85 جانباز سرافراز

ستارگان زمینی روستای شم آباد

شهید ابوالقاسم شم آبادی

شهید ابوالقاسم شم آبادی

اول فروردین سال 1350بود که در روستای شم آباد از خانه حاج عبدالله و عذرا شم آبادی صدای گریه نوزادی بلند شد. آنها او را ابوالقاسم نامگذاری کردند. اگرچه ابوالقاسم در روستای شم آباد درس میخواند اما تلاشش برای علم آموزی از شهرنشینان بیشتر بود. ابوالقاسم هم در کشاورزی به پدرش کمک میکرد و هم خوب درس میخواند و اینگونه بود که کشاورزی و تحصیل را در هم آمیخته بود. معلمان هم شیفته درس خواندن او شده بودند، آنقدر که گاهی معلمان در تصحیح اوراق امتحانی دانشآموزان از ابوالقاسم هم کمک میگرفتند. او به بالا بودن نمرات خود بسنده نمیکرد و همیشه دوست داشت دوستانش نیز نمرات بالایی داشته باشند. یکی از کارهای او بعد از مدرسه، آموزش به دانشآموزان دیگر بود. همکلاسیهایش را در خانه جمع میکرد و مشکلات درسی آنها را رفع مینمود. بهترین دوست ابوالقاسم کتاب بود و او قدر دوستش را میدانست. پولهایی را که برای خرید خوراکی به او میدادند جمع میکرد و کتاب میخرید. ابوالقاسم اهتمام زیادی به نوشتن احادیث اهلبیت(ع) و معارف اسلامی داشت. دفترها و کاغذهای او همواره پر بود از سخنان گوهربار أئمه(ع) که به دست خود در گوشه و کنار دفترهایش نوشته بود. نوجوانی ابوالقاسم همزمان بود با دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران. ابوالقاسم که نمیتوانست به جبهه برود، در پشت جبهه تلاش میکرد زیرا جبههها نیاز به پشتیبانی داشت و ابوالقاسم نوجوان، برای تامین نیازهای رزمندگان سر از پای نمیشناخت، آنقدر بر کمک به جبهه اصرار داشت که همیشه از خانوادهاش میخواست اضافی گندمهای خود را به جبهه اهدا کنند. او به پدرش میگفت: «ما حاضریم غذا کمتر بخوریم و لباس کمتر بخریم اما هزینه آن را به جبهه ها کمک کنیم». ابوالقاسم هربار که میخواست به جبهه برود والدینش بخاطر تحصیلش مخالفت میکردند. اما همیشه با این جواب ابوالقاسم مواجه میشدند: «ما برای چه درس میخوانیم؟ مگر غیر از این است که برای اسلام و انقلاب درس میخوانیم؟ حالا که اسلام و انقلاب به نیروی کمکی لازم دارند ما باید درس را رها کنیم و به جبهه برویم». بالاخره اجازه حضور در جبهه را از والدینش گرفت. به دوره آموزش نظامی رفت. دیماه سال 1364بود که برای اولین بار میخواست جهاد را در دفتر سوابق خود ثبت کند. این در حالی بود که او هنوز دانشآموز بود، پدرش در جبهه بود و برادر بزرگش دوران مجروحیت خود را سپری میکرد. لذا مادر دلش نمیآمد جوانش را راهی جبهه کند. ابوالقاسم با مادرش برای اعزام به جبهه صحبت کرد. مادر پیشنهاد داد حداقل صبر کند، در تعطیلات تابستان برود تا به درسش لطمه نخورد. اما ابوالقاسم میخواست برای عملیاتی که در پیش است آماده شود. لذا اصرار به اعزام داشت. چند هفتهای صحبت از جبهه و اعزام به جبهه بود، تا اینکه در صبح یکی از اولین روزهای دیماه، به مدرسه نرفت و آماده اجرای نقشه خود شد. مادرش پرسید: «چرا به مدرسه نرفتهای؟» ابوالقاسم کمی طفره رفت تا اینکه مینیبوس روستا آماده حرکت به سمت سبزوار شد. در این لحظه بود که از مادر خداحافظی کرد. اما مادر نفهمید که ابوالقاسم میخواهد به جبهه برود. وقتی که رفت، مادرش متوجه شد که او به جبهه رفته است. ابوالقاسم، بالاخره خود را در صف مجاهدان فیسبیلالله یافت و توفیق حضور در عملیات والفجر 8را پیدا کرد. چند ماه از اولین اعزام او گذشت و او به شمآباد برگشت، اما هنوز شوق جهاد در سر داشت و سودای شهادت در دل. هنوز یک هفته از مرخصیاش نگذشته بود که دوباره به جبهه برگشت. زیرا در منطقه بانه خبرهایی بود و دلش نمیآمد از عملیات عقب بماند.
در بهار سال 1366که ابوالقاسم هنوز سال دوم دبیرستان بود عازم جبهه شد. این بار آخرین مقصد زندگی ابوالقاسم بانه بود. حاجحسین شمآبادی جانباز بود و نمیتوانست در عملیات شرکت کند. مسئولین سپاه، در قسمت پشتیبانی مسئولیتی به او داده بودند تا در پادگان بماند. او اصرار داشت که برادرش ابوالقاسم با او بماند و به عملیات نرود. اما ابوالقاسم قبول نکرد و گفت: «من این همه آموزش دیدم و در پادگان منتظر ماندم تا در عملیات شرکت کنم. آمدهام به خطمقدم بروم نه اینکه اینجا بمانم». و بالاخره به خطمقدم رفت.
رسول جلمبادانی در این عملیات شرکت کرده بود. در حین اعزام به منطقه عملیاتی، شهید برزوئی به او گفت: «این بار در یک تپهای با 28نفر دیگر شهید میشوم». روز اول اردیبهشت سال 1366لحظه موعود ابوالقاسم فرارسید. آقارسول بعد از عملیات، فرمانده گردان حسن مهری را دید و از حال برزوئی جویا شد. فرمانده گفت: او شهید شد. آقا رسول گفت: حتما به همراه 28نفر دیگر؟ فرمانده با تعجب پرسید: تو از کجا میدانی؟ گفت: «برزویی خودش قبل از عملیات، این را به من گفت». بعد از اینکه آن شهدا را به عقب آوردند معلوم شد که ابوالقاسم شمآبادی هم جزء آن 28نفر دیگر بود.

وصیت نامه شهید …

داوطلب اول
ابوالقاسم همیشه در کارهای سخت داوطلب میشد. یکبار در منطقه عملیاتی برای حمل تیربار، داوطلب میخواستند و ابوالقاسم که اهل سبقت گرفتن در کارهای خیر و سخت بود، با اینکه این کار نیاز به یک مرد قوی داشت و برای ابوالقاسم خیلی سخت بود، اما او داوطلب شد و تیربار را برداشت.
نقل خاطره: حاج عبدالله شم ابادی – پدر شهید

 

جانبـاز حسـین شـم آبادي (حـاج عبـدالله) سـال 66 نیـروي بنـده بـود. بـه دلیـل مجروحیتـش، خیلـي اذیـت مي شـد. بـه حسـین گفتـم: بایـد بـرای شـما نیرویـي کمکـی بگیـرم. بـرادرش ابوالقاسـم تـازه بـه منطقـه آمـده بـود. رفتم به ایشـان سـفارش کـردم، قبـول نکـرد و گفـت: مـن آمـده ام بـه خـط مقـدم بـروم، نمی توانـم اینجــا بمانــم و از بــرادرم مواظبت کنــم.
نقل خاطره: رسول جلمبادانی – بستگان شهید

پاسـدار شـهید رجبعلـي برزوئـي را دیـدم، گفتـم: خیلـي نورانـي شـده اي، پاســخ داد: این بــار، 28 نفــر روی یــک تپــه بــا هــم شــهید مي شــویم. مدتـی گذشـت، بعـد از عملیـات حسـن مهـري فرمانـده گـردان را دیـدم، پرسـیدم؟ از برزویـی چـه خبـر. جـواب داد: مجـروح شـد.گفتم: راسـتش را بگـو، پاسـخ داد: شـهید شـد. گفتـم: 28 نفـر روی یـک تپـه. پرسـید: تـو از کجـا ميدانـي، تـو کـه آنجـا نبـودي. گفتـم: شـهید قبـل از عملیـات اینطـور بـرای مـن تعریـف کـرد. شهید ابوالقاسم شم آبادی هم جزو یکی از همین 28 بود.
نقل خاطره: رسول جلمبادانی – بستگان شهید

در حال بارگزاری …

دلنوشته های مخاطبین برای شهید

اطلاعات مندرج برگرفته از اسناد و مدارک موجود در پرونده ایثارگری می باشد. لذا در صورت مغایرت و یا جهت تکمیل تر شدن اطلاعات آن، چنانچه عکس، نوشته، خاطره، اسناد تولد و شهادت و … دارید از طریق این دکمه می توانید اطلاعات خود را ارسال کنید.