شهید احمد جلالی نسب
- نام پدر: علی اصغر
- تاریخ تولد: 1352/3/26
- سن: 43 سال
- نام عملیات: درگیری با گروهای تکفیری داعش
- تاریخ شهادت: 1395/9/20
- محل شهادت: تدمر سوریه
- تاریخ تشییع: آذر 1395 شم آباد
- تاریخ تشییع: 1396/01/24 قم
- محل تدفین: گلزار مطهر شهدای علی بن جعفر قم
سی ام شهریور سال 1352 در منزل حاج علی اصغر جلالی نسب در روستای شم آباد کودکی چشم به جهان گشود که نام او را احمد گذاشتند. او فرزند دوم خانواده بود. حاج علی اصغر در روستا به حاج علی اصغر کارگر معروف بود. خانواده جلالی نسب پس از گذراندن سالهای خردسالی احمد، در روستای شم آباد، در اواخر سال 1358به شهر حکم آباد رفتند و در آنجا ساکن شدند. دو سال بعد یعنی زمانی که احمد 7ساله بود، به شهر مقدس قم مهاجرت کردند. حاج علی اصغر با خانوادهاش در یکی از محله های پایین شهر قم به نام محله ی نیروگاه ساکن شدند. او که جزء معتمدین محله بود بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، با تقاضای اهالی محله، مجوز نانوایی دریافت کرد. او یک نانوایی ساخت و سفره مردم را با نان باکیفیت پربرکت میکرد.
فرزندان عموعلیاصغر، محمدرضا، احمد و موسیالرضا در کنار تحصیل، در نانوایی به پدرشان کمک میکردند. سالهای نوجوانی احمد زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بود و او شاهد حملههای هوایی جنگندههای عراقی به شهر قم بود. اگرچه او سعی بسیاری کرد تا بتواند به جبهه اعزام شود اما نتوانست و باب جهادنظامی در جبهه بسته شد. احمد در سال 1368بعد از اتمام دوره راهنمایی وارد حوزه علمیه قم شد و حدود 1سال در مدرسه علمیه رضویه مشغول تحصیل علوم دینی شد. حاجاحمد تحصیل در حوزه علمیه را دوست داشت. اما پدرش به دلیل جانبازی و سن بالا، توانایی خود را از دست داده بود. کار نانوایی هم بیشتر شده بود و پدرش نمیتوانست به تنهایی آن را اداره کند. احمد باید علاوه بر تحصیل، در نانوایی هم به پدرش کمک میکرد. او با یکی از علمای شهر قم مشورت کرد و آن عالم به حاجاحمد گفت: تحصیل در حوزه مستحب اما کمک به پدر واجب است. لذا تصمیم گرفت تحصیل در حوزه علمیه را رها کند و در نانوایی به پدرش کمک نماید. حمله عراق به کویت و تحرکات آمریکا در خلیج فارس سبب شد نیروهای نظامی در منطقه جنوب در حالت آمادهباش قرار گیرند. در این زمان احمد به عنوان بسیجی داوطلب حدود 3ماه در مناطق عملیاتی خلیج فارس حضور داشت احمد خدمت سربازی خود را در نیروی هوایی سپاه گذراند و بعد از آن با برادرش موسیالرضا تصمیم گرفتند در لباس پاسداری به انقلاب اسلامی خدمت کنند. آنها در سال 1373با هم وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدند. بعد از گذراندن دوره آموزشی، این دو برادر که از کودکی همبازی یکدیگر بودند از هم جدا شدند. احمد ابتدا در سپاه مهاباد شروع به خدمت کرد. او پس از چند سال به قم برگشت و در تیپ 2 حضرت اباعبدالله(ع) از لشکر علیبنابیطالب(ع) مشغول به خدمت شد. حاجاحمد ازدواج نمود و 3فرزند پسر و یک فرزند دختر حاصل این ازدواج بابرکت بود.
سال 88فتنهگران با ادعای تقلب در انتخابات ریاستجمهوری، دست به اغتشاشات خیابانی زدند و شهرهای بزرگ ایران را به آشوب کشیدند. حاجاحمد در این ایام با همرزمان خود برای آرامسازی شهر تهران وارد این شهر شد. بالاخره فتنهگران رسوا شدند و احمد این پیروزی را در پرونده خود ثبت نمود. حاجاحمد بعد از دو دهه خدمت در نیروی زمینی سپاه در سال 1392وارد یگان امنیت سپاه علیابنابیطالب(ع) استان قم شد و مسئولیت عملیات این یگان را به عهده گرفت. دامنه فعالیت احمد به سپاه ختم نمیشد. روزها در سپاه بود و عصرها و شبها در مسجد و پایگاه بسیج هر کاری که از عهدهاش برمیآمد انجام میداد. گاهی در امور اداری کمک میکرد و گاهی ابزار به دست میگرفت و هر کاری، از تأسیسات گرفته تا بنایی را انجام میداد. همه ابزارآلات را هم داشت. هرجایی به کمک جهادی احمد نیاز بود، او اولین نفر حاضر بود. عموحاجعلیاصغر مردی مؤمن، انقلابی و زحمتکش بود. او جانباز جنگ تحمیلی بود. از تربیت اخلاقیاش همین بس که 5فرزند پسرش، 2دامادش و چهار نوهاش پاسدار انقلاب اسلامی هستند. دیگر خیالش راحت بود از اینکه فرزندان و نسلش در راه پاسداری از انقلاب هستند. او در سال 1393فرزندانش را تنها گذاشت و به سفر ابدی رفت. سالهای دهه ،90سالهای سختی برای مردم سوریه بود. حمله مسلحان و گروههای تروریستی داعش و جبهه النصره به شهرهای سوریه و کشتار مردم بیگناه، صحنههای دلخراشی را در ذهن حاجاحمد ترسیم کرده بود. از همه مهمتر اینکه حرم حضرت زینب(س) هم در خطر بود و این امر شوق جهاد را در دل احمد شعلهورتر کرده بود. حالا شرایطی فراهم شده بود که رزمندگان ایرانی هم در این جهاد حضور یابند. ابتدا موسیالرضا در سال 1394به سوریه رفت. احمد هم در سال 1395به جمع رزمندگان مدافع حرم پیوست. حدود دو سالی بود که حاجاحمد پدربزرگ شده بود. نام نوهاش را هم زینب گذاشته بودند. اینگونه شد که نام جهادی و کنیه حاجاحمد در سوریه ابوزینب شد. موسیالرضا و احمد در مراحل اول اعزام بر اثر اصابت ترکش مجروح و به درجه جانبازی رسیدند. شهربانو آن بانوی بزرگوار خوشحال بود که دو فرزند دیگرشان نیز، همچون پدر و برادر بزرگوارشان آقامحمدرضا افتخار جانبازی در راه اسلام را دارند. اما مجروحیت و جانبازی باعث نشد که احمد و موسیالرضا دست از دفاع از حرم حضرتزینب(س) بردارند. موسیالرضا در قسمت زرهی و احمد مسوولیت محور ادوات شهر تدمر بود. دفعهی آخر که میخواست به سوریه برود ایام عزای امامحسین(ع) بود. قرار بود بعد از اتمام ماه صفر، حاجاحمد برگردد تا پسر دومش علیآقا را در لباس زیبای دامادی ببیند. چند هفتهای بود که ایام عزاداری تمام شده بود و همه منتظر بودند تا بابا برگردد و عقد را جاری کنند. اما در سوریه خبرهای بدی شنیده میشد. چندروزی بود که حملات داعش به تدمر بیشتر شده و پدر سخت درگیر حفاظت از این شهر بود. پدر که میدانست دیگر برنمیگردد، از سوریه با برادر بزرگش حاجمحمدرضا تماس گرفت و گفت: برگشتنِ من معلوم نیست. تا آخر همینهفته پسرم و نامزدش را عقد کنید. بالاخره خانواده برنامهریزی کردند. عاقد از عروس و داماد وکالت گرفت. علیآقا میخواست از پدرش اجازه بگیرد. اما پدر داشت در تدمر پرپر شدن رزمندگان را میدید. او به همراه دیگر نیروهایش از شهر تدمر دفاع میکردند. بالاخره خطبه عقد خوانده شد. اما هیچکس از پدر خبر نداشت. روز بعد، حاجاحمد که تماس گرفت و این خبر خوب را شنید، خیالش راحت شد. همهی خانواده از این وصلت خوشحال بودند. اما زمانی نگذشت که یک خبر بزرگ در شهر قم و کشور منتشر شد. روز شنبه 20آذر، ابوزینب به همراه نیروهای تحتامرش حدود هشت کیلومتر از شهر خارج شده و به مصاف نیروهای داعش رفتند تا مانع از ورود آنها به شهر تدمر بشوند. همه دستور عقبنشینی گرفته بودند و داشتند به عقب برمیگشتند. حاجاحمد دید با این سرعتی که دارند عقبنشینی میکنند و با این سرعتی که دشمن پیشروی میکند، قتلعام نیروهای خودی قطعی است. ایشان که به همراه چندتن از دوستان خود سوار بر خودرو محمول توپ 23 بودند. دستور توقف داد. پشت قبضه نشست و شروع به تیراندازی کرد.
اما ناگهان صدای انفجار خودرو فضا را غبارآلود کرد. خودرو آنها بر اثر اصابت مستقیم موشک کورنت منفجر شد و حاجاحمد جلالینسب به فیض شهادت نائل شد. داعش منطقه را تصرف کرد و نیروهای خودی نتوانستند پیکر شهید را به عقب برگردانند. همان سال تشییع جنازه نمادین در گلزار شهدای شم آباد برگزار شد و روح مطهر شهید در گلزار شهدای روستای به خاک سپرده شد. حدود 2سال بعد، دوباره خبری شهر قم را نورانی کرد. این بار خبر بازگشت پیکر مطهر شهید بود. پیکر این شهید بعد از تشییع با شکوه از مسجد امام حسن عسکری(ع) شهر قم تا گلزار شهدای علی بن جعفر(ع) قم تشییع شد و در قطعه شهدای مدافع حرم گلزار به خاک سپرده شد. علی آقا پسر شهید احمد جلالی نسب بعد از شهادت پدرش به عنوان کادر درمان در مناطق عملیات و پشتیبانی سوریه حاضر شد و با احتساب آقای علی پیراسته، داماد خانواده عموحاج علی اصغر، این خانواده 4 مدافع حرم دارد.
اینجانب دفاع از حرم اهل بیت(ع) را با آگاهی بر این که وظیفه هر مسلمانی دفاع از اهل بیت که همان اجر و مزد رسالت نبی اسلام است که در قران کریم آمده انتخاب نمودم. خدا را شاهد و ناظر میگیرم که مسائل مادی و هیچ اجباری در این راه نبوده است.
به همسر و فرزندانم توصیه میکنم که همیشه و در همه حال پیرو ولایت ائمه اطهار(ع) و ولی فقیه زمان حضرت امام خامنهای بوده و خود را مدیون دین مبین اسلام و رهبری و انقلاب بدانند و از هیچ کوششی برای دفاع از حریم ولایت دریغ نکنند.
به پسران ارجمندم توصیه میکنم که ضمن مواظبت از مادر و خواهر خود هر لحظه و زمان آماده جانفشانی در راه اسلام و ولایت باشند.
شهادت، راه سعادت
احمد، در اخلاق و رفتار نمونه بود. احترام به والدین و به ویژه مادرم از جمله ویژگیهایی بود که در رفتار او خیلی بارز بود و شاید دعای مادرم بود که او را عاقبت به خیر کرد. در واقع کارهای خیری که ایشان انجام می داد، این طور نبود که نمایشی باشد. او حقیقتاً در رفتارش نوعی باور و خلوص نیت داشت و به دلیل همین ویژگیها به عنوان بنده خوب خدا برای شهادت انتخاب شد.
او حرفهایش را با این جمله به پایان می رساند که: دشمن بداند من و همه اعضای خانواده و کسانی که لباس سبز پاسداری به تن کردهایم، خاری بر چشم او هستیم و نه تنها از فداشدن در راه اسلام هراسی نداریم، بلکه آرزوی همه ما در این لباس پیوستن به کاروان شهداست که این راه جز سعادت نیست.
نقل خاطره: برادر شهید
قبـل از انقـلاب، سـپاه دانـش رژیـم پهلـوي بـه عنـوان سـرباز معلـم در روسـتاها سـاکن ميشـدند و بحـث آمـوزش دانشآمـوزان را بـه عنـوان خدمـت وظیفـه سـربازي انجـام مـی دادنـد. سـکونت یکـي از ایـن همیـن سـرباز معلـم در شـمآباد، منـزل ابـوي مرحـوم مـا بود. روزي بـرادر عزیـز و بزرگـوارم، آقـا محمدرضـا کـه حـدودا سـه تـا چهارسـال بیشـتر نداشـت، مشـغول بـازي بـا پاگـون لبـاس و علایـم آویـز یونیفـرم معلـم سـپاه دانـش بـود. در همیـن حـال معلـم رو بـه بـرادرم کـرد و گفـت: « رضاجـان؛ دوسـت داري وقتي بزرگ شـدي جـزء سـپاهدانش شـوي و از ایـن لباسهـا داشتهباشـي و بپوشـي؟؟ ابـوي مرحـوم بلافاصلـه در جـواب ایشـان چنیـن گفـت: مـن خـود بـه ایـن رژیـم منحـوس خدمـت نکـرده و فرزندانـم هـم چنیـن نخواهنـد کـرد. مـن آرزو دارم خـون فرزندانـم در راه آزاد سـازي قـدس شـریف ریختـه شـود… . بلـه آرزوي پـدر بصیـر، ولایتمـدار و روشـنبیني کـه مقیـد بـه حـلال و حـرام بـود؛ پـس از غریـب 40سـال خواسـتهاش اجابـت شـد و حـاج احمـدش را در ایـن مسـیر تقدیـم نمـود. حتـی وقتـي خبـر شـهادت بـرادر عزیزتـر از جانـم را بـه والـدهام دادم، ایشـان پـس از حمـد الهـي گفـت: «خداونـد ایـن قربانـي را از مـا قبـول بفرمـا»… و بلافاصلـه ادامـه داد « اي کاش پـدر مرحومتـان امـروز اینجـا بـود و ایـن خبـر را میشـنید.»
نقل خاطره: موسی جلالی نسب برادر شهید
ماشین بیت المال
گاهی اوقات میشد که شهید جلالینسب خودروهای سپاه را تحویل میگرفت. وقتی من را میدید فقط دست تکان میداد. یکبار به او گ فتم: چرا وقتی من را میبیینی فقط دست تکان میدهی و حتی بوق هم نمیزنی؟ ایشان گ فتند: ماشین بیتالمال است و من حق استفاده شخصی از ان را ندارم و حتی با استفاده از اجزای کوچک ماشین هم مسئولیت دارد. ایشان یک روز که ماشین سپاه به منزل امده بودند، به ایشان گفتم: حالا که مسیرتان با من یکی است مرا با همین ماشین برسانید. اما ایشان گ فتند: ماشین بیتالمال است و شما حتی اگر درب ماشین را باز کنید و داخل ماشین بنشینید برای من مسئولیت دارد و من اجازه استفاده از اموال بیتالمال را ندارم.
نقل خاطره: حجت الاسلام محمدرضا غفوری
مبارزه با اسرائیل
در سال 1350یک نیروی سربازمعلم به نام علی فتاحی در خانهی پدری ما زندگی میکرد. انها به سپاه دانش معروف بودند. روزی پدرمان با اقا معلم صحبت میکردند من که چهار یا پنج سال بیشتر نداشتم در انجا بودم و با علائم یونیفرم معلم بازی میکردم. معلم به من گ فت: اقا محمدرضا! میخواهی وقتی بزرگ شدی جزو سپاه دانش بشوی و از این لباسها داشته باشی؟ پدرم با صراحت به معلم جواب داد: «من خودم به این شاه ملعون خدمت نکردهام را و فرزندانم نمیگذارم خدمت کنند. از خداوند میخواهم که خون فرزندانم در راه دفاع از مردم مظلوم فلسطین و مبارزه با اسرائیل غاصب ریخته شود». با این دعای خیر پدرم، خون حاج احمد در این راه ریخته شد.
نقل خاطره: محمدرضا جلالی نسب – برادر شهید
در حال بارگزاری …
دلنوشته های مخاطبین برای شهید
جستجو در سامانه
اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.