شهید سید محمد شم آبادی
- نام پدر: سید عباس
- تاریخ تولد: 1338
- سن: 23 سال
- نام عملیات:فتح المبین
- تاریخ شهادت: 1361/1/8
- محل شهادت: چذابه
- تاریخ تشییع: 1361/1/13
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
پـدرش از سـادات خوشـنام و روحانـي محـل بود. سـید محمـد بـه خاطـر کهولت سـن پـدر و اعـزام بـرادر کوچکتـرش بـه منطقـه، توفیق حضـور در جبهـه رو از دسـت داده بـود. آزرده خاطـر شـد، ولـي مراعـات حـال پـدر رو ميکــرد و چیــزي نميگفــت، پــدر نیــز مثـل مـادر کـه متوجـه احـوال سـید محمد بــود، بــه او گفــت: بــا اعــزام بعــدي عــازم شـو و فکـر مـارو هـم نکـن، خـداي مـا هـم بـزرگ اسـت. سـید محمـد انـگاري منتظـر ایـن جملـهي پـدر بـود، خوشـحال شـد و در اولیـن فرصت اعـزام شـد.
حجت الاسلام و المسلمین سید عباس شم آبادی از روحانیون بزرگ روستای شم آباد بود که در روستا زندگی میکرد. 23 خرداد سال 1338 در روستای شم آباد، اولین فرزند حاج سید عباس به دنیا آمد. عمو سید عباس و همسرش او را سی دمحمد نامیدند. با تولد سید محمد، شکوفه ای زیبا به شجره طیبه سادات اضافه شد. پس از گذشت 5 سال از زندگی خود، وارد مکتبخانه شد و به فراگیری قرآن مجید پرداخت. مادر به سیدمحمد عشق میورزید و دوست داشت فرزندش بزرگ شود و روضه خوان امام حسین(ع) گردد. برای همین بود که او را همراه خود به مجالس روضه میبرد. پس از فراگیری قرآن مجید در سال ،1345 وارد مدرسه ابتدایی شد و پس از طی نمودن دوران ابتدایی، به علت وجود مشکلات و نبودن مدرسه راهنمایی در شمآباد، نتوانست ادامه تحصیل بدهد و به ناچار ترک تحصیل کرد. در این دوران همراه درس، به کارهای کشاورزی خانواده میپرداخت. او همیشه در جلسات قرآن و ادعیه روستا شرکت میکرد. روزش را با تلاوت قرآن آغاز و به پایان میرساند. نسیم صبحگاهی هر روز صبح با تلاوت قرآن سیدمحمد نورانی میشد. تا قرآن نمی- خواند، کارش را شروع نمیکرد و به مزرعه نمیرفت. میگفت: قرآن برکت زندگی است. قسمتی از دوران جوانی او در رژیم پهلوی بود. او که میلی به خدمت کردن به رژیم شاهنشاهی نداشت، به خدمت سربازی نرفت. محمد در فصل پاییز و زمستان که کشاورزی نبود، به تهران میرفت و مشغول کارگری و … میشد.
مهر ماه سال 1357سیدمحمد با زینب شم آبادی دختردائیاش ازدواج نمود و طولی نکشید که تولد فرزندشان سیدحسن، شیرینی زندگی آنها را افزود. پدر و مادر سیدمحمد، بعد از ازدواج او، احساس کاستی نکردند و همچنان شاهد کمکهای سیدمحمد بودند. این سالها، با انقلاب ملت ایران، به رهبری فقیه عظیمالشأن امام خمینی(ره،) مصادف بود. شهید بزرگوار، حضور پر رنگی در راهپیماییها و تظاهرات داشت. به خصوص در زمانی که در تهران کار میکرد، سعی میکرد در راهپیماییها شرکت نماید. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و با تشکیل بسیج روستا، در این سنگر فعالیت میکرد و مانند همه مردم ایران عاشق خمینی(ره) و راه او بود. با شروع جنگ تحمیلی، سیدمحمد، همانند دیگر مردم شمآباد برای شرکت در این جهاد سر از پای نمیشناخت. تابستان سال 1360محمد سخت مشغول کار شد و بعد از برداشت محصولات کشاورزی، فرصت را برای شرکت در جبهه مناسب دید. با اینکه او ازدواج کرده بود و استقلال داشت اما دوست داشت با اذن والدین و همسرش به جبهه برود! مادر محمد اجازه نمیداد که سیدمحمد به جبهه اعزام شود، او میگفت: پسرم! برادرت سیداحمد در جبهه سرباز است، دیگر لازم نیست شما بروی! اما سیدمحمد که قلبش برای شهادت میتپید میگفت: مادرجان! اگر برادرم بجنگد یا شهید بشود ثوابش برای خودش است نه برای من! ما میرویم تا راه کربلا را باز کنیم و انشالله با یکدیگر به کربلا برویم. اینگونه بود که سیدمحمد خانواده خود را قانع کرد تا به جبهه اعزام شود. به مدت بیست روز در بجنورد آموزش دید و در تاریخ 1360/11/1جهت اعزام به مشهد رفت و در خانه یک از دوستانش میهمانش شد و دوستش به او گفت: حال که برادرت در جبهه است و سن پدرت بالاست بهتر است که جبهه نروی. لذا از مشهد برگشت ولی از نرفتن خود به قدری پشیمان بود که مریض شد و در بستر افتاد. پدرش از ته دل به جبهه رفتن محمد رضایت داد و بالاخره محمد توانست با اعزام بعدی به جبهه برود.
او جمعی تیپ 21امام رضا علیه السلام بود. آنها به منطقه بستان اعزام شدند. شب هشتم فروردین سال ،1361سیدمحمد قبل از شروع نگهبانی به سنگر رفت و مشغول خواندن دعای توسل شد. او آخرین دعای توسلش را خواند و آماده رفتن به پست نگهبانی شد. دوستانش او را دعوت به شام نمودند اما او که امشب میهمان امام حسین(ع) بود، دعوت آنها را رد کرد و به محل نگهبانی اش رفت. نگهبانی تا بامداد ادامه داشت که ناگهان صدای انفجار خمپارهای به گوش رسید. ترکش خمپاره به سرش اصابت کرد و او را همانجا آسمانی کرد. زینب، همسر سیدمحمد در روستای شمآباد ساکن بود. هنوز از شهادت سیدمحمد بیخبر بود، به سبزوار رفت تا تماس تلفنی با همسرش داشته باشد. وقتی به مقرشان تماس گرفت، آنها از سیدمحمد اظهار بیاطلاعی کردند. او بیخبر از وضعیت همسرش و با دلی شکسته و محزون به شمآباد برگشت. وقتی به خانه رسید، متوجه حضور پاسداران در منزلش شد. نگران شد و متوجه شد که خبری شده است. بالاخره از شهادت همسرش باخبر شد و به حزن و اندوه او افزوده شد. در همان ایام خبر جراحت سیداحمد آقا، برادر کوچکتر سیدمحمد به عموحاجسیدعباس رسید. حاجسیدعباس و همسرش، برای عیادت سیداحمد به تهران رفته بودند. بعد از عیادت، و زیارت حضرت معصومه (س) در قم، به سبزوار برگشتند. نیمه شب به سبزوار رسیدند. در کاروانسرا ماندند تا برای رفتن به شم آباد ماشین پیدا کنند. صبح آن روز دیدند برخی فامیل از شمآباد به سبزوار آمدهاند. علت حضور آنها در سبزوار را جویا شدند، اما آنها از پاسخ دادن اجتناب کردند. بستگان، پدر و مادر شهید را به منزل آیتالله علوی بردند تا ایشان موضوع را به آنها اعلام کنند. قبلا پیکر شهید را هم به خانه حاجآقای علوی برده بودند. حاجآقای علوی دوستی چندساله با حاجسیدعباس داشت. حاجآقای علوی در حالی که از این ماجرا غمگین بود اما قبول میکند که این خبر بد را به دوست قدیمی اش بدهد. او به حاج آقای سیدعباس اسکندری رو کرد و گفت: حاج آقای شم آبادی! یک شهیدی است که مدتی است که در سبزوار است. مادر شهید از این سخن تعجب کرد، تکانی خورد و دلش ریخت. او مضطرب شد و با حس مادری خود حدس زد که حتما سیدمحمد است. یعنی بچه من است؟
حاج آقای علوی در این لحظه حاج سیدعباس را به حیاط خانه برد تا شهید را به ایشان نشان دهد. بعد از چند دقیقه حاجآقای علوی به داخل اتاق برگشتند. دوباره مادر شهید را صدا زدند. مادر شهید اضطرابش بیشتر شد. وقتی وارد حیاط شد، با چشمانی پر اشک، نظارهگر گریههای پدر بر بالین فرزند شهیدش شد. انگار آسمان بر سرش خراب شد. شهید سیدمحمد شم آبادی، بعد از وداع و تشییع در سبزوار و روستاهای مسیر سبزوار به شمآباد، در روز 13فروردین، کنار دوستان شهیدش در گلزار شهدای شمآباد، به خاک آرمیده شد و قطعهای دیگر از خاک شمآباد را بهشتی کرد. آن 13بدر، موجب شد که عموسیدعباس و حاجیه فاطمه 13بدرهای سالهای بعد، دل و دماغی برای گردش و تفریح نداشته باشند.
وصیت نامه شهید …
بـراي رفتـن بـه جبهـه خیلـي تـلاش میکـرد تـا مـادرش را راضـي کنـد. بالاخـره مـا راضـي شـدیم و او اعـزام شـد. در مشـهد بـه اوگفتـه بودنـد کـه تـو پـدرت از کار افتـاده اسـت و بـرادرت هـم درجبهه، شـما نـرو برگـرد، او هـم برگشـته بـود. امـا بـه خانـه کـه آمـد، مریـض شـد و در بسـتر افتـاد. مـادرش گفـت: دوایـش دسـت مـن اسـت. رو بـه سـید عبـاس کـرد و گفـت: پسـرم، چـرا خـودت را اذیـت ميکنـي؟ شـما بـا اعـزام بعـدي ميتوانـي بـروي، جبهـه هـم کـه نیـرو ميخواهـد، برخیـز و بـرو. او بـا خوشـحالی از بسـتر بیمـاری برخواسـت و آماده شـد. چنــد روز بعــد از اعزامــش بــه منطقــه، در 13 فروردیــن مــاه 1361 خبر شـهادتش را آوردنـد. بعـد از تشـییع در سـبزوار، به روسـتاي شــم آبــاد بــه خــاک ســپرده شــد.
نقل خاطره: حجت السلام سیدعباس شم آبادی ( پدرشهید)
فروردیـن 1361 در جبهـه چزابـه، بعـد از شـهادت شـهید سـید محمـد کـه در سـنگر نگهباني هنگام پسـت شـهید شــد بــود، مــن و علي اصغــر شــم آبادي بــه همــراه حســین شــم آبادي (رحیمــي)، کنــار همــان ســنگر عکــس یــادگاري گرفتیم. در تاریـخ 1365/4/19 عملیـات کربـلاي 1منطقـه مهـران، علياصغـر شـمآبادي و در تاریـخ 1365 /11/11 عملیـات کربـلاي ۵ منطقـه شـلمچه حسـین شـم آبادي ( رحیمـي ) هـم به شـهدا پیوسـتند.
نقل خاطره: سید ابوالفضل انصاری – دوست شهید
کمک به خانواده شهدا
وقتی که شهدا را به سبزوار میاوردند، سیدمحمد برای تشییع جنازه انها به سبزوار میرفت. در مراسم ختم شهدا هرکاری از دستش بر میامد انجام میداد. گاهی اوقات که دو تا شهید با هم میاوردند، انقدر فعالیتش بیشتر میشد که نه شب به خانه میامد نه روز. میگ فتم: مادر جان! به خانه بیا!. میگ فت: نه!. باید کسی به انها (خانواده شهدا) کمک کند. میهمان دارند، مگر میشود انها را تنها بگذارم و به خانه بیایم؟!
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – مادر شهید
خواب مادر
شبی خواب دیدم سیدمحمد در حال نماز است و من، پدر و همسرش هم او را نگاه میکردیم چهره اش بسیار زیبا بود و میدرخشید. چنان صورتش نورانی شده بودکه ذوق زده شده بودم. یک بار هم خواب دیدم، که نزدیک قبرستان جای ی است مثل کارخانه و دورش نرده کشیدهاند. در انجا نانهای گرد و ضخیم میپزند و سیدمحمد هم در انجاست. من و پدرش هم در انجا هستیم. سیدمحمد در حالی که پیراهن سفیدی بر تن کرده و بسیار نورانی بود، نماز میخواند. خیلی خوشحال بودم که کنارش هستیم.
مدتی بعد هم یکی از همسایه ها خواب دیده بود که سیدمحمد از بالا به سمت قبرستان میاید، در حالی که یک تسبیح در دستش داشت که دانههای ان مثل چراغ نورانی بود. تسبیح را داد و گفت: این تسبیح را به مادرم بدهید و به او بگویید خیلی غصه نخورد.
نقل خاطره: فاطمه شم آبادی – مادر شهید
پدر جان! شما کار نکنید
تابستان همان سال که میخواست به جبهه برود، گندم خوبی داشتیم. گفتم: بیا با هم برویم و درو کنیم. او گفت: نه پدر جان! مزرعه ما نزدیک اهالی روستای دیگر است و خوب نیست شما که روحانی هستید، برای درو بیایید. خودش به تنهای ی همه گندمها را جمع کرد و برای فروش به سبزوار برد. کارش که تمام شد، به جبهه رفت.
نقل خاطره: حجت الاسلام و المسلمین سید عباس شم آبادی
فیلم های مربوط به شهید …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.