85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید سید حسین شم آبادی

شهید سید حسین شم آبادی

سید محمد شم آبادی با عمه لیلا در نزدیکی امامزاده شعیب شهر سبزوار زندگی می کردند. او گاری داشت و با آن بارکشی میکرد. عمه لیلا در خواب، مولایش امام حسین(ع) را دید. از آقا خواست که دو فرزند به او عنایت کند تا یکی را حسن و دیگری را حسین بنامد. امام هم، حاجتش را داد و سید حسین در اول شهریور 1343 به دنیا آمد. تنها 3 بهار از عمر سید حسین گذشته بود که خانواده اش به روستای اجدادشان، شم آباد مهاجرت کردند. سیدحسین، مدتی به مکتبخانه بی بی صدیقه و بعد از آن به مدرسه ابتدایی شم آباد رفت. در زمان رژیم پهلوی، سپاهدانش شاهنشاه، در مدارس به بچه ها خوراکی می دادند. سیدحسین با این کار مخالف بود و خوراکی نمی گرفت و می گفت: شاه برای جذب بچه ها به خودش، این کار را انجام می دهد. او بیشتر از ابتدائی هم تحصیل نکرد. مدتی به همراه پدرش مشغول دامداری و کشاورزی شد. دستان هنرمندش با قلابِ قالیبافی مأنوس بود و قالیبافی هم میکرد. سیدحسین از وجود معنوی روحانیت بزرگ شمآ باد بهره مند شد و توانست با انجام واجبات، ترک محرمات و تقید به نماز جماعت و … بر نورانیت و معنویت خود بیفزاید. محمد برادر بزرگ سیدحسن در تهران زندگی میکرد و گچکار ساختمان بود. سیدحسین در نوجوانی به تهران رفت و شاگرد او شد.
آن زمان، روزهای مبارزات مردم ایران علیه رژیم پهلوی بود. سیدحسین سعی میکرد در تظاهراتها شرکت کند. بعد از انقلاب به سبزوار برگشت تا به شمآباد برود. در خیابانهای سبزوار قدم میزد که دید دو پسر هرزه، برای دو دختر مزاحمت ایجاد کردهاند. سیدحسین با این دو پسر برخورد کرد و آن دو دختر را از شر آنها نجات داد. پدران آن دو دختر، سیدحسین را پیدا کرده و از او تشکر کردند. بعضی مواقع، اجناس ضروری در روستا گران فروخته میشد. سیدحسین که از سبزوار میآمد لوازم ضروری را خریداری میکرد و به قیمت تمام شده به مردم میفروخت. جنگ تحمیلی آغاز شده بود. او سعی میکرد پدرش را راضی کند تا به جبهه برود. اما هرچه اصرار میکرد فایدهای نداشت. پدر و مادرش راضی نمیشدند تا بالاخره با اصرار زیاد توانست آنها را راضی کند. بعد از گذراندن دوره 20روزه آموزش نظامی از 59/9/6برای اولین بار در 59/11/5به خوزستان اعزام شد و در همان اعزام بصورت جزئی مجروح شده بود اما همانجا درمان شد و باز به خط مقدم رفت. سیدحسین بعد از چند ماه حضور در جبهه به شمآباد برگشت. تابستان آن سال کارهای کشاورزی را انجام داد. سال 1360لباس تابستان را از تن بیرون کرد و لباس پاییز را پوشید. یکی از روزهای سرد پاییز، سیدحسین در حیاط خانه مشغول راضی کردن والدینش بود تا دوباره به جبهه برود. محمد اسماعیلی 1هم آن روز در خانه آنها بود. پدرش اصرار داشت سید حسین اول ازدواج کند و بعد به جبهه برود. محمد اسماعیلی هم در تأیید حرف پدر، رو به سید حسین کرد و گفت: «پدرت راست میگوید. اول ازدواج کن و پدر و مادرت را خوشحال کن. بعد به جبهه برو»!. اما سیدحسین پایش را در یک کفش کرده بود که باید به جبهه برود. او گفت: «من میخواهم با حوریهای بهشتی ازدواج کنم».

پدر که دید اصرار، فایدهای ندارد گفت: «برو پسرم! ولی به شرط آنکه روز قیامت پیش امام حسین(ع) ما را شفاعت کنی». سیدحسین با خوشحالی زیاد از جایش پرید و پدرش را بغل کرد. او را بوسید و گفت: «چشم پدرجان! حتما». برای ثبتنام به سپاه سبزوار رفت تا با اعزام بعدی به جبهه برود. بعد از ثبتنام، نزدیک ساختمان سپاه، کنار خیابان نشست. دلش قرص بود که این اعزام آخرش است. علیاصغر شم آبادی (رستمی) از ساختمان سپاه بیرون آمد و دید سیدحسین در کنار جدول نشسته و در فکر فرو رفته. از پشت سر به شانهاش زد و به شوخی گفت: بیخیال بابا! یا خودش میآید یا نامهاش. گفت: اتفاقا نامهاش آمده؟ گفت: چطور مگه؟ گفت: ندائی به من گفت: «بیا اینجا که آنجا جای تو نیست» من هم می خواهم به جبهه بروم. شب آخر که در خانه بود، از والدینش خواست که همه کنار هم باشند تا بیشتر یکدیگر را ببینند. به پدر و مادر گفت: «امشب هرچه میخواهید مرا سیر ببینید، که اگر خدا بخواهد شب آخری است که در کنار شما هستم». خانواده به جوان رشیدشان نگاه میکردند و سیدحسین به آنها. گاهی سیدحسین گریه میکرد و گاهی پدر و گاهی مادر. شب سختی و عجیبی بود. برای آنها شب قدر بود. صبح روز بعد، موقع اعزام، رو به پدرش کرد و گفت: میخواهم به رویم لبخند رضایت بزنید! دوست ندارم در چشمانتان اشک ببینم. پدرش گفت: پسرجان؛ میخواهم در روز قیامت پیش جدم شفاعتم کنی. برو در پناه خدا! اینبار چند نوجوان شم آبادی با هم به جبهه میرفتند. سیدحسین موسوی، در بین راه از سیدحسین شم آبادی خواست عکسی را که تازه گرفته بود به عنوان یادگاری به او بدهد. – این مخصوص حجلهام است! – این چه حرفی است؟ انشاءالله می رویم و به سلامت برمیگردیم. – من تا بحال چند مرتبه به جبهه رفتهام و در خطرناکترین جاها بودهام و تا به حال وصیتنامهام را ننوشتم. اما اینبار وصیتنامه را هم نوشتهام و میدانم که شهید میشوم.

سیدحسین فرصتی پیدا کرد تا نامهای برای دوستانش بنویسد. به یکی از دوستانش نوشت: من این دفعه شهید میشوم. حلالم کن. نامه را نوشت ولی فرصت نکرد آن را ارسال کند. نامه را تا کرد و در جیب پیراهنش گذاشت و به خط مقدم رفت. ارتش عراق فشار زیادی را بر تنگه چزابه وارد کرده بود تا بتواند از این طریق، مناطقی را که از دست داده بود دوباره تصرف نماید. اما غافل از اینکه شیرمردانی همچون سیدحسین در منطقه چزابه آماده جانفشانی هستند. جوانی شجاع که همیشه برای کمین، نگهبانی و کارهای سخت داوطلب بود.
سیدحسین با اسلحه از مقر خارج شد. حاجآقای صداقتنیا گفت: کجا میروی؟ – میروم لب آب، آبتنی کنم.
– چرا با اسلحه میروی؟
سیدحسین به شوخی گفت: شاید پرندهای هم شکار کردم. طولی نکشید که سیدحسین با 6نفر اسیر عراقی برگشت!
– اینها را از کجا آوردی؟ – آبتنی میکردم که صدایی به گوشم رسید. پشت بوتهای پنهان شدم و دیدم 6نفر گشتی عراقی با بیسیم و تجهیزات از پشت تپه آمدند. با صدای محکم ایست دادم و با اشاره فهماندم که دستهایشان را بالا ببرند و سلاحشان را بر زمین بگذارند و عقب بروند. سلاحشان را برداشتم و به موقعیت خودمان آوردم. در حای که خودم فقط یک فشنگ داشتم! حاجآقای صداقت کمی عربی بلد بود. از عراقیها پرسید: که چطور شد که شما 6نفر تسلیم یک رزمنده نوجوان شدید؟ عراقی که فرمانده آنها بود گفت: ما به این یک نفر تسلیم نشدیم! یک آقایی که لباس سفید بر تن داشت سوار بر اسب سفیدی همراهش بود که از او ترسیدیم و تسلیم شدیم و الا اگر صد نفر هم مثل این رزمنده بودند ما تسلیم نمیشدیم. روز 23بهمن رسیده بود. رزمندگان شم آبادی داغدار شهید عبدالحسین شم آبادی بودند که دیروز به شهادت رسیده بود.

سیدحسین شهادت خودش را در خواب دیده بود و مطمئن بود که به شهادت میرسد. سیدحسین سینهاش تنگ شده بود. او دلتنگ دوستان شهیدش بود. در سنگر انفرادی با تیربار به مصاف دشمن رفت. انگار که سیدحسین میخواست خداوند دعای حضرت موسی در آیه «رَبِّ اشْرَحْ لىِ صَدْرِى * وَ یَسِّرْ لىِ أَمْرِى »1را درباره او به اجابت برساند. ناگهان ترکش خمپاره 60سینه پُردرد سیدحسین را شکافت و خود را به نزدیک قلب سید رساند. خون از سینهاش فوران کرد. قرآن جیبیاش و نامهاش به خونش آغشته شد. اما دیگر این قلب که برای اسلام میتپید از کار ایستاد. حالا فریادهای سیدحسین که در وصیتنامهاش آمده در گوش تاریخ میپیچید که گفته بود: پیامی دارم به برادران و خواهران خودم که این مسئولیت را بعد از من به عهده بگیرند و راه شهیدان را ادامه دهند، و پرچم لااله الا الله را در سراسر جهان برافراشته نمایند. سیدحسین شمآبادی از همان اول اعزام به جبهه میگفت: «من شهید میشوم» حالا او شده بود؛ شهید سیدحسین شمآبادی. همرزمانش دوربین عکاسی سیدحسین را از جیبش بیرون آوردند و از پیکر شهید عکس گرفتند. برخی از مردم شمآباد از شهادت سیدحسین مطلع شده بودند، اما هنوز املیلا از شهادت فرزندش خبر نداشت. چند روز دیگر، شمآباد میزبان شهید عبدالحسین شمآبادی و سیدحسین شمآبادی خواهد بود. املیلا به خانواده شهید عبدالحسین تسلیت میگفت اما خبر نداشت که فرزند خودش را همراه این شهید بزرگوار تشییع خواهند کرد. املیلا متوجه شد که مردم شمآباد جور دیگر به او نگاه میکنند. بالاخره املیلا فهمید که فرزندش به شهادت رسیده است. چند روز بعد پیکر شهید سیدحسین را به شمآباد آوردند. املیلا به بالین شهیدش رفت. اما طاقت نیاورد و از حال رفت. شهید سیدحسین شم آبادی بعد از تشییع در گلزار شهدای شم آباد آرمید.

سیدحسین سه وصیتنامه نوشته بود. یک وصیتنامه به زبان فارسی و یک وصیتنامه به زبان ترکی و یک وصیتنامه مالی. مرحوم حسن رستمی موتورسازی داشت. سیدحسین کلاج موتورش را درست کرده بود ولی مبلغ 15 تومان به او بدهکار بود. وصیت کرده بود که آن را پرداخت کنند. سیدحسن برادر کوچکترش، از پدر خواست که این مبلغ را من پرداخت کنم. وقتی پیش حسن رستمی رفت، او مبلغ را قبول نکرد. او گریه کرد و گفت: حسن آقا! منم نیاز به شفاعت شهید دارم. میخواهم این مبلغ را در قیامت به من بدهد.

وصیت نامه شهید …

یــک شــب هنــگام خــواب، سید حســین رختخــواب خــود را بــراي اســتراحت پهــن کــرد. از مــن و پــدرش خواســت کــه در دو طرفــش بخوابیــم. گفـت: امشـب مـرا سـیر ببینیـد، آخریـن شـبی اسـت کـه در کنـار شـما هسـتم. مـا هـم تـا صبـح کنـار فرزندمـان خوابیدیـم. صبـح کـه از خـواب بلنـد شـد، سـاکش را برداشـت و خداحافظـي کرد و رفـت. بعـد از یـک مـاه خبـر شـهادت او را برایمـان آوردنـد

نقل خاطره: مادر شهید

ســال 1360 منطقه جنــوب نشســته و مشــغول صحبــت کــردن بودیــم، ســید حســین ميگفــت: انســان چیســت، همــان لحظــه چشــمانش را روي هــم گذاشــت،گفت: نــگاه کنیـد تمـام شـد. جالـب اینکـه همانطـور بـا چشــمان بســته بــه شــهادت رســیده بــود.
نقل خاطره : سیدحسین دیواندری همرزم شهید

بهمن مـاه 1360 در منطقـه چذابـه بودیـم. دیـدم سید حسـین راه افتـاد. گفتـم: کجا، گفـت: مي روم آب تنـي، مـن احتمـال دادم بـراي غسـل شـهادت ميرفـت، گفتـم: چـرا بـا اسـلحه، گفـت: شـاید پرنـدهاي هـم بزنم. طولـي نکشـید کـه از دور دیـدم، سـید حسـین چنـد نفـر عراقـي اسـیرکرده و مـيآورد. گفتـم: ایـن عراقیهـا رو چـه طـور اسـیرکردی؛ گفـت: آب تنـي ميکـردم؛ صـداي مشـکوکی بـه گوشـم رسـید. پشـت بوتـه هیـزم پنهـان شـدم، دیـدم شـش نفـر گشـتي عراقـي بـا بيسـیم و تجهیزات کامـل از پشـت تپـه بیـرون آمدنـد. بـا صـداي بلنـد ایسـت دادم، گفتـم: دسـتها بـالا، بـا اشـاره و علامـت بـه آنهـا فهمانـدن کـه سـلاح و تجهیـزات خـود را زمیـن بگذاریـد و فاصله بگیرنـد. وقتي فاصلـه گرفتنـد، همـه وسـایل را برداشـتم، بلافاصلـه بـه موقعیـت خودمـان آوردم. در حالـي کـه خـودم فقـط یک فشـنگ بیشـتر نداشـتم. بنـده طلبـه بـودم، از مـن خواسـتند کـه بـا آنهـا صحبـت کنـم. از عراقيهـا پرسـیدم چـه طـور شـما چنـد نفـر تسـلیم یـک رزمنـدهي ایرانـي شـدید. عراقـي کـه فرمانـده آنهـا بـود، گفـت: نه ما تسـلیم ایـن یـک نفـر نشـدیم. آقایـي بـا لبـاس سـفید و اسـب سـفید بـود، مـا از آن آقا ترسـیدیم و تسـلیم شـدیم وگرنـه اگـر صـد نفـر مثـل ایـن رزمنـد شـما هـم بـود، مـا تسـلیم نميشـدیم. چنـد نفـر عراقـي کـه همـراه او بودنـد، گفتـه هـای فرمانـده را تاییـد کردنـد و ایـن یـک معجزهاي بـود کـه مـن دیدیـم. والسـلام
نقل خاطره : همرزم شهید

در تاریـخ 1360/10/30 آمـاده اعـزام شـده بودیـم. از سیدحسـین شـم آبادي خواسـتم عکسـي را کـه تـازه گرفتـه بودیـم را بـه عنـوان یـادگاري بـه مـن بدهـد. گفـت: نـه، ایـن عکـس را نميدهـم و بـه جـای آن یـک عکـس دیگـر ميدهـم. گفتـم چـرا؟، گفـت: ایـن عکـس مخصـوص تابلـوي مـزارم اسـت. گفتـم: ایـن چـه حرفـي اسـت، ان شـاءالله مـی رویـم و بـه سـلامت برميگردیـم. گفـت: مـن تـا بـه حـال سـه مرتبـه بـه جبهـه رفتـم و در خطرناکتریــن منطقههــا بــودم و وصیتنامــه ننوشــتهام، امــا اینبــار وصیتنامــه نوشــتم و ميدانــم کــه شــهید ميشــوم … . گذشـت تـا روزي کـه مـن در بیمارسـتان شـریعتي بسـتري بـودم، یکـي از رزمندههـا کـه مجـروح بـود، آوردنـد. بـه دلیـل خاکي بـودن سـر و صورتش مـن او را نشـناختم ولـي او مـرا شـناخت. گفتـم: از بچههـاي شـمآباد چـه خبـر؟ گفـت: آن آقایـي کـه سـرش را تراشـیده بـود. گفتـم: سـید حسـین، گفـت: بلـه، ایشـان شـهید شـد. گفتـم: چـه طـور؟ گفـت: در میـان درگیـري خمپـارهاي خـورد و مـا زمینگیـر شـدیم، گردوغبـار کـه تمـام شـد، سـ ّید دیگـر بلنـد نشـد. بـالاي سـرش رفتیـم، هیـچ قسـمت از بدنـش زخمي نشـده بـود، فکـر کردیـم ترسـیده و از هـوش رفتـه، زیـپ اورکتـش را باز کردیـم؛ تـا او را ماسـاژ بدهیـم، دیدیـم کـه ترکـش بـه قلبـش خـورده و درجـا شـهید شـده بـود. به گفته مادرش، توسط نامهای دوستان خود را به تشییع جنازهاش دعوت کرده بود.
نقل خاطره : سید حسین دیواندری – همرزم شهید

ســید حســین خیلــي شــجاع بــود. شــب اول کــه در خــط اول بودیــم، بــه مــا گفتنــد در خــط مقــدم چنــد نفــر لازم داریــم، هــر کســی داوطلــب اســت، آمــاده شــود؟ ســید رفــت و صبــح آمــد. شــب دوم هــم همینطــور. گفتــم: شــما خســتهاید و خطرنــاک اسـت… گفـت: خطـر چیه… خسـتگی چیـه … ولـش کـن… و دوبـاره رفـت.
نقل خاطره : سید حسین دیواندری – همرزم شهید

در دي مـاه 1360 مـن، پـدر و مـادرم و شـهید اسـماعیلي و پسـر خالـهام داخـل حیـاط خانـه نشسـته بودیـم. پـدر و مـادرم بـه سـید حسـین اسـرار ميکردند کـه اول ازدواج کـن بعـد بـه جبهـه بـرو، سـید حسـین ميگفـت نـه. شـهید اسـماعیلي و پسـر خالــهام هــم اســرار ميکردنــد، اول زن بگیــر و پـدر و مـادرت را خوشـحال کـن، بعـد بـه جبهه بــرو. او گفــت: نــه، مــن ميخواهــم فقــط بــا حوریـاي بهشـتي ازدواج کنـم. پــدرم وقتــی دیــد کــه اســرار دیگــر فایــدهاي نـدارد گفـت: باشـه بـرو، ولـي بـه شـرط آنکـه روز قیامــت پیـش جــدم امــام حســین (ع) مــا را شـفاعت کنـي. سـید حسـین بـا خوشـحالي زیــاد از جــا پریــد و پــدرم را بغــل کــرد، او را بوســید و گفــت: چشــم پدرجــان.
نقل خاطره : سید حسن شم آبادی – برادرشهید

یا خودش میاد یا نامه اش
در سال 60 از بسیج بیرون آمدم و شهید سید حسین شم آبادی را دیدم که در کنار جدول نشسته و به فکر عمیقی فرو رفته بود. از پشت سر به شانه اش زدم ، گفتم: سید حسین بی خیال بابا یا خودش میاد یا نامه اش…گفت انفاقا نامه اش آمده است. گفتم چه طور؟ گفت: ندایی به من گفت بیا اینجا که آنجا جای تو نیست، و میخواهم بروم.
نقل خاطره: برادر علی اصغر شم آبادی(رستمی)

می خواهم با حوریای بهشتی ازدواج کنم
در دی ماه 1360 من و پدر و مادرم و شهید اسماعیلی و پسر خاله ام داخل حیاط خانه مان نشسته بودیم، پدر و مادرم به سید حسین اسرار میکردند که اول ازدواج کن بعد به جبهه برو، سید حسین می گفت نه. شهید اسماعیلی و پسر خاله ام هم اسرار میکردند که اول زن بگیر و پدر و مادرت را خوشحال کن بعد به جبهه برو. او گفت: نه ، من میخواهم فقط با حوریای بهشتی ازدواج کنم. پدرم دید که اسرار دیگر فایده ای ندارد گفت: باشد، برو ولی به شرط آنکه روز قیامت پیش جدم امام حسین (ع) ما را شفاعت کنی. سید حسین با خوشحالی زیاد از جایش پرید و پدرم را بغل کرد و بوسید و گفت: چشم پدرجان.
نقل خاطره: اسید حسن شم آبادی – برادر شهید

شب آخر است که مرا می بینید
شب بود و وقت خواب. سید حسین رخت خواب خود را برای استراحت پهن کرد. از من و پدرش خواست که در دو طرفش بخوابیم. گفت امشب مرا سیر ببینید که شب آخر است مرا می بینید. تا صبح کنار فرزندمان خوابیدیم ، صبح که از خواب بلند شد ، ساکش را برداشت و خداحافظی کرد و رفت. بعد از یک ماه خبر شهادت را برایمان آوردند.

نقل خاطره: مادر شهید سید حسین شم آبادی

عکسی مخصوص قبرم
در تاریخ 30/10/1360 آماده اعزام شده بودیم. از سید حسین شم آبادی خواستم که عکسی را که تازه گرفته بودیم به عنوان یادگاری به من بدهد. گفت: نه این عکس را نمیدهم و به جایش عکس دیگری میدهم. گفتم چرا؟ گفت این عکس مخصوص تابلوی قبرم است. گفتم: این چه حرفی است، ان شاءالله میرویم و به سلامت برمیگردیم. گفت من تا به حال سه مرتبه به جبهه رفته ام و در خطرناک ترین جاها بوده ام و تا به حال وصیت نامه ام را ننوشته ام، اما این بار وصیت نامه ام را نوشته ام و میدانم که شهید می شوم. گذشت تا روزی که من در بیمارستان شریعتی بستری بودم که یکی از رزمنده ها را که مجروح بود آوردند. به دلیل خاکی بودن سر و صورتش من او را نشناختم ولی او مرا شناخت. گفتم از بچه های شم آباد چه خبر؟ گفت: آن آقایی که سرش را تراشیده بود…. گفتم: سید حسین.. گفت: بله ، ایشان شهید شد. گفتم چه طور؟ گفت: در میان درگیری بودیم که خمپاره ای آمد و ما زمین گیر شدیم ، گرد و غبار که تمام شد سید دیگر بلند نشد. بالای سرش رفتیم ، هیچ جایش زخمی نشده بود، فکر کردیم ترسیده و از هوش رفته ، زیپ اورکتش را باز کردیم تا او را ماساژ بدهیم ، دیدیم که ترکش به قلبش خورده بود و درجا شهید شده بود. به گفته مادرش توسط نامه دوستان خود را به تشییع جنازه اش دعوت کرده بود. سید حسین خیلی شجاع بود. شب اول که در خط اول بودیم ، به ما گفتند در خط مقدم چند نفر لازم داریم ، چه کسی میتواند بیاید؟ سید رفت و صبح آمد. شب دوم هم همین طور. گفتم شما خسته اید و خطرناک است… گفت: خطر چیه… ولش کن.. و دوباره رفت.

نقل خاطره: سید حسین دیواندری

کارت دعوت
در سال 65 قبل از عملیات والفجر 8 یکی از همشهریان مشهدی تسویه حساب کرد. و بعد از چند روز دوباره به جبهه آمد. گفتم تو که میخواستی برگردی، پس چرا تسویه کردی. او که می دانست من پاسدار هستم گفت: تو که غریبه نیستی ما دانش آموزیم. حدود ده روز به عملیات ما را توسط تلفن یا تلگراف دعوت می کنند که اگر مایلید بفرمایید. ما هم می آییم و در عملیات شرکت می کنیم. هر کس که شهید یا اسیر شد که هیچ ، و آن کس که سالم ماند ، بر میگردد و به درسش می پردازد. که این کار بیش از بیست روز طول نمی کشد.
راستی ما دیده بودیم که برای عروسی کارت دعوت می فرستند ولی برای مردن نه دیده بودیم و نه شنیده. که در جنگ ایران و عراق دیدیم.

نقل خاطره: سید حسین دیواندری

شم آباد در جنگ
در سال 59 و در اوایل جنگ تعداد 80 نفر اعزام شده بودیم که از این تعداد 28 نفر از روستای شم آباد بودند. همه را به خط مقدم بردند و من در مقر ماندم. بعد از نماز ظهر و عصر نامه رسان نامه های رسیده را خواند ، چهار پنج نامه به نام های حسن شم آبادی ، محمد شم آبادی ، علی شم آبادی، حسن شم آبادی بود و یک یا دو نامه غیر از بچه های شم آبادی را خواند ، همه نامه ها به نام بچه های شم آباد بود که به من رسید. یکی از برادران رزمنده که مردی میان سال بود ، گفت: همین دو نامه را هم شما بگیر که خیال ما هم راحت شود. مگر این شم آباد شما از اصفهان بزرگتر است! گفتم: خیر. روستای کوچکی در استان خراسان است که آنها باورشان نمی شد که از روستایی 150 خانواری 28 نفر آن هم اول جنگ به جبهه اعزام شوند.
نقل خاطره: علی اکبر محبی فر

لباس سیاه
در تشییع جنازه شهید حسن صداقت نیا ، مادر شهید آمد. رو به مردم کرد و گفت: ای مردم من لباس سیاه نپوشیده ام که دشمن شاد شود ، و افتخار می کنم که پسرم در راه اسلام شهید شده است.
نقل از: حجت الاسلام حاج سید عباس شم آبادی.

مادری که پنج عزیزش رافدا کرد
در سال 61 نوه اش شهید علی اصغر ذوالفقاری را در عملیات رمضان تقدیم انقلاب کرد، در سال 63 پسر دایی اش در عملیات میمک تقدیم انقلاب شد، و در سال 63 پسر برادش شهید علی شم آبادی در عملیات بدر جانش را نثار معبودش کرد. در سال 64 فرزندش شهید حسن صداقت نیا در عملیات والفجر 8 فدای دین شد و در سال 65 دامادش شهید غلام حسن شم آبادی در عملیات کربلای 5 فدای امام شد.

نقل خاطره: سید حسین دیواندری

امشب آماده شهادتم
شب عملیات به من گفت برای من وصیتنامه می نویسی گفتم بله بعد شروع به نوشتن کردم مطالبی می گفت که من گریه ام می گرفت گفتم که این حرف ها را نگو گفت نه بنویس این واقعیت است بعد از اتمام وصیتنامه در حالی که اشک از چشم هایش سرازیر بود دست هایش را به سوی آسمان بلند کرد گفت خدایا پیش خودم گناهی نکردم و اگر گناه کردم خود نمی دانم از تو می خواهم مرا ببخشی و امشب اماده ی شهادت هستم و همان شب به ارزویش که شهادت بود رسید و بعد از 240 روز جنازه اش تشییع و در زادگاهش به خاک سپرده شد.
نقل خاطره : محمدرحیم مظلومی همرزم شهید علی اصغر شم ابادی

سلام به آقا داد و گفت آقا جان این اخرین سلام من به شما می باشد امیدوارم پذیرای ان باشی و از من بپذیری .
و رفت و در همان عملیات به درجه رفیع شهادت نایل شد.

نقل خاطره : محمدرحیم مظلومی همرزم شهید علی اصغر شم ابادی

فیلم های مربوط به شهید …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.