شهید حسن مومنی نژاد
- نام پدر: محمد
- تاریخ تولد: 1333
- سن: 32 سال
- نام عملیات: کربلای 1
- تاریخ شهادت: 1365/4/12
- محل شهادت: مهران
- تاریخ تشییع:
- محل تدفین: گلزار شهدای شم آباد
حسن شم آبادی سال 1333 در روستای شم آباد به دنیا آمد. او فرزند ارشد خانواده و دست راست پدرش عمومحمد بود. حسن سواد خواندن و نوشتن را از مکتبخانه یاد گرفت. دوران کودکی و نوجوانی حسن در روستایمان به کار و تلاش و کمک به والدین گذشت. در سال 1352حسن 19ساله شده بود و باید به خدمت سربازی میرفت. خدمت سربازیاش در لشکر 77مشهد بود. خدمت سربازی در رژیم ظالم پهلوی برایش سخت بود، ولی سختتر از آن، اینکه قرار بود تعدادی از نیروهای نظامی را برای حمایت از رژیم صهیونیستی به فلسطین ببرند. حسن هم جزء این نیروها بود. حسن جوانی آگاه بود و ماهیت رژیم صهیونیستی را خوب میشناخت. در فکر این بود که چه کار بکند که به این مأموریت نرود. این موضوع را با پدرش در میان گذاشت و از او خواست که برای راهنمایی و دیدارش به شهر مشهد بیاید. پدرش به حرم امام رضا(ع) رفت و برای حل این مشکل به اهل بیت(ع) متوسل شد. او نذر کرد که اگر حسن به این مأموریت نرود، در روستای شمآباد مجلس روضه بگیرد و مردم روستا را اطعام کند. بالاخره روز اعزام رسید. همه به صف شدند تا با اتوبوس به فرودگاه بروند. نام او جزء لیست قطعی اعزام بود. اما دوبار او را از صف خارج کردند و به انتهای صف فرستادند. تا اینکه ظرفیت تکمیل شد. حسن نفسی عمیق کشید و خدا را شکر کرد.
عمو حاج محمد طبق نذری که کرده بود، مردم روستا را اطعام نمود. اطعامی که هنوز برخی از افراد آن روز و آن اطعام را خوب به یاد دارند. چندین ماه از اعزام آن نیروها به سرزمین های اشغالی گذشت، خدمت سربازی حسن هم تمام شد اما خبری از آن نیروها نشد.1 بعد از خدمت سربازی برای کار مدتی به تهران رفت. در آنجا شغل بنایی را در پیش گرفت. بعد از مدتی در شمآباد با خانم فاطمه حجتی ازدواج کرد و در روستا ساکن شدند. اولین فرزندشان در سال 1357به دنیا آمد و آنها او را احمد نامیدند. یکی از کارهای حسن در دوران اول انقلاب اسلامی حرکتهای جهادیاش بود. او بنا بود و برای افراد نیازمند به صورت جهادی کار میکرد و دستمزد نمیگرفت. آنها از طرف جهاد سازندگی برای کارهای جهادی به منطقه آزادوار میرفتند. بعد از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، حسن جزء اولین نیروهایی بود که به عنوان داوطلب به جبهه رفت. مرتبه دوم خودش را به ارتش معرفی کرد و شش ماه دوره احتیاط خود را گذراند. بعد از آن هم به عنوان بسیجی داوطلب، به جبهه جنگ شتافت. عمومحمد هم در این سالها در جبهه بود. سال 1361عمومحمد، در جبهه به اسارت دشمن درآمد. چند ماهی بود که خبر از عمومحمد نبود. تا اینکه بعد از ماهها خبر اسارت عمومحمد در روستا پیچید. اما در این سالها فرزندان عمومحمد یعنی؛ حسن، علی، حسین و علیاصغر روحیه خود را حفظ کردند. تا اینکه پدرشان در سال 1364طبق قراردادی بین ایران و عراق مبنی بر آزادی اسرای زخمی آزاد شد. دوباره خانه عمومحمد روشن شد. عمومحمد بواسطه جانبازی نمیتوانست به جبهه برود اما هنوز فرزندان عمومحمد به جبهه رفت و آمد داشتند. مرتبه آخر که حسن به مرخصی آمد، او را برای عضویت رسمی در سپاه دعوت کرده بودند. کارهای استخدامیاش را انجام داد و مرتبه آخر در بهار 1365به عنوان پاسدار به جبهه رفت.
*حاج علی مؤمنی برادر شهید حسن می گفت: سال 1393در تهران برای یکی از افسران بازنشسته ارتش کار میکردم. این ماجرا را تعریف کردم و آن افسر هم گفت وضعیت نیروهای آن اعزام اصلا مشخص نشد.
عراق در بهار سال 1365با آتش سنگین توپخانه توانست شهر مهران را تصرف کند. حدود یک ماه بعد یعنی در 9 تیر ،1365عملیات کربلای 1با هدف آزادسازی شهر مهران آغاز شد. حسن به همراه دیگر رزمندگان شم آبادی در این عملیات جزء نیروهای لشکر 5نصر بود. 12تیر ماه، اوج گرمای استان ایلام بود. ناگهان داغی یک گلوله، دست توانمند و خسته حسن را شکافت. حسین شم آبادی 1دست حسن را با چفیه بست. حسین به حسن گفت: تو به عقب برگرد. اما حسن قبول نکرد و با همان دست مجروح به رزمش ادامه داد. بعد از چند ساعت، گلوله خمپارهای در کنار حسن منفجر شد و جسم بیجان حسن را بر زمین انداخت و خاکهای گرم مهران به خون حسن آغشته شد. پیکر سوخته و آغشته به خون حسن در شهر سبزوار و روستای شمآباد تشییع شد و در کنار شهدای دیگر به شهادت رسید.
وصیت نامه شهید …
وقتـي عضـو سـپاه شـده بـود، بـا خوشـحالي و خنـده ميگفـت: مـا هـم عضـو سـپاه شـدیم، تـا اگـر خداونـد قبـول کنـد، مـا هـم کمکـي بـه انقـلاب کـرده باشـیم.
نقل خاطره: سید حسین دیواندری – همرزم شهید
سـال 65 منطقـه مهـران، در حـال تعقیـب دشـمن بودیـم، کـه یـک مرتبـه دو نفـر عراقـي از پشـت تخته سـنگي بیـرون آمدند و مـرا هـدف قـرار دادنـد. شــهید حســن مومنــی نــژاد میگفــت: بــا ایــن کــه غافلگیــر شــده بودیــم، خداونــد کمــک کــرد قبــل از ایــن کــه شــهید شـوم، انتقـام خـودم را از دشـمن بگیـرم، سـریع عکسالعمـل نشــان دادم، آن دو را بــه رگبــار بســتم.
نقل خاطره: سید حسین دیواندری – همرزم شهید
انتقام قبل از شهادت
یک بار تعریف کرد: در سال 65در منطقه مهران در حال تعقیب دشمن بودیم که یک مرتبه دو نفر عراقی از پشت تخته سنگی بیرون امدند و مرا هدف قرار دادند. با اینکه غافلگیر شده بودیم خداوند کمک کرد و سریع عکس العمل نشان دادم. ان دو را به رگبار بستم.
میگ فت: قبل از این که شهید شوم، انتقام خودم را از دشمن گرفتم.
نقل خاطره: سیدحسین دیواندری – همرزم شهید
ا
افتخار پاسداری
وقتی عضو سپاه شده بود با خوشحالی وخنده میگ فت: ما هم عضو سپاه شدیم تا اگر خداوند قبول کند ما هم کمکی به انقلاب کرده باشیم.
نقل خاطره: سید حسین دیواندری – همرزم شهید
هوشیاری در جبهه
یکبار که حسن از جبهه برگشته بود تعریف میکرد: در مقر بودیم که چند نفر عراقی به حالت تسلیم به سمت ما امدند. من به فرمانده گفتم: اینها می خواهند ما را فریب بدهند. اما رزمندگان دیگر گفتند: می خواهند تسلیم بشوند. من رفتم در جای ی سنگر گرفتم و اماده تیراندازی شدم. وقتی انها نزدیک تر شدند شروع کردند به تیراندازی. بلافاصله من به سمت انها تیراندازی کردم و چند نفر کشته شدند و چندنفر هم فرار کردند.
نقل خاطره: علی مؤمنی نژاد – برادر شهید
در حال بارگزاری…
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.