شهید شیخ احمد شم آبادی
- نام پدر: محمد
- تاریخ تولد: 1346
- سن: 20 سال
- نام عملیات: کربلای 10
- تاریخ شهادت: 1366/2/1
- محل شهادت: ماووت عراق
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
تقدیر الهی، اول فروردین سال 1346 را برای تولد احمد شم آبادی در روستای شم آباد رقم زد. احمد پنجمین فرزند حاج محمد شمس بود. تولد مبارک این کودک منشأ خیر و برکت زیادی برای کل روستای شد. احمد تحصیل علم را ابتدا از مکتبخانه شمآباد آغاز کرد و بعد از تأسیس مدرسه ابتدائی در روستا با درخواست معلمان و موافقت پدر در این مدرسه شروع به تحصیل کرد. او هنوز مقطع ابتدائی را به پایان نرسانده بود که خانواده حاجمحمد شمس از روستا به شهر سبزوار مهاجرت کردند. او تحصیلات ابتدائی و راهنمائی را در سبزوار به پایان رساند. بعد از مقطع راهنمایی، احمد مشتاق حوزه علمیه شد و از پدر اجازه خواست تا در حوزه علمیه مشغول تحصیل علوم اسلامی بشود. پدر که مسرور از این تصمیم احمد بود، قبول کرد و احمد در حوزه علمیه فصیحیه 1سبزوار مشغول تحصیل علوم حوزوی شد. احمد مدتی را هم در قم تحصیل کرده بود. حجره 21مدرسهی خان مدتی میزبان او بود. او اکتفا به دروس حوزه نکرد لذا صبحها در حوزه علمیه مشغول تحصیل بود و شبها به دبیرستان شبانه میرفت.
سال 1363سال شیرینی برای شیخ احمد بود. او تصمیم گرفت ازدواج کند. احمد به خواستگاری خواهر شهید رمضانعلی شمآبادی رفت و با این خانواده وصلت نمود. یک جلد قرآنکریم، یک جلد مفاتیح و یک جلد صحیفهسجادیه را جزء مهریه همسرش قرار داد تا نور ایمان در زندگیشان بیشتر شود. زندگی شیرین احمد و همسرش با تولد دخترشان شیرینتر شد. احمد با حضور مستمر در جبهه از سال ،1360یک روحانی مجاهد شده بود. احمد پشت جبهه هم که بود به فکر جبهه بود. از تبلیغ و تشویق مردم و بخصوص جوانان برای حضور در جبهه گرفته تا جمعآوری کمکهای مردمی برای جبهه را انجام میداد. یکبار که خانوادهاش برای او قربانی کرده بودند، گفته بود: ای کاش! پول این گوسفند را به جبهه کمک میکردید!. نزدیک عملیات که میشد، شیخاحمد از طریق فرماندهان مطلع میشد. او بچههای روستا را برای ثبتنام جبهه، دعوت میکرد اما از عملیات چیزی به آنها نمیگفت. احمد ایام تعطیلی و فراغت خود را در محیط معنوی و جهادی شمآباد میگذراند و در آنجا با فضای جهاد و شهادت که به برکت شهدای شمآباد بوجود آمده بود، مأنوس میشد. احمد توانسته بود به سبب اخلاق خوب و شوخطبعی، با پسران همسن خود ارتباط قوی پیدا کند و آنها را با خود همراه کند. او بچهها را به مزار شهدا میبرد و با بیانی جذاب و شیوا آنها را با جبهه و معارف اسلامی آشنا میکرد. احمد یک افتخار دیگری هم داشت و آن معلمی قرآن بود. بچههای روستا با ذوق و شوق در جلسه قرآن احمد حاضر میشدند. این فعالیت مذهبی احمد، در جبهه نیز ادامه داشت. احمد جوانی منظم و آرام بود. صورت نورانیاش در سیاهی شب میدرخشید. شبها با چشمان اشکبار مشغول دعا و نیایش بود و روزها با کلام دلنشین و اخلاق خوب و شوخطبعی بچهها را عاشق اسلام کرده بود. شیخاحمد به همراه بسیاری از رزمندگان شمآبادی، بهار سال 1366در عملیات کربلای 10 شرکت کرد. این عملیات در منطقه بانه اجرا شد. او در این عملیات عضو گردان ولیالله از لشکر 5نصر بود و فرماندهی یکی از دستههای این گردان را به عهده داشت.
رزمندگان گردان ولیالله به فرماندهی شهید محمدیانی، سوار اتوبوسها و خودروهای نظامی شده بودند و برای اجرای عملیات کربلای 10به سمت خطمقدم حرکت میکردند. شهرهای استان ایلام بمباران شده بود و همهی مردم در بیابانها چادر زده بودند. گردان روحالله در ارتفاعات خوب عمل کرده بود و توانسته بود ارتفاعات را تصرف کند اما با پاتک دشمن مواجه شده بود. گردان ولیالله باید زودتر به آنها میرسیدند تا ارتفاعات سقوط نکند. ساعت 4بعدازظهر به نزدیکی قله آخر رسیدند ولی قله سقوط کرده بود. آنها حدود 200متر با دشمن فاصله داشتند. رزمندگان باید از صخرهای عبور میکردند و با سرعت حرکت میکردند و پشت سنگها سنگر میگرفتند. دشمن به رزمندگان مشرف بود و تیرمستقیم میزد. همه رزمندهها میخکوب شده بودند و جرأت حمله نداشتند. اما چارهای جز عبور از این منطقه نبود. بیشتر اعضای یکی از گروهانها، رزمندگان شمآبادی بودند. فرمانده آن گروهان، آقای محمدرضا جلالینسب بود. او جوان بود اما از رزمندگان باتجربه شمآبادی بود. آقا محمدرضا به شجاعت شیخاحمد اعتماد داشت با او مشورت کرد تا کاری کنند ترس رزمندهها بریزد. قرار شد فرمانده با رزمندگان صحبت کند. محمدرضا جلالینسب رو به رزمندهها کرد و گفت: «این مردم آوارهای که چند ساعت پیش در کنار جاده دیدید، چشم امیدشان به شماست که این قله را بگیرید. اگر بلند نشوید، مدیون آنها خواهیم بود. من و شیخاحمد میرویم. هرکسی خواست پشت سر ما بیاید». بعد از صحبت محمدرضا جلالینسب، شیخاحمد، عمامهاش را از کوله پشتی درآورد و بر سر خود گذاشت. او با صلابت و شجاعت از صخره عبور کرد و بعد از او همه بلند شدند و یک به یک حمله کردند. الحمدلله آنها موفق شدند قله را بگیرند. وقتی به نزدیکی قله رسیدند، گلولهای به دست راست شیخاحمد خورد. خون زیادی از او میرفت. علیرغم اصرار زیادی که شیخ احمد برای ماندن در منطقه داشت، اما شهید محمدیانی که فرمانده گردان آنها بود، او را سوار بر قاطر کردند و به عقب بردند.
اما بدن شیخ احمد، دیگر نمیتوانست روح بلند او را به عقب برگرداند و این بود که در بین راه، روحِ مربیقرآن، مقتدا، دوست، مراد و دلبر جوانان و نوجوانان شمآباد در روز اول اردیبهشت سال 1366 ملکوتی شد.
شـاید چنـد روزي بیشـتر بـه عملیـات سرنوشـت سـاز نمانـده باشـد. وقتـي ميبینـم کـه امـام حسـین (ع) از تمـام زندگـي گذشـت و بـه مـا درس ایثـار و فـداکاری داد. مـن هـم امیـدوارم، امـام حسـین (ع) مـرا بـه شـاگردي قبـول کنـد، هرچنـد لیاقـت نـدارم، امـا از آن بزرگوار سرمشـق گرفتـه و بـراي اسـلام از شـما کـه بهتریـن عزیزانـم بودیـد گذشتم.
قستمی از وصیت نامه شهید
سـال 66 منطقـه عملیاتـي کربـلاي 10 دشـمن پاتـک زده و تانکهـاي دشـمن پیشآمــده بودنــد. درگیــري بســیار شــدید درگفــت. روحانــي شــهید احمــد شــمآبادي کــه فرمانــده دســته بــود، بــر اثــر اصابــت ترکــش از ناحیــه دســت مجــروح شــد. بــه طــوري کــه دســتش بــه پوســت آویــزان بــود. فریـاد مـيزد، برادرهـا بیاییـد دسـتم را جــدا کنیــد؛ دســتم مزاحــم کارم مــی شــود، نميتوانــم از آرپيجــي اســتفاده کنـم. رفتـم بـا عمامـهاش دسـتش را بسـتم و بــه او گفتــم: برگــرد عقــب، گفــت: نــه بـرادر محمدیانـي، مـن هنـوز ميتوانـم بجنگـم. خیلـي اصـرار کـردم، تـا این که توانسـتم قانعـش کنـم تـا برگـردد. در حـال برگشـت بـه عقـب کـه ترکـش خمپــاره بــه او اصابــت کــرد و شــهید شـد. شـهید شـمآبادي بارهـا بـدون ایـن کـه خانــوادهاش خبــردار شــوند در جنــگ مجـروح شـده بـود.
نقل خاطره: سردار شهید محمدیانی فرمانده گردان ولی الله
من هنوز میتوانم بجنگم
سال 66در عملیات کربلای 10تانکهای دشمن پیشروی کرده بودند و درگیری شدید شده بود. روحانی شهید احمد شمابادی فرمانده دسته بود و از ناحیه دست زخمی شده بود بطوری که دستش به پوست اویزان شده بود. او با این حال، فریاد میزد: دستم مزاحم است، دستم را بکنید تا بتوانم از ارپیجی استفاده کنم. رفتم با عمامهاش دستش را بستم و به او گ فتم: برگرد عقب. اما او گفت: نه برادر محمدیانی! من هنوز میتوانم بجنگم. خیلی اصرار کردم تا اینکه توانستم قانعش کنم که به عقب برگردد. اما در بین برگشتن، ترکش خمپاره دیگری به او اصابت کرد و شهید شد.
نقل خاطره: سردار شهید محمدیانی- فرمانده گردان ولی الله
بیدار شدن برای نماز صبح
14سال بیشتر نداشتم که برای اولین بار به جبهه اعزام شده بودم. من را به تیپ جوادالائمه که در سایت 5مستقر بود انتقال دادند. این در حالی بود که اصلا اموزش نظامی ندیده بودم، لذا دلهره زیادی داشتم. شنیده بودم که یک نفر از روستای شماباد در سایت 5هست. وقتی به قرارگاه رسیدم او را پیدا کردم. او شیخاحمد شمابادی بود که با اخلاق و رفتار تحسین برانگیزش به انسان ارامش میداد. او مرا به گردان خود برد و با هماهنگی فرمانده، به من و چند نفر دیگر که اموزش ندیده بودند استفاده از سلاحهای مختلف، حتی خمپاره و توپ را اموزش داد. کمکم ما را هم از لحاظ نظامی و هم از لحاظ روحیه شجاعت و معنویات اماده کرد. شبها در کیسه خواب میخوابیدم. یک شب که از شدت خستگی برای نماز صبح بیدار نمیشدم، شیخاحمد و حسین عبادی من را به بالای تپه بردند و از انجا به پایین سرازیرم کردند. بعد از اینکه بیدار شدم و به خود امدم دیدم شیخ احمد و حسین میخندند و گ فتند: از این به بعد اگر نماز صبح بیدار نشوی، همین برنامه برقرار است!
نقل خاطره: علی اسلامی- دوست و همرزم شهید
شبها در گلزار شهدا
تابستان بود و در ان زمان در مزار شهدا فقط 4شهید به خاک سپرده شده بودند .1ایشان هرشب ساعت 11شب میامد دنبال من و میگ فت بیا بریم مزار شهدا!، من هم قبول میکردم. در انجا فقط یک لامپ روشن بود و اطراف پر بود از حشرات و موجودات مزاحم که من از ترس حتی جرات نشستن نداشتم. ایشان را مشاهده میکردم که وضو میگیرد و رو به قبله میایستد و شروع به راز و نیاز میکند و نمازشب میخواند. یک یا دو ساعت بعد که به خانه برمیگشتیم، هنوز تازه خوابمان میبرد که اذان صبح را میگ فتند و ایشان با اینکه خسته بود بلند میشد و من را هم برای نماز صبح بیدار میکرد.
ساعت 10صبح هم به جلسه قران میرفتیم.
نقل خاطره: علی اسلامی- دوست و همرزم شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.