شهید حسین رحیمی
- نام پدر: رمضانعلی
- تاریخ تولد: 1342
- سن: 23 سال
- نام عملیات: کربلای 5
- تاریخ شهادت: 1365/1/11
- محل شهادت: شلمچه
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
رمضانعلی شم آبادی با همسرش خاله معصومه در روستای شم آباد زندگی میکردند. فامیل مستعار رمضانعلی، رحیمی بود. روز تولد امام حسین(ع) در سال 1342 شمسی، صدای گریه نوزادی در خانه آنها به گوش رسید.
پدر به عشق مولایش اباعبدالله(ع،) او را حسین نامید. پدر از دوران کودکی در کنار او قرآن میخواند و نام اهل بیت(ع) را یکیک بر زبان او جاری کرد تا او هم یاد بگیرد و هم عاشق آنها شود. حسین که سرشار از استعداد بود، کلاس چهارم و پنجم را در یک سال تمام کرد. پدر میخواست او را برای ادامه تحصیل به حکمآباد بفرستد اما چون شناسنامهاش را دیر گرفته بودند، سنش کوچکتر بود و مدرسه راهنمایی او را نپذیرفت. حسین برای فراگیری قالیبافی به نیشابور رفت. این کار را که یاد گرفت در روستای شمآباد مشغول قالیبافی شد. او درآمد خود را در اختیار پدر قرار میداد. حسین اخلاق نیکویی داشت. محرمها که میشد حسین نوحهخوان و مرثیهسرای امام حسین(ع) میشد. حسین همیشه با قرآن مأنوس بود و در موقعیتهای مختلف مشغول تلاوت قرآن بود. او به مادرش میگفت: دوست دارم حافظ قرآن بشوم. دوران پرتلاطم انقلاب بود که حسین در تهران کار میکرد. او همراه یکی از دوستانش در تظارهرات شرکت میکرد. او یکبار در حین فرار به زمین افتاده و کتک مفصلی از مأمورین خورده بود اما دست از فعالیتهای انقلابی برنمیداشت. وقتی از تهران به شمآباد آمده بود، عکس امام را نیز همراه خود آورده بود
خبر رسید که امامخمینی(ره) میخواهند به ایران بازگردند. حسین کارهای خود را تعطیل کرد و برای استقبال از امام، خود را به تهران رساند. سن حسین هنوز به 18سال نرسیده بود که تصمیم گرفت ازدواج کند. آقای تشکری یکی از آشناهای دور آنها بود. ایشان دختری به نام شیرینخانم داشت. بعد از رفتوآمدها و گفتگوی بزرگان، بالاخره حسین با شیرینخانم ازدواج نمود. زندگی او با همسرش فقط 9سال طول کشید و در این 9سال، صاحب دو دختر و دو پسر شدند. حسین و شیرین، نامهای مبارک ائمه(ع) را برای آنها انتخاب نمودند. حسین همیشه به همسرش میگفت: «فاطمه و زهرا را فاطمهوار، محمد را همچون محمد(ص) و علی را علیوار بزرگ کن و تحویل جامعه بده». او با پسردائیاش علیاصغر شمآبادی1یک وانت خریدند. آنها لوازم منزل خریده و با ماشین در روستاهای اطراف میفروختند. وقتی جنگ شروع شد، لوازم را در انبار و ماشین را در حیاط گذاشتند و هر دو با هم به جبهه رفتند. او جبهه را ابتدا با بسیج تجربه کرد و وارد تیپ 21امام رضا شد. بعد از سه ماه حضور داوطلبانه و بسیجی، تصمیم گرفت، به عنوان سرباز تیپ 61محرم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جبهه باشد. او در آنجا مسئول آتشبار توپخانه بود و برادرش رضا هم به عنوان بسیجی همراهش بود. هیچ چیز نتوانست او را از جبهه جدا کند. حتی وقتی یکی از فرزندانش میخواست به دنیا بیاید، فقط یک هفته، پیش همسرش ماند. دیر آمد و زود هم به جبهه برگشت. او یکبار در شهر مهران از ناحیه گردن مجروح شده بود اما مجروحیت هم نتوانست او را به خانه برگرداند. در تهران مداوا شد و با همان وضعیت به جبهه برگشت. یکبار از جبهه به مرخصی آمده بود. از انگشتش که زخمی شده بود، یک ذره خون بیرون آمده بود. مادر به او گفت: «وقتی این انگشتت را میبینم دلم میلرزد». حسین گفت: «مادر! باید دلت را محکم کنی. ما به جبهه میرویم، شهید میشویم. یک وقت میبینی که سر نداریم، یک وقت
می بینی که دست نداریم، باید دلت را محکم کنی». مادر گفت: «من میدانم که تو شهید میشوی. خیالت راحت. آماده هستم، وقتی تو را از زیر قرآن رد کردم آماده شدم. آماده شدم که تو را شهید ببینم». روزهای سرد زمستان سال 1365رسیده بود. درختان به خواب زمستانی رفته بودند. حسین میخواست به جبهه اعزام شود. صبح زود در حیاط خانواده با تکتک بچهها خداحافظی کرد. حسین درب خانه را باز کرد. بچهها از اینکه پدرشان مقتدرانه به جبهه میرفت، اشک شوق میریختند. حسین درحالی که ساک در دستش بود به سمت خیابان رفت. بچهها پشت درب خانه ایستادند. آنها پشت سر پدر آب ریختند. تا موقعی که پدر به انتهای کوچه رسید، بچه ها او را نگاه میکردند، دست تکان میدادند و اشک میریختند. 8بهمن سال 1365بود که حسین با برادر کوچکترش محمدرضا در منطقه شلمچه بودند. او مسئول آتشبار بود. حسین مرخصی گرفته بود تا به روستا برود. از مقر خارج شد. محمدرضا به داخل سنگر رفت. همان لحظه یک جنگنده عراقی مقر آنها را بمباران کرد. بعد از اینکه هواپیما رفت محمدرضا از سنگر بیرون آمد و دید حسین برگشته است. محمدرضا به حسین گفت: چرا برگشتی؟ حسین گفت: تو بیشتر به مرخصی نیاز داری و در جبهه به من بیشتر نیاز هست. آنها با هم به مقر رفتند. آن روز هردو با هم در یک سنگر خوابیدیم و با هم بیدار شدیم. به حسین گفتم: من در عالم خواب به سبزوار رفتم و برگشتم. حسین گفت: من هم خواب دیدم. در عالم خواب سوار اسبچوبی شدم و روی سبزوار دور زدم. به روستای شمآباد رفتم و در آنجا نشستم. بالاخره روز بعد محمدرضا به مرخصی رفت. روز 11بهمن سال 1365بود. حسین و چند رزمنده دیگر میخواستند با خودرو، برای انجام مأموریتی روانه منطقه شلمچه شوند. حسین وضو گرفت. حسین میخواست جلو ماشین بنشیند، اما یک نفر دیگر به آنها ملحق شد. حسین بخاطر احترام آن رزمنده دیگر، از صندلی بلند شد و سریع در قسمت بار ماشین کنار رزمندگان دیگر نشست. هر چقدر رزمندگان دیگر خواستند او به سرجایش برود و بر روی صندلی بنشیند اما حسین قبول نکرد. ماشین حرکت کرد. صدای صوت خمپاره بلند شد و ترکشهای آن به حسین اصابت نمود. حسین که هنوز آب وضوی صورتش خشک نشده بود، نماز عشق را اقامه کرد. اینبار ترکش توانسته بود حسین را به خانه برگرداند. اما فقط جسمش را ولی روحش به آسمان عروج کرده بود! ترکش در ناحیه گردن و سر، او را به معبودش رسانده بود. بعد از حدود 12روز، پیکر حسین را به سبزوار منتقل کردند. یکی از بستگان نزدیک، پیش مادر حسین رفت. به آرامی گفت: حسین زخمی شده است. اما مادر که مطمئن بود سرانجام فرزندش شهادت است، جواب داد: «من میدانم فرزندم شهید شده است و تو میخواهی خبر شهادتش را به من بدهی».
مادر صبورانه برای دیدار پیکر شهید، به سبزوار رفت. همانطور که حسین خودش در خواب دیده بود، پیکر مطهرش سوار بر تابوت چوبی ابتدا در سبزوار تشییع شد و بعد از آن در روستاهای مسیر شمآباد و در انتها در شمآباد تشییع و در گلزار شهدای شم آباد به خاک سپرده شد.
وصیت نامه شهید …
ما حاصل احوال و صفات دگرانیم
چـون زورش انباشتـه، از بارگرانیم
ما رازکرم گر تو سبک بار نسـازي
در ورطه دریاي جنون غوطه ورانیم
امـام را دوسـت دارم و بارهـا از خـدا خواسـتهام کـه عمـر مـرا کوتاه کند و بـه عمـر امـام بيفزایـد، هـر چنـد کـه اگـر شـده یـک لحظـه بـر عمـر ایشـان اضافـه شـود. هرکـس ادعـا ميکنـد امـام حسـین (ع) را دوسـت دارد، بایـد امـام خمینـي را دوسـت داشـته باشـد.
قسمتی از خاطره شهید
تاریـخ 1365 /11/8 در منطقـه شـلمچه بودیـم، حسـین مرخصـي گرفـت و رفـت گـردان، ولـي دیـدم برگشـت، گفتـم: چرا برگشـتي. گفـت: تـو نیـاز بیشـتر بـه مرخصـي داري و مـن بـه اینجـا بیشـتر نیـاز اسـت. رفتیـم آتشبـار، گلولههـا را آمـاده شـلیک کردیـم. بعـد از اسـتراحت گفتـم: مـن کـه در عالـم خـواب رفتـم شهرسـتان آمـدم بچه هـا ســلام رســاندند. حســین گفــت: مــن هــم در عالــم خــواب دیــدم ســوار اســب چوبــي شــدهام. همــهی ســبزوار رو دور زدم. رفتــم شـمآباد، تـوی روسـتا نشسـتم.گفتم: تعبیرخوابـت ایـن اسـت کـه ثروتمنـد ميشـوي، او خندیـد و روز بعـد مـن رفتـم مرخصـي. حسـین در تاریـخ 1365/11/11شـهید و در روز 1365/11/ 20 هـم سـوار اسـب چوبـي (تابـوت) داخـل سـبزوار دور زد و رفـت در روســتاي شــم آباد تشــیع و دفــن شــد.
نقل خاطره: برادر شهید
دوچرخه
در یکی از روزهای اول مدرسه، حسین نمره بیست گرفته بود، وقتي برگشت به پدرش گ فت: «بابا! بيست گرفتهام». پدرش که نمیدانست بیست بهترین نمره است، فکر کرده بود منظور پسرش این است که در کلاس، نفر بیستم شده! همانجا حسین را دعوا کرد و گ فت: «پسرم! خوب يك ميگرفتي یا دو! » و ادامه داد: «اگر تو قبول شوي من يك دوچرخه برايت ميخرم» حسین نیز از تواضع، جواب پدر را نداد.
پدر حسین که کارگر راهاهن بود به محل کار رفت و ماجرا را برای همکارش تعریف کرد. همکارش به او توضیح داد و گ فت: پسر تو شاگرد اول است. چرا او را دعوا کردهای؟ از همانجا يك دوچرخه برايش خرید و برای حسین اورد و حسین صاحب دوچرخه شد.
نقل خاطره: معصومه شم ابادی – مادر شهید
حرمت ماه محرم
ماه محرم بود که یکی از بستگانش حرمت این ماه را نگاه نمیداشت و در ماشین خود موسیقی حرام پخش میکرد. حسین چند بار به او تذکر داد و حتی برای اعتراض چندبار ضبط ماشین را خاموش کرده بود اما او هیچوقت حرف حسین را گوش نمیکرد. تا اینکه برای او مشکلی پیش امد. حسین به او گفت: حرمت محرم را نگاه نداری این جور مشکلات هم پیش میاید.
نقل خاطره: معصومه شم ابادی – مادر شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.