85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید حسین مومنی نژاد

شهید حسین مومنی نژاد

حسین شم آبادی در سال 1343 در روستای شم آباد به دنیا آمد. پدرش عمو محمد، فرزندان قبلی اش را حسن، علی و فاطمه نامیده بود. برای اینکه نام پنج تن آل عبا (ع) کامل بشود، نام فرزند چهارمش را حسین گذاشت. حسین در کودکی قرآن را فراگرفت. وقتی 7ساله شد به مدرسه ابتدائی روستای شمآباد رفت. اما بخاطر وجود مشکلات نتوانست در مقطع راهنمایی تحصیل نماید. جنگ تحمیلی که آغاز شد خانواده عمومحمد میخواستند دِینشان را به اسلام ادا کنند. ابتدا پدر خانواده به جبهه رفت. برادر بزرگتر حسن هم به تبعیت از پدر به جبهه رفت. بعد از مدتی خودش، برادران دیگرش علی، و علیاصغر هم به جبهه رفتند. حسین نوجوان بود که پدرش در جبهه به اسارت عراقیها در آمد. خانواده عمومحمد غصهدار پدرشان شدند. با این حال، جبهه جنگ را خالی نکردند. سال 1364عمومحمد به همراه دیگر اسرای مجروح، با اسرای مجروح عراقی مبادله شد. هنوز تازه درد فراق پدر درمان شده بود که خانواده به هجران حسن، برادر بزرگ خانواده دچار شدند. حسن در سال 1365به شهادت رسید. خانواده حاجمحمد باز دوباره غصهدار شدند ولی باز هم جبهه جنگ را خالی نکردند. حسین بعد از شهادت برادرش نتوانست تحمل کند. او میخواست جای خالی برادرش حسن را پر کند. او برای انجام وظیفه و انتقام برادرش به جبهه رفت. علی، برادر بزرگتر حسین بود. او در شهر تهران استاد بنایی بود. گاهی مواقع حسین پیش برادرش علی کار میکرد. روزی علی به او پیشنهاد داد تا کار بنایی را به صورت حرفهای یاد بگیرد. حسین خندید و گفت: «من آرزوی شهادت دارم و شهید میشوم. نیازی به حرفه بنایی ندارم».
حسین حدود 5مرحله به جبهه اعزام شد. مجموعا 20ماه سابقه حضور در جبهه دشت. او از اعضای ثابت گردان ولیالله لشکر 5نصر بود. برای رفتن به جبهه دیگر نیازی به ثبتنام نداشت، هر وقت موقع عملیات میشد، از طرف سپاه برایش دعوتنامه میفرستادند. عملیات کربلای 10در منطقه ماووت عراق اجرا شد. چون عملیات برون مرزی بود، عملیات سختی بود. موقع رفتن به منطقه بانه، حسین مؤمنینژاد با شور و شوق وصفناشدنی رو به شیخاحمد شمآبادی کرد و گفت: «احمد جان زودباش! همه شهید شدند و رفتند. حوریان بهشتی تمام میشوند و به ما نمیرسد»! شیخاحمد خندید و گفت: «ای به چَشم».! عملیات آغاز شد. هردوی آنها در آن عملیات به آرزوی خود رسیدند و به شهادت نایل گردیدند. پیکر پاک هر دو شهید در یک روز در سبزوار و شمآباد تشییع شدند.

وصیت نامه شهید …

نزدیــک عملیــات، بچه هــا بیــرون ســنگر داشــتند آمــاده ميشــدند. حســین وقتــي دیــد همــرزم و همراهــش احمــد روحانــی دیرکــرده، رفــت داخــل ســنگر ســراغش رو گرفــت. گفــت: حاجــي پاشــو، دیــر ميشــه ها، برادرهــا از مــا ســبقت گرفتنــد و شــهید شــدند، رفتنــد بهشـت و حوریـاي بهشـتي تمـوم شـدند، چیـزي بـراي مـن و تـو باقی نميمونه هــا… در همـان عملیـات بـود کـه هـر دو جرعـه شـهادت را نوشـیدند و بـه درجـه رفیـع شـهادت نائـل شـدند.
نقل خاطره: همرزم شهید

 

بعـد از عملیـات کربـلاي ۵ حسـین را دیـدم. پرسـیدم چـه خبـر، جـواب داد: عملیـات بعـدي مـيروم جبهـه، گفتـم کجـا، گفـت: ان شـاءالله پیـش حسـن. خندیدم، آن هم به زور درد مجروحیت. عملیات تمام شد، شنیدم که شهید شده بود. از فرمانــده گــردان محمدیانــي کــه حســین در آن گــردان خدمــت ميکــرد، پرســیدم: کــدام حســین؟ فرمانـده سـرش را پاییـن انداخت و اشـک از چشـمانش ســرازیر شــد. فقـط 6مـاه از شـهادت بـرادرش حسـن گذشـته بـود. بـدون هیـچ حرفـي مرخصـي گرفتـم و بـراي تشـییع جنـازه اش بـه روسـتا برگشـتم.
نقل خاطره: جانباز علی اصغر مومنی نژاد – برادر شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.