی خود را در سایه تعالیم روحانیون بزرگ روستا آغاز نمود. محمد از کودکی عاشق قرآن بود. او علاوه بر اینکه در مسجد و جلسات قرآن، شرکت میکرد، خودش از مادرش تقاضا میکرد تا قرآن را به او آموزش دهد، تا او بتواند قرآن را بصورت صحیح تلاوت نماید. از وقتی توانست قرآن بخواند، قرآن کوچکی تهیه کرد و همیشه در جیبش به همراه داشت و در زمانهای مختلف مشغول تلاوت قرآن میشد. او از کودکی سعی میکرد همیشه با وضو باشد. حتی وقتی میخواست مشغول کار کشاورزی بشود، ابتدا وضو میگرفت و بعد به مزرعه میرفت. با اینکار هم خودش نورانیتر میشد و هم خداوند به محصولش برکت میداد. محمد تحصیلات ابتدائی را در روستای شمآباد گذراند و بعد از آن به سفارش معلمانش برای ادامه تحصیل به شهر سبزوار رفته و در مدرسه خیام، تحصیلات راهنمایی را سپری نمود. حالا محمد نوجوانی بود که دوست داشت به پیروی از حضرت محمد(ص،) مُبلغ اسلام ناب- محمدی باشد. او مشغول تحصیل علوم حوزوی شد. با توجه به حضور روحانیون بزرگ در روستای شمآباد، ابتدا در روستا مشغول تحصیل معارف اسلامی شد و بعد از آن به حوزه علمیه قم رفته و در جوار حضرت فاطمه معصومه(س،) به تحصیل دروس مقدماتی مشغول شد.
بعد از انقلاب اسلامی، با بچههای روستا جلسات دعای کمیل خانگی برگزار مینمودند. در گشت- های شبانه شهر و روستا شرکت میکردند. محمد به سنی رسیده بود که میتوانست به جبهه اعزام شود. مسئولین اعزام سپاه به روستای شمآباد آمده بودند. مردان روستا داشتند برای رفتن به جبهه ثبتنام میکردند. محمد از والدینش اجازه گرفت تا برود و ثبتنام کند. خالهزینب که میدانست او را به جبهه اعزام نمیکنند، اجازه داد. او رفت و ثبتنام کرد و از قضا، مسئولین با اعزام او موافقت نمودند. در مواقع تعطیلی حوزه، از قم به روستا میآمد. در این ایام، فرصت را غنیمت میشمرد و برای بچههای روستا، کلاس برگزار میکرد. محمد جوانان شمآباد را برای رفتن به جبهه تشویق میکرد و هروقت به جبهه میرفت چند نفر را با خودش همراه میکرد. محمد در سال 1364درحالی که 17سال داشت، تصمیم گرفت با دختر داییاش شهربانو ازدواج کند. شهربانو دختر شهید محمد رستمی بود. انتساب شهربانو به شهید موجب شده بود که محمد بیشتر او را دوست داشته باشد. آنها با هم ازدواج کردند. ازدواجی به دور از گناه و اسراف و سرشار از عشق و معنویت. آنها تصمیم گرفتند جشن عروسی نگیرند. محمد معتقد بود زمان جنگ است و مردم در حال تحمل سختی هستند. خانوادههای شهدا داغدار هستند و خوب نیست مجلس شادی داشته باشیم. بعد از ازدواج دست همسرش را گرفت و به شهر قم برد. در آنجا خانهای اجاره کردند و زندگی مشترکشان را آغاز نمودند. او در جبهه مسئول تبلیغات گردان شده بود هم امام جماعت بود و هم موقع عملیات، رزمندهای خطشکن. محمد دو یا سه بار زخمی شد و هر بار برای گذراندن دوران بهبودی و درمان به روستا میآمد. درد را تحمل میکرد ولی ناله نمیکرد تا مادرش غصه نخورد. بدنش سوخته بود ولی آخ نمیگفت.
اما خالهزینب میدانست که او درد میکشد. مادر دعا میکرد تا زود حالش خوب شود و در جبهه برایش اتفاقی نیفتد. اما شیخمحمد به مادرش میگفت: «دعا نکن که سالم برگردم. من میخواهم شهید بشوم و تو باید افتخار کنی که مادر شهید میشوی». بعضی وقتها هنوز زخمهایش خوب نشده بود ولی چون جبههها به نیرو نیاز داشت، دوباره به جبهه میرفت. در عملیات کربلای 5مجروح شد. ولی باز به جبهه رفت. میگفت: «بیلیاقتی است که عملیاتی باشد و من در آن نباشم». خالهزینب یکبار به محمد گفت: «مادرجان! مثل اینکه در جبهه به شما خیلی خوش میگذرد که پدر و مادرت را فراموش کردهای؟» محمد گفت: «اینطور نیست. شما همیشه در ذهن من هستید. ولی خوشی یک روز جبهه از خوشی یک سال روستا بیشتر است».. اما مادر تعجب کرد و پرسید: «چطور میشود آنجا که همیشه زیر آتش دشمن هستید؟» محمد جواب داد: «در جبهه اتفاقاتی میافتد که انسان به خدا نزدیکتر میشود». شیخمحمد شجاع بود و بیشتر دوست داشت به جبهه غرب برود. چون شرایط آنجا سختتر و اجر رزمندگان آنجا بیشتر بود. 13آبان سال 1366محمد برای آخرین بار به جبهه اعزام شد. این بار به جبهه غرب رفت. عملیات سختی در سرمای زمستان آن سال در پیش بود. عملیات بیتالمقدس 2در دوم بهمن در منطقه ماووت عراق اجرا میشد. عملیاتی سخت در مناطقی کوهستانی که محمد در این عملیات فرمانده دسته بود. شرایط این عملیات خیلی سخت بود. رزمندگان برای رسیدن به ماووت عراق کوههای پر از برف را پشت سر گذاشتند. هوا بسیار سرد بود. جادهها یخبندان بود و تدارکات عملیات به سختی انجام میشد. رزمندگان اسلام چند روزی در منطقه ماووت عراق بودند تا عملیات آغاز شود. جیرههای جنگی رزمندگان تمام شده بود و مجبور بودند که بلوط بخورند. هنوز عملیات آغاز نشده بود که محمد بیحال شد و نتوانست مقاومت کند .او را به بیمارستان تبریز منتقل کردند ولی محمد در بیمارستان به شهادت رسید.

وصیت نامه شهید …

در حـال عبـور از منطقـه بودیـم. شـهید همیـن طـور کـه راه میرفت، پاهـا رو بـه زمیـن مـیزد و میگفـت: اي زمیـن جبهـه، چـهکار کنـم کـه دینـت را ادا کـرده باشـم.
نقل خاطره: همرزم شهید

از جبهـه که برگشـتم، فهمیدم مجروح شـده، بـراي عیادت بـه منزلشـان رفتـم. هنگامیکه مــادرش از اتــاق خــارج شــد، بــا کنجــکاوی زیــاد خواســتم محــل زخــم مجروحیــت را ببینــم. گفــت: فقــط، نميخواهــم مــادرم چیـزی بفهمـد. لباســش را آرام آرام بــالا زد، زخــم شــدیدی داشــت، ترکــش بــه کمــرش خــورده بــود. به اوگفتم: ميخواهي برگردي؟ گفــت: بلــه. هرچــه ســعيکردم قانعشکنــم تـا مدتـي صبرکنـد و بهتـر شـود، فایـدهاي ّ نداشــت، مجــدد رفــت، امــا خیلــی زود برگشــت. پرســیدم: چــرا زود برگشــتي؟ پاســخ داد: شــنیدهام کــه اعــزام کاروان بعــدي بــه نــام مبــارک حضــرت حجــت (عــج) اســت. برگشـتم، تـا بـا آن کاروان بـروم و مـن هـم جــزء کاروان حضــرت مهدي(عــج) شــوم.
نقل خاطره: حجت السلام غلامحسن قربانی بستگان شهید

 

نمرات خوب
یکبار یک نفر به من خبر داد که فرزندت در قم درسهایش را خوب نمیخواند. من هم وقتی به روستا امدم، دعوایش کردم و بعد نصیحتش کردم تا درس بخواند. بعد که به قم برگشت، یک نامه و یک عکس فرستاد. نوشته بود: پدرجان! من درسم را میخوانم. خیالتان راحت. این هم عکسی است که اساتید به خاطر درسم از من تجلیل کردهاند.
نقل خاطره: حاج علیاکبر شم ابادی – پدر شهید

 

اثار جراحت
یکبار از جبهه به روستا امده بود. به او گفتم: لباسهایت را عوض کن تا بشویم. اما او میگ فت: بعدا عوض میکنم. من خیلی اصرار میکردم همین الان عوض کند تا اینکه گفت: ناراحت نمیشوی؟ شک کردم که حتما مجروح شده است. تا اینکه لباسش را دراورد. هنوز اثار جراحت در بدنش پیدا بود. این درحالی بود که میخواست دوباره به جبهه برگردد. به او گ فتم: با این وضعیت میخواهی به جبهه بروی؟ گفت: فعلا جبههها نیاز به نیرو دارد. چندبار دیگر هم مجروح شده بود که اصلا به من نگفته بود.
نقل خاطره: زینب شم ابادی – مادر شهید

 

با سه اسیر امد
در عملیات والفجر 8وارد منطقه فاو عراق شدیم. شهید شیخمحمد شمابادی جثه ضعیفی داشت. او را بین رزمندهها ندیدم. با خودم گ فتم: شاید نتوانسته است به این طرف اروند بیاید. در همین فکر بودم که دیدم جلوتر از ما در حالی که لبخند ملیح و همیشگیاش را به لب داشت، با سه اسیر عراقی به سمت نیروهای خودی میامد.
نقل خاطره: رزمنده حاجم حمد شم ابادی (شهردار)


این بار، دفعه اخر است
شهید محمد شم ابادی بعد از عملیات کربلای 5به روستا امده بود. من به خانه- شان رفتم تا حالی از او بپرسم. متوجه شدم محمد نمیتواند راحت بنشیند و از چیزی رنج میبرد. ارام از او پرسیدم: مشکلی پیش امده؟ ارام گفت: پشتم سوخته است. پدر و مادرم نمیدانند. اگر انها متوجه بشوند نمیگذارند دوباره به جبهه بروم. وقتی انها از اتاق بیرون رفتند، سوختگیها را به من نشان داد.
گ فتم: شما چگونه با این زخم میخواهید به جبهه برگردید؟ گ فت: اینبار دفعه اخر است که به جبهه میروم. شیخاحمد که شهید شد من خواب دیدم که دعوتم کردهاند. باید به جبهه بروم. ایشان ده روز بعد به جبهه رفتند و همانطور که گفتند در همان اعزام شهید شد. غلامحسن قربانی
سپاهیان حضرت مهدی
روزی محمد رفت اما زود برگشت. به او گ فتم: چرا زود برگشتی؟ او گ فت: شنیدهام که اعزام بعدی، اعزام کاروانی است که اسم مبارک حضرت حجت(ع) را دارد، برگشتم تا با کاروان بروم یک نفر به کاروان اضافه و من هم جزء کاروان حضرت مهدی(عج) شوم.
نقل خاطره: حجت السلام حسین شم  ابادی – دایی شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.